۱۳۸۸/۰۲/۲۰

سر گردانی / یک داستان از سروش علیزاده


درود بر مهربان یاران

نخست خواهشمندم از نظراتتان مرا بی بهره نگذارید. هر چند می دانم کامنت گذاشتن در این وبلاگ کمی سخت است و اکثر دوستان با اس ام اس و یا پست الکترونیک اظهار لطف می کنند.

اما بر خلاف وبلاگ های ساپورت ایران که شوربختانه نمی توان زیاد نوشت ؛ هیچ محدودیتی در تعداد کلمات وجود ندارد.تمام نظرات تایید می شود به جز نظراتی که از روی غرض به قصد توهین به افراد حقیقی و حقوقی باشد. به مدیر وبلاگ هرچه گفتید تایید می شود.


دویم در مورد داستان سرگردانی می خواهم بگویم. این داستان با تمام ضعف هایش که بعضی هایش را خودم هم می دانم و دست نمی زنم ، محبوب ترین داستان من است به خاطر عوالمی که توی این داستان داشتم و دارم .راستش این داستان به کجا ها که نرفت و چه سر گردانی ها که نکشید و چه تهمت ها که نصیب نویسنده اش نکرد.


روزی به نام یک نفر دیگر در وبلاگی چاپ شد و یک بار دیگر یک بنده خدایی به همراه یک نقد البته راجع به محتوا داستان نفری هزار و پانصد از ملت گرفت! و جالب اینکه

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اصرار من.

اما با پر رویی تمام چشم به راه نقد و نظراتتان هستم.

سرگرداني
شلپ شلپ ، گل و لاي كوچه است كه شتك مي زند به شلوارت و تو بس كه نگاه كردي به زمين تا ميخي پونزي چيزي فرو نرود به پايت گردنت درد گرفته است . حالا گرفتار سر گرداني خود خواسته اي. هر شب پتويي در دست راست مي گيري و چند تايي كارتن خالي با دست چپ. هميشه كه پهن شان نمي كني يك جا. شبي زير سينما سپيد رود مي خوابي و چشم مي دوزي به ساعت برجك سفيد ساختمان شهر داري و گاهي زير سينما انقلاب و به كفش هايي نگاه مي كني كه رنگ به رنگ ايستاده اند گرداگرد طبق هاي كباب فروشي . برايت چه فرقي مي كند كه بايد هر شب سر خم كني و زمين را بپايي. حالا چه ماه باشد توي آسمان و يا خيسي شر شر باران برسد به استخوان هايت.
چهل روز و شب است كه راه مي روي با كفش هايي كه تخت ندارند. اين به در به آن روز هايي كه مي نشستي روي « مبل خانه فر هنگ » و با دوستان شاعرت به عكس نادر شاه مي خنديدي و هي مي خنديدي و مي گفتي : « لا مصب بس كه روز و شب مي جنگيد روي پو تين هاش خزه سبز شده بود.»
تو سهم الارثت را از خانواده گرفتي و رفتي و حالا بي خانمان شده اي و اگر باز گردي در ميانشان جايي نداري. زير باران روي نيمكت هاي سبزه ميدان خوابت نمي برد و يا چند كارتن خواب قلچماق جاي خوابت را اشغال كرده اند؟ همين جا بساطت را پهن كن. بخواب زير همين پاركينگ كه لا اقل لامپ دويست واتش روشن است و بنويس براي تامار عشقي كه سر گردانت كرد. شايد توي اين كوچه خلوت پر از ساختمان هاي مرمري سفيد و در هاي بي پلاك و باراني كه شر شر ش موسيقي گوش نوازي است براي نوشتن نامه اي كه دوسوي پاكتش هيچ آدرسي ندارد و مي داني كه نمي رسد به سر زمين آرزوهاي تامار تو.حالا كه پنج انگشت فرو كرده اي در ريش فلفل نمكي ات و مي خارانيش به ياد مي آوري كه مي گفتي : «سحرت مي كنم ، فقط مال مني.»
تو سحر نكردي كه هيچ ؛ سحر هم شدي ، سر گردان هم شدي . شايد پيشاني نوشتت بود كه از بين آن همه كتاب كه رج به رج مي چيدي توي كتاب خانه، چشم كه مي بستي و دست دراز مي كردي تا يكي را برداري ميان آن همه سمفوني مردگان را بر مي داشتي و چند روزي در خودت گم مي شدي . روي مبل ، رو به پنجره مي نشستي و آيدين مي شدي و دلت هواي شراب ارمني مي كرد. روي ديوار اتاقت، دو كمان ابرو مي كشيدي و مست كه مي شدي مي سوختي و پك به كونه سيگار پال مالت مي زدي و عهد مي كردي با خودت :« فردا تركت مي كنم.» بنويس نامه ات را براي معشوقه مومنه ات كه گرسنه اي و گرسنه اي و گرسنه و قرار نيست فطيري از آسمان برسد و اين روزها ديگر كسي شام فرزندانش را نمي دهد به در مانده اي چون تو كه مائده بهشتي از آسمان سفره اش را رنگين كند و گرسنگي كه شايد شنبه و جمعه نمي شناسد. وقتي پيشاني مادر را كه روي سجاده تسبيح مي زد بوسيدي و گفتي مي روم دنبال سر نوشت، شايد فكر نمي كردي كمرت خميده شود به اين زودي ها. رفتي استامبول و بي هدف چرخيدي در خيابان هاي سنگفرش، گشتي و گشتي، عاقبت توي يك ديسكو،كمي ويسكي نوشيدي و بعد گره كراوات شل كردي و دل دادي به لب هاي انار و صورت گونه دار دختري كه با تو رقصيد و گفتي:« سحرت مي كنم .»
مي دانستي كه عاقبت خود سحر مي شوي. مثل آن ديگران كه مي خواستي سحرشان كني و عاقبت خود سحرشان شدي و دخيل مي بستي به حضرت داناي علي و فكر مي كردي اگر دويست تومان از سوراخ ضریح سر بدهي روي قبر ؛ ديگر بايد داناي علي و آن دختر و هر كس ديگر و ديگر و ديگر، همه بنشينند و به حرف هايت گوش كنند.
غم غربت به دلت چنگ زده بود وقتي فهميدي فارسي بلد است ؛ رهايش نكردي و كت دامن پوشيده اش ميان آن همه رقص نور كه تن هاي عريان آن همه زيبا رو را رنگ به رنگ مي كرد وسوسه ات كرد؟ پشت ميز كا فه هاي كنار ساحل مي نشستي و به چشم هاي عسلي اش نگاه مي كردي و او ماجراي ازدواج پدر و مادرش را از تورات برايت مي خواند و تو چشم گردمي كردي كه چگونه برادر به حجله خواهر مي رود و گوش مي كردي به صداي ظريفش كه از بر مي گفت: « اي خواهر و عروس من ، به باغ خود آمدم . مرّ خود را با عطر هايم چيدم . شانه عسل خود را با عسل خويش خوردم. شراب خود را با شير خويش نوشيدم» و مي خنديد و رج دندان هاي سفيد و ريزش پيدا مي شد و صورتش گل گون تر مي شد از لب هاي انارش و مي گفت مادرش هم مي خوانده:« من در خواب هستم اما دلم بيدار است. آواز محبوب من است كه در را مي كوبد؟» و فكر مي كردي شايد پدرش شبيه خودت ريش بلندش را مي خاراند و كلاه شاپو از سري بر مي داشت كه يك دسته موي از جلو بافته شده دارد و هم صدا با او تكرار مي كردي :« از براي من باز كن اي خواهر من ، اي محبوبه من و كبوترم و اي كامله من ، زيرا كه سر من از شبنم و زلف هايم از ترشحات شب پر است.» شايد يادت رفته وقتي مي رفتي به مادر گفتي : « مي روم دنبال سرنوشت خودم.» اما در اين فرود گاه و آن فرود گاه ، از اين كشور به آن كشور، به دنبالش رفتي و پول هايت را در هتل ها خرج كردي و دلت براي تامار مي تپيد و دل او براي سرزمين آرزو هايش.
خسته كه شدي از نفرين سر گرداني گفتي:« تامار، تامار جان، با من ازدواج مي كني؟! » لب غنچه كرده بود و ابرو بالا انداخته بود و به موهاي صافش نگاه مي كردي كه بافته بود و از پشت گردن به روي سينه انداخته بود و يادت رفته بود فقط يك آيه از قرآن برايش بخواني كه ازدواج با محارم حرام است.
مي نشستيد توي لابي هتل و سيگار پشت سيگار مي گيراندي و او شراب هلو مزمزه مي كردو آلبوم خانوادگيشان را ورق مي زد . يك عكس در اتريش و عكسي ديگر توي لبنان و چند عكس توي همين محله ارمني بولاغ و يهودي تپه خودتان. او رفت و تو ماندي . پول هايت تمام شده بود يا كه از نوشته آخرين برگ پاسپورتت ترسيدي كه نرفتي به سر زمين آرزوهايش. آخر روز كه گلي از باغچه فرود گاه چيدي و ميان شست و اشاره چرخاندي تا به او بدهي، همان دختري را مي گويم كه هيچ وقت با تو نخوابيد كه مبادا از خون پاكش و خون نجس تو نطفه اي حرام بنشيند در زهدانش و نبايد از تو بار مي گرفت كه او پيشاني نوشتش را اين گونه خواسته بود.
بنويس و به ياد بياور هنگام رفتن وقتي پشت كرد به تو و سه قدم بر داشت سمت گيت فرود گاه ، سر چر خاند واز روي شانه نگاهت كرد . به سويش رفتي ، بلند شد روي سينه پا و دست حلقه كرد دور گردنت تا ببوسدت.گريه مي كردي و گريه مي كني و هيچ فكر مي كردي كه اگر هفت پشتت عرق از صورت دختري چون تامار پاك مي كردند ؛ نجس مي شدند و غسل طهارت مي كردند. حالا هي و هي موهاي سياه و ژوليده ات را بخاران كه هميشه چنگ در اين موها مي انداخت و پيشانيت را مي بوسيد.
مي تواني روي همين كاغذ سفيد بنويسي همان طور كه او آرزويش را از تورات برايت خواند:« كاش كه مثل برادر من بودي كه پستان هاي مادر مرا مكيد، مي بودي تا چون ترا بيرون مي يافتم. ترا مي بوسيدم و مرا رسوا نمي ساختند. ترا رهبري مي كردم و به خانه مادرم در مي آوردم .تا مرا تعليم مي دادي تا شراب ممزوج و عصير انار خود را بتو مي نوشانيدم. دست چپ او زير سر من بود و دست راست مرا در آغوش مي كشيد. اي دختران اورشليم ، شما را قسم مي دهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار نكنيد و بر نينگيزانيد». حال كه صاحب خانه مي خواهد از جلوي پاركينگش بروي و جاي ديگري بخوابي ، تا چراغ سر در پاركيگ را خاموش نكرده بنويس برايش كه اول روز كلمه نبود، آدم بود. و هم او بود كه عشق و دين را بر گزيد و چند پاره شد.بايد بر خيزي و سر گردان جاي ديگري شوي حالا چه فردا به خانه ات بروي و نروي . توي همين كوچه باشي يا در سرزمين آرزو ها، يادت نرود اين جا پتو و كارتن هايت را پهن نكني. پايان اين نامه ات كجاست؟ شايد پايان آن جاست، نا ديدني اما حاضر، عشقي كه به اين چند جمله شكوه آن آغاز و اين فرجام را مي دهد.

سروش علیزاده

رشت

۲۶ نظر:

خوشحال گفت...

هزاران هزار درود بر شما جناب علیزاده

لحظه به لحظه همراهش بودم وقتی دنبال جایی برای گذروندن شب می گشت . وقتی به شعله های اتیش نگاه می کرد وقتی تو دیسکو غرق نورهای رنگی شده بود حتا وقتی تو لابی هتل نشسته بود و سیگار می کشید و... سرگردانی رو می شد با عمق وجود تجربه کرد وقتی گریه می کرد و گریه می کنه.
.
.
.
.
اینجا روزمره گی های خاصی وجود دارد که ادم را می رنجاند. روزها برای ش به همین منوال سپری می شود و اگر نباشد تقویم دیواری ش حساب روز و ماه از دست ش در می رود. در این مدت هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده تنها چند خط نحیف اما جدید روی صورتش افتاد انگار که خبر از جهش ی ناگهان ی می دهد درست مثل همان موقع که بدونه کودکی هایش به نوجوانی رسیده بود حالا هم به میان سالی ش نزدیک تر شده ، فقط همین. جنگل ، بوی دود ، رخت خواب پوشالی .. چقدر دل ش برای این ها تنگ شده بود. در سکوت مثل ادم های گیج ، مثل تکه ای چوب خشک می نشنید . می گویند دارد زندگی می کند اما می داند که زندگی می کند برای اینکه دیگران متوجه زندگی کردن خودشان باشند.. بیشتر مرده ای جوان را می ماند که از قبر فرار کرده است . خیلی سردش است ان قدر که حتا نمی تواند بلرزد. خداجان خیلی خوشت امد؟ نه ؟ اصلا فکرش راهم نمی توانستی بکنی . یک بنده ی اینجوری تا حالا دیده بودی ؟
.
.
.

خوشحال گفت...

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی ست
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سباک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در ان سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خاک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخاک در فکر
شیهه پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کباک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را باکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها راباکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی باکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

Benoni گفت...

سلام،
خواندم. سرفرصت برایتان می نویسم.
پیروز باشید.

چرک نویسی در زمهریر گفت...

خواندم، نمی دانم چرا یک لحظه به یاد سریال "مدار صفر درجه" افتادم شاید به خاطر نزدیکی بخشی از دیالوگها و انتخاب دیانت کاراکترهای اصلی داستانت بود قهرمان قصه در این داستان در حقیقت "تامار" به شمار می رود که غایب است و مرد تنها از او سخن می گوید و ماجرای خود او از آنجایی اوج می گیرد که"تامار" وارد قصه می شود! اما راستش را بخواهید سوژه خوب، گرفتار پردازشی مصنوعی شده بود انگار که فضاهای توصیف شده برای خود نویسنده نیز ملموس نیست و این ماموس نبودن به توصیف ضربه می زد، از سویی در همان نقطه آغازین مخاطب می داند که روایتی از یک عشق شکست خورده می خواند حالا چه فرقی می کند عشق بین دختری یهودی و مردی مسلمان باشد یا غیر! عشق فرریخته لو می رود و آتش مخاطب فرو می نشیند، یادمان بیاوریم رمان "چشمهایش" را، آنجا هم روایت، روایت عشقی است که نافرجام به نظر می رسد اما نویسنده آنچنان هنرمندی به خرج می دهد که پس از سالیان سال خواننده کم حوصله امروز با اشتیاقی تا پایان رمانی طولانی با او همپا می شود! قلمتان استوار

بنیامین گفت...

چه زیبا انسانیت را ستایش کردی.یه جورایی حدیث نفس من هم بود. زتده باد انسانیت : انسانیت منهای دیانت.

بنیامین گفت...

با افتخار شما رو لینک کردم

sykbu گفت...

"عشق ممنوعه". حكايت قديمي است اما روايت و زاويه ديد جديد براي همين مي روي تا آخر داستان با توجه به اينكه از همان ابتدا ميداني سرنوشت مجنون را .
آرام
آرام
تو مي رفتي
بي هيچ نگاهي به پشت سر
پ ن
نصيحت به پاپ هم خواندني بود

نظام الدین مقدسی گفت...

درود و احوالپرسی

به نظر من آنچه باعث زیبایی داستانت و وزین بودن آن شده زاویه د دیدی است که انتخاب کرده ای . این زاویه ی دید که به مخاطب مداری معروف است ذهن خواننده را طوری جلو می برد انگار خود خواننده شخصیت داستان است .

اما در کل داستانت دارای درونمایه ایست فلسفی و نه درونمایه ای عاشقانه و آبکی به آن شکل غلیظ

از آنجا که فلسفه از موضوعات مطالعاتی من است این داستان خیلی برایم تازه بود . گاهی به یاد نثر کتابهای مقدس افتادم . گاهی به یاد نثر احمد محمود در درخت انجیر معابد گاهی به یاد نثر عجیب و شگفت آور محمود دولت آبادی در پایان جغد می افتم که شاهکار این نویسنده ی بزرگ محسوب می شود .

می توانم بگویم این داستان از بهترین داستانهای کوتاهی است که در طی مدتی طولانی خوانده ام و لذت وافر برده ام . از همان جملات اول به خاطر زاویه ی دیدی که هوشمندانه انتخاب کرده بودی فهمیدم که داستان مرا تا پایان میبرد و چه شگفت این کار را کرد .

من همیشه بدون عارف و با نقد تخریبی به سراغ داستانها می روم . مطمئن باش اینها تمجید یا تعریف و اینها نیست . تو زحمت کشیده ای و چه بسیار خوانده ای . اخطار می دهم که اگر به این داستانها دلخوش شوی و فکر کنی نیاز به مطالعه ی بیشتر نداری شکست سختی خواهی خورد . مطالعه اصل است . تو مطالعه کردهای که توانسته ای اینگونه بنویسی

دوست من منتظر داستانهایت هستم . آینده ی ادبیات ایران به قلم کسانی چون تو احتیاج دارد .

خدایگان گفت...

سلام دوست عزیز.. خوشحالم که به من سر زدید.. داستان تان را خواندم و می گوسم داستان خوبی ست چون مرا تا آخر کشاند و یک نفس به خوانشم واداشت!
با اجازه پیوندتان کردم.

ناصر غیاثی گفت...

سلام آقای علیزاده. داستان تان را خواندم. خواندنی بود.

benoni گفت...

سلام،
بله متاسفانه به خاطر چیزی از مربوط به سگ‌ می‌شود چاپش نکردند. خودم هم نمی‌دانم دقیقا چه!
داستانتان را خواندم. گاهی نظر دادن از همه کارها سخت‌تر است و کار من نیست. کار شما در یک نگاه نقطه‌های ضعف و قوت فراوانی داشت و حتی می‌توانید با یک ویراستاری فشرده کار را بهتر کنید.
یک جورایی هم تابو شکنی کرده بودید. اما باورم نمی‌شود در دنیای امروز کسی برای عشق آواره شود.
این توصیفی که از ساعت برجک و سینما انقلاب و سینما سپید رود کردید واقعی بود؟ یعنی توضیح می‌دهید که داستان در جای معینی اتفاق افتاده است؟
شروع کار قوی بود اما راوی بیش از حد توضیح می‌دهد. راوی هم جالب است. خطابش «تو» است اما خیلی جاها با شخصیت هم‌دردی می‌کند کار را می‌اندازد. البته این نظر من است و ممکن است خیلی سلیقه‌ای باشد چون من صاحب‌نظر نیستم و چیزهای زیادی است که می‌توان درباره داستانتان نوشت.
ممنون که به من هم دادید بخوانمش.
پریازانی

عه تا گفت...

سلام جناب علیزاده
چکار کردی مرد با چنین نوشتنی ما را؟
عجب حس و حالی بود؟ ....
سحر کلامت تا اخرین واژه دل و چشم مارا بدنبال خود داشت گویی که خوانششت را در این مقطع زمان میزیستم
قلم رام روانت دوست

عبدالعزیز رنجبر گفت...

با درود
سباسگزارم از نقدتان در وبلاگم
سر فرصتی داستان شما را خواهم خواند
شاد باشید

محسن تاجیک گفت...

سلام سروش جان. از داستانت لذت بردم، نمیتونم نظر بدم چون تخصص ندارم!! یه میل داده بودی واسه نظرسنجی، پیداش نکردم! موفق باشی عزیز.. یاحق

ناشناس گفت...

http://gosheneshin.blogfa.com
بايد اين باشد
كاش كامنت ايشان را ويرايش مي كرديد و فقط آن مقدار كه مربوط به "سرگرداني "بود انتخاب مي كرديد

vahid گفت...

salam
garche hanooz forsat dast nadade ke hameye matalebetoon ro bekhoonam
ama ejaz emikham shomaro be web khodam davat konam
sari be edami haye ma ham bezanid

داریوش گفت...

درود
با افتخار لینک شدید
مممنون از حضور پر مهر شما مهربان
دوست عزیز وبلاگ بنده و مطالب ان در خدمت همه اندیشمندان به خصوص شما نازنین است

parspeyk.blogfa.com

عه تا گفت...

سلام به دوستم آقای سروش علیزاده
رجع به پیشینه ی شعر فارسی چه فکر میکنی؟
یه چیزایی در این مورد در کارگاه نقد از من درج شده که منتظر نگاه اندیشمندی چون شماست
http://www.kargah-naghd.com
با احترام

مریم اسحاقی گفت...

سلام جناب آقای علیزاده
داستانتان را امروز صبح خواندم و تصاویر زیبایش در ذهنم نقش بست، البته با قلمی شیوا و روان.لذت وافری بردم. نگاه زیباتان و دید عرفانی به این عشق خواننده را تا پایان داستان می کشد.
لذت بردم و تبریک می گویم.

محسن تاجیک گفت...

سلام. آمدم ونظر هم دادم.. یاحق

ناشناس گفت...

دوست عزيز!
داستان مرا با خود برد.حالا تاكجا نمي دانم.
زاويه ديدگاهي ميانبري ميرود وازحس داستان مي كاهد.
بهرحال زيبا بود

پگاه گفت...

سلام.ممنون از لطفتون. وبلاگ قشنگی دارین. بازم پیش من بیاین.

داستانسرا(عمولي) گفت...

سروووووووووووووووووووش عجيب سرگردانمون كردي پسر!!!!!!!!!!!!(اين قسمت مربوط به داستان نيست!!!!!!آشگ شدي؟؟؟؟؟؟؟)
واما درمورد داستان:يه كلوم ختم كلوم:حف نداشت خيييييييييييييلي قشنگ بود ...يه كم جزئي تر:درونمايه ،محتوي و طرحت عالي بود،شخصيت پردازيت فوق العاده و تصوير سازيهات هم خيلي خيلي زيبا بود ومن همه اينهارو بيشتر مديون نثر روانت ميدونم اما يه اشكال خيييييييييييلي كوچيك اونم اينكه يه كم اگه موجز تر و خلاصه ترش كني و زوايد رو حتي الامكان حذف كني ديگه نورعلي نور ميشه.{آيكون بوس}

meysammataji گفت...

يك شعر

جز سربازی که جمجمه اش

از مگسک این تفنگ پیداست

همه سهمی از معدن های سنگ دارند.


يك داستان
روس‌ها که وارد شدند هیچ سگی در امان نبود سگ‌های لاغر پوست به استخوان چسبیده که کسی اهمیتی برای‌شان قائل نبود حالا آنقدر مهم شده بودند که باید از ترس می‌دویدند. یعنی اگر فرار نمی‌کردند باید خودشان را توی سیبری تصور می‌کردند که برتن کس پوشانده شده و دارند گرم‌اش می‌کنند. اطراف شهرها و روستاها زیر درختان سبز ولای شالیزارها بوی مردار پخش شده بود. لاشه‌سگانی که پوستشان کنده شده و جسدشان در حال پوسیدن بود.

پادنوش به روز شد.


سلام سروش عزيز. داستان رو سيو كردم كه بخونم.من هم به روزم

رجب بذرافشان گفت...

سلام و درود
این نحو بیانی/ شکل گفتار که حادثه ها را تقطیر و همچون حفره ایی می بلعد تا اتفاق از زبان راوی شخص اول شنیده شود برای روایت داستانی از ظرفیت بالایی بر خوردار است که حتا می توان تمام ذهنیت چند دوره ی تاریخی و تفیلق آن با کارکردهای امروزین... با پیش فرض ها و پس فرض هایش را در اثر گنجاند.
کارتن خواب ها
دانای علی
نادر
و چندین موضوع روایی/ غیر روایی دیگر که کامل کننده ی سرگردانی روایت داستان است.
یا علی

فرزانه مهران گفت...

داستان تازه وجذابي بود كه خواننده را در خود غرق مي كرد.لذت بردم از نگاهتان وقلمي كه تا اين حد به نگاهتان نزديك است..موفق باشيد.