۱۳۸۸/۰۶/۱۲

دوشيزه - ماريو بار گاس يوسا - برگردان عبدالله كوثري




درود بر مهربان ياران

سه نويسنده هستند كه هميشه من را به وجد مي اورند . سه نام و سه غول بزرگ لاتين
خوليو كورتاسار بورخس ماريو بارگاس يوسا

دو استاد بزرگ رخ در نقاب خاك كشيده اند اما يوسا هنوز زنده است.

دلم مي گيرد كه مي بينم داوران چپ گراي نوبل هميشه حق اين استاد بزرگ را در نظر نمي گيرند.

هر چند جايزه و اين حرف ها كشكي بيش نيست.

هميشه خود را مديون بارگاس يوسا مي دانم.

با احترام و سپاس
سروش عليزاده
رشت

ماریو بارگاس یوسا (نام کامل: Jorge Mario Pedro Vargas Llosa) (زادهٔ ۲۸ مارس ۱۹۳۶) نویسنده‌ و متفکر اهل پرو و یکی از برترین رمان‌نویس‌های معاصر آمریکای جنوبی است. ادامه مطلب...

دوشيزه


برگردان: عبدالله كوثرى‏

همسن وسال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، بهخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد. دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهايى اندك برجسته كه ‏لب بالايش را به كرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافته‏اى شده كه تا كمرش مى‏رسد و بر گرد كمر مى‏پيچد. ساكت و بى‏حركت است، همچون‏شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.

بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشه‏اى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مى‏كند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.

من از موميايى‏ها متنفرم و هر بار يك كدام از آنها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه‏هاى شخصى ديده‏ام براستى برايم‏ تهوع‏آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچگاه به سراغ من نيامده. اين موميايى‏ها بيش از هر چيز مرا به اين‏فكر مى‏اندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مى‏شويم.

اگر به ديدار خوانيتا در موزة كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم‏فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم‏خواهد زد. اما اشتباه مى‏كردم. همين كه چشمم به او افتاد بهراستى يكه خوردم و مفتون زيبايى‏اش شدم. اگر از حرف همسايه‏ها نمى‏ترسيدم اين‏دختر را مى‏دزديدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شريك زندگى خودم مى‏كردمش.
سرگذشت خوانيتا همان‏قدر شگفت و غريب است كه چهرة او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مى‏تواند از آن‏كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكه‏اى متكبر و مستبد. در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش ميگل ساراته مشغول پيمايش قلة آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مى‏خواستند از نزديك‏ نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ريخت و برفهاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مى‏كرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكه‏اى رنگين ميان برفهاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو به‏چيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود. فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد.

يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، كه - براى اولين بار در زندگى‏ام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد. آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آنجا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان‏ گورهاى باستانى به سراغش مى‏آيند و يا سيل با خود مى‏بردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش. گزارش موبه‏موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچة چهل كيلويى كه بركوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجان‏آميز است كه فيلم خوبى از آن‏در مى‏آيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد. امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى‏پيدا كرده است. تحت نظارت جامعة جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آنجا نزديك ‏به دويستوپنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهوردندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بى‏نقص اين بانوى جوان‏پرويى را داشتند.در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفته‏ترين دستگاهها بررسى كردند، و اين دخترجوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسينها سرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت.
اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل‏سرگذشت او را با دقتى شايستة داستانهاى علمى امكان‏پذير كرد. اين دختر براى آپو - كلمه‏ى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيستگاههاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك را گروهى از زيست‏شناسان تعيين كرده‏اند. نه گلويش را بريده‏اند و نه خفه‏اش كرده‏اند. مرگ او درنتيجة ضربه‏اى دقيق به شقيقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك ‏لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مى‏گويد و او همكار راينهارد در سفرهاى تازه‏اش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كرده‏اند كه آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند. احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسرمنطقه‏ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفى‏اش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانيايشگر به دره‏ى كولا برسد و از دامنة پرشيب آمپاتو تا لبة آتشفشان بالا برود پا بر سكوى‏قربانگاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كه‏بر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بى‏هيچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونتبار كه به الاهه‏اى بدلش‏مى‏كرد و يكراست به دنياى خدايان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاك سپردندش، سرش‏زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف‏از پشم آلپاكا، پاهايش در صندل‏هايى از چرم نازک. گل سينه‏هاى سيمين، ظرفهاى كنده‏كارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسه‏اى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مى‏آيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانة آتشفشان او راهمراهى مى‏كرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفتة آمپاتا ديواره‏هايى را كه نگاهبان‏خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند. و اكنون او اينجاست، در خانه‏اى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من‏است، در اينجا زندگى تازه‏اى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت ‏كامپيوترى‏اش كه با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم و اعتقادات اسرارآميز تمدنهاى گم شده و يا بر شيوه‏هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزيد و هنوز هم برمى‏گزيند.

۷ نظر:

خدائی گفت...

سلام
فرصت نمیکنم حالا بخوانم و چیزی بگویم بعدا حتما خواهم امد اما الان بروزم با یک چیزی که خودم هم نمیدانم میشود بهش گفت داستان یا نه!
منتظرم.

بهروز گفت...

سلام سروش جان
داستان را خواندم و مثل همیشه لذت بردم.انتخابات حرف نداره.
از یوسا چند تا کتاب خوندم.خیلی ادبیاتشو میپسندم.اشعارشم همینطوره.
موفق باشی

مي سم گفت...

سلام ودرود به سروش عزيز و شمايان!

داستان خوبي بود .با موضوعي جالب و اما مناسب براي يك رمان .
رماني با رفت و برگشت هايش از حال به گذشته و برعكس .
با تعدد راوي و جزء پردازي هاي خاص مراسم و باورهاي دوران خودش و تقابل ان با حال .
به هر حال از خواندن داستان لذت بردم ( لازمه ئ وجودي هر داستاني ).
ياد " بوف كور و قلمدان نقاش افتادم و يا فيلم " موميايي ".( البته اين داستان مي تواند طرح يك فيلم هم باشد )

ممنون از انتخاب خوب تان.

ناصر ساجدی/س.سمیل گفت...

سلام سروش جان
زحمت کشیدی. استفاده کردیم.

ایوب بهرام گفت...

باسلام
سروش جان شرمندم. امروز کانتت(جالبه کامنتت)خوندم
راسی داستان بهروز عزیزروهم خوندم نظر گذاشتم.ممنون از توجهت
تا بعد

سپیده گفت...

سلام
داستان قشنگی بود

(( آن عواطفى كه اين جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچگاه به سراغ من نيامده ))

این قسمت رو دوست داشتم


راستی قالب نوتون قشنگه

مریم اسحاقی گفت...

سلام روایت پارسی عزیز
مطالبتان روز به روز هیجان انگیزتر می شود. داستان را save کردم.می خوانم.
از یوسا کتاب «جنگ آخر زمان» را با ترجمه عبداله کوثری رو قرار بود بگیرم بخونم، به دلیل قیمت دوازده هزارتومانیش دل دل کردم و نخریدم!
خدا داستان دوشیزه رو رسوند که دق نکنم یه وقت.
راستی نمی دونستم شاعر هم هستش.
پنجره تون همیشه ره توشه ی خوبی داره. ممنون.