۱۳۸۹/۰۵/۳۰

با یک آدم بی اعصاب ملاقات خواهی کرد-بهروز انوار

درود به دوستان عزيز
من معمولن مدتي است كه ترك كردم از دوستان در بلاگم داستان بگذارم
داستان ها رو در سايت ماه مگ قرار مي دم
اما اين داستان رو در اين جا گذاشتم تا يه تجديد عهدي با دوستان سابقم انجام بدم.
شما را دعوت مي كنم به نقد بدون رو در وايسي از داستان بهروز انوار
هر چه مي خواهد دل تنگتان بنويسيد
بهترين نقطه ايران
رشت
با یک آدم بی اعصاب ملاقات خواهی کرد


1-وقتی به او رسیدی سلام کن و منتظر باش با تو دست بدهد.اگر این کار را نکرد, یعنی میل ندارد با تو دست بدهد.پس تو هم از این کار اجتناب کن.و سر جایت قرص بایست.اگر تعارفت کرد بنشینی که بعید میدانم این کار را بکند بگو راحتم و اگر اصرار کرد بنشین و اصرار نکن.

او حوصله ندارد دوباره اصرار کند و اگر اصرار میکند یعنی نمی خواهد یک حجم استوانه ای شکل را در مقابل خود ببیندو وقتی حوصله ندارد بر چیزی که اصرار دارد اصرار کند, باید اتاقش را ترک کنی.تا جایی که تجربه ام یاری میکند سیگاری روشن میکند و شاید به تو هم تعارف کند.دعوتش را رد کن حتی اگر اصرار کرد.لباسهایت را با ظرافت انتخاب کن و سعی کن از رنگهای زرد لیمویی و زرد اخرایی و گل ماشی و در کل از مشتقات زرد پرهیز کنی.(معذرت میخواهم که اینقدر رک گویی میکنم)اما عین جمله او این است که رنگ زرد از گََُه گرفته شده.از ادرار یک آدم مریض.این فقط یک نقل قول بود و حمل بر بی ادبی نباشد.روی کلماتت دقیق فکر کن.مبادا جمله ای را نیمه کاره رها کنی.از کلمات قلمبه سلمبه استفاده نکن.اما خیلی هم بچگانه صحبت نکن.

سعی نکن منظورت را با ضرب المثل یا کنایه برسانی.رک باش اما مودبانه.و هر کاری که باید انجام بدهی انجام بده.



2-توضیحات نفر قبل باید کامل باشد اما برای یادآوری و احیانا برای کمک کردن مطالبی را عنوان میکنم.این یک دیدار حساس است.البته برای شما.نه برای ایشان.اولین نفر نیستی و آخرین نفر هم نخواهی بود.عطر را فراموش نکن.آقا عاشق عطر هستند.تا آنجاکه میتوانی به خودت عطر خالی کن ولی درباره اش حرفی نزن.اما اگر سوال کرد باید شناسنامه عطر را رو کنی.البته اجباری در کار نیست اما این میتواند تو را چند پله بالا ببرد.پس سعی نکن عطری را که میخری از یک دستفروش باشد تا مارک عطر معتبر نباشد.این کارت عطر فروشی را بگیر و از اینجا خرید کن.تا مارک عطر هم معتبر باشد.آقا عاشق دیویدوف وجوپ سبز هستند.این را برای اطلاع بیشتر گفتم.نباید روزی درز کند که این اطلاعات را به تو میدهیم.گرچه ایشان خودش میفهمد که ما چه حرفهایی به تو زده ایم اما چاره ای نیست ما دوست نداریم کسانی به ملاقاتشان بروندو باعث کدورت ایشان بشوند و بعد تا مدتها خنده از لبانشان پاک شود.آهان این را هم بگویم که تبسم از روی لبانت پاک نشود اما نیشخند را به کل از لبانت حذف کن.اگر در دنیا از دو چیز بدشان بیاید اول بوی محتویات ناف است وبعد نیشخند.به سرفه حساس است و سعی کن جلوی عطسه ات را بگیری.با همه این تفاسیر میتوانی روی رافت و مهربانی ایشان حساب ویژه ای باز کنی.کفشهایت را دم در واکس بزن و در کل هر کاری که صلاح است انجام بده.



3-من نمیدانم چه چیزهایی به تو گفته اند اما من مسائلی را مطرح میکنم که میتواند در روز ملاقات به دادت برسد.مثلا ...مثلا اینکه هر حرفی را یکبار میزند.تو باید گوشت را تیز کنی.اگر متوجه نشوی تا ابد متوجه نخواهی شد.حافظه اش فوق العاده است.هیولاست.یعنی چند ماه دیگر یادش است چه حرفی را به تو زده.اگر یادت نباشد....به هر حال ما تمام کمکی را که میتوانیم به تو میکنیم.خودت باید تیزهوش باشی و انتخاب کنی.خیره به چشمانش نگاه نکن.اما هر از گاهی به صورتش نگاه کن.طوری حرف نزن که گمان کند که قصد داری گولش بزنی.او خیلی باهوش است.جدول سودوکو را در یک دقیقه و مکعب روبیک را در سه دقیقه حل میکند.میتواند سخت ترین معادلات را در کوتاه ترین زمان حل کند.اما اعصاب درست و حسابی ندارد.این را برای این میگویم که بفهمی...بفهمی که حوصله این را ندارد که بین جملات نقض تو رابطه ای پیدا کند و صحت و سقمش را بررسی کند.پس صادق باش.تعارف سیگارش را رد کن.تا دست نداده با او دست نده.کفش هایت را دم در واکس بزن و هر کاری که فکر میکنی خوب است انجام بده.خود دانی.



4-تو از آن پایین آمده ای.صبر کن.رزومه ات را ببینم.خب.درست است.خیلی هم پایین.باز صد رحمت به خودم.اما یک مسئله را همین الان برایت روشن کنم.همه چیز را همان پایین رها کن.همه چیز را.مثل من.دوست دختر داری؟خجالت نکش.من تا دلت بخواهد دوست دختر داشتم.از آنهایی که به تو به چشم شاهزاده نگاه میکنند و به موتور سیکلت قراضه ات به چشم یک اسب سفید.اما همه آنها را مثل دستمال کاغذی استفاده شده ,مثل دستمال توالت,مثل نوار بهداشتی دور انداختم آمدم اینجا.آن پایین عادت کرده اند که سینه سپر کنند و لاتی حرف بزنند.جلویش سینه سپر نکن چون از آدم مدعی و قود زیاد خوشش نمی آید اما در مقابلش تعظیم و کرنش نکن چون از آدم چاپلوس بیزار است.او خیلی ریزبین است.با یک نگاه به چشمانت میتواند بفهمد چه عقیده ای داری و اگر سوالی از تو میپرسد میخواهد به تو اثبات کند که تا چه حد صادق نیستی.پس صادق باش و راستگو.حتی در نشان دادن قوه دروغگویی ات.چون او میتواند بفهمد که تو در حال تظاهر به صادق بودن هستی.یعنی همان طور که فکر میکنی صحبت کن یا بهتر بگویم صحبت هایت دقیقا همانطور باشد که به ان اعتقاد داری.و البته چند چیز مهم دیگر که مطمئننا نه قبل از من و نه بعد از من کسی به تو نخواهد گفت:

قبل از اینکه با تو دست بدهد با او دست نده.عطر را فراموش نکن. و با صدای بلند یا سست صحبت نکن و در تمام مدت ملاقات کارهایی را انجام بده که باید انجام بدهی.



5-همکاران محترم من انسان های با تجربه ای هستند و با عنایات ایشان حتما به مدارج مهمی دست خواهی یافت.اما تو باید خیلی تیز هوش باشی.شاید او دقیقا برعکس عمل کند. . کارهایی از تو بخواهد که تا کنون از کسی نخواسته و برایشان توجیهات منطقی بیاورد.همانطور که برای قبلی ها آورد.پس کارهایی که فکر میکنی در آن لحظه درست است انجام بده نه کارهایی که کلا درست است.شاید یک عمل ناپسند در آن لحظه به شکل ستایش برانگیزی زیبا جلوه کند و شایسته تقدیر باشد.مثلا...مثلا اجازه بده یک مثال ملموس بزنم.کسی حق ندارد که زودتر در مقابل او دست دراز کند و دست بدهد اما شاید در آن لحظه او دقیقا توقع داشته باشد که تو دست دراز کنی و منتظر بایستد.واگر این کار را نکنی بی ادب خواهی بود. این دیگر برمیگردد به تجربه خودت.او مجذوب آدم های تیزهوش است اما از کسانی که تظاهر به تیزهوشی میکنند بیزار است.پس درباره چیزی ُکه اطلاع نداری صحبت نکن.

همکارانم در اتاقهای بعدی بیشتر راهنمایی ات میکنند اما نکته ای را متذکر بشوم که او اعصاب ندارد.داغان است.پس کارهایی را بکن که باید بکنی و از کارهایی که نباید بکنی پرهیز کن.



۹ نظر:

نظام الدین مقدسی گفت...

درود و احوال

یک بار برای دعوت به نقد داستان آمدم هر کاری کردم نتوانستم نظر بگذارم .

داستان را خواندم . این داستان به نظرم جذاب نیامد . شاید بیشتر یک مقاله بود یا حد اکثر یک روایت فانتزی . من رگه های داستانی چندانی در آن ندیدم . البته می دانم که سبکهای مختلفی از داستان / در کتاب میرصادقی آمده بود / است که گره افکنی و دیگر معیارها را در داستانهای کوتاه بی اهمیت تر نشان می دهند . ولی مطمئن هستم که تکنیکهای کشش داستانی دیگری را جایگزین کرده اند . در این داستان من درگیر داستان نشدم و تنها به خاطر اینکه دوستم بهروز را یک نویسنده ی قابل می دانستم و می دانم آن را خواندم . بهروز انئار داستانهای بسیار خوبی دارند . امیدوارم توانسته باشم بدون تعارف و در عین حال دوستانه حرفم را زده باشم . با این همه فقط یک نظر بود . شاید با خواندن دوباره و همچنین خواندن نظر دوستانی که نقدهایشان هوشمندتر است نظرم عوض شود که در آن صورت حتما اعترافاتم را خواهید خواند . اما سروش عزیز نه شما و نه بهروز عزیز درباره ی داستانی که در وبلاگ زده ام نظری نداده اید . خب . من هم گله دارم .

فرشاد نوروزپور گفت...

سلام سروش عزیز ..
ما رو که فراموش نکردی هم چنان ؟ :دی
آقا شماره ام رو برات کامنت م نویسم یه تماس بگیر یه قرار بگذاریم هم دیگر رو ببینیم .. اگه وقت داری ..

خلیفی گفت...

سلام.روایت بسیار خوبی دارد.نثرش را دوست داشتم البته این یک نظر شخصی است.خیلی نباید به این کارداشته باشیم که شکل داستانی دارد یا نه.همه چیز می تواند تغییرکند. تا وقتی تغییرات ازارمان ندهد فکر نمی کنم مشکلی باشد. به نظر من که داستان خیلی خوبی بود و خیلی هم جالب

نگار نیک نفس گفت...

مرسی بهروز عزیز
خیلی توپ بود

علیرضا کنعان رو فومنی گفت...

سلام برادر
بسیار خوشحالم از آشنایی من و تو، الهی که هماره پایدار و مستمر بماند.
به امید سلامتیت و به امید دیدار و همکاری های بسیار...

وحيد حسيني گفت...

بادرود
در حلقه‌هاي دام په فهرست پيوندها افزوده شديد. ممنون مي‌شوم از اين كه تارنگار من را به پيوندهاي خود بيفزاييد.

سایه سپید گفت...

اوه......عجب داستانی بود....یعنی کامل گیج گیجم کردا!!!!!!! :دی
سر و ته هم نداشت از نظر من....این شخصی که اینهمه توضیح داد خودش اعصاب مصاب نداشت...اما می دونی...دقیقا با این طرز نوشتن حس داستان رو منتقل کرد.یعنی اعصاب برامون باقی نذاشت :دی

سایه سپید گفت...

التماس دعا در لحظات زیبا و اسمونیت...در لحظات دعات...

مهدي رضايي گفت...

سلام به بهروز انوار

ما با نوشته اي رو به رو هستيم كه به 5 بخش تقسيم شده و درهر بخش فردي كسي را مخاطب قرار داده و از او مي خواهد كه دررابطه با ارتباط با رئيس چه كارايي بكند و چه كارهايي نكند.

در بخش اول ما مي توجه مي شويم كه اين فرد براي استخدام كاري سخت پيش رو دارد. انتظارداريم دربخش هاي بعدي با چيزهاي خيلي متفاوت تري روبه روشويم ولي اصلا چنين اتفاقي نمي افتد و ما وقتي به بخش هاي ديگر نوشته مي رويم اين احساس به ما دست مي دهد كه نويسنده ذهنيت خودش را به پنج بخش تقسيم كرده و اصلا دراين بخش ها تفاوت چنداني بين گفته ها روايت نمي شود. مثلا يك روايت مي توانست روايت آبدارچي باشد با لحن خاص خود آبدارچي . ولي دراين نوشته همه مطالب به يه زبان نوشته شده و اين كاملا نويسنده را لو مي دهد.
حالا از نظر محتوايي كه بخواهيم بحث كنيم بايد به چه چيزي برسيم به اينكه مراحل استخدام چقدرسخت است. خوب بله سخت است. آيا اين نيست كه اين نوشته بر اثر سختي نويسنده دراستخدام خودش صورت گرفته باشد؟
هراثرچيزي مي گويد و به اين كه چه مي گويد و چگونه مي گويد ارزيابي مي شود. نثرو زبان و تكنيك هم كه جاي خودش را دارد . اما اين داستان نه به من هيجاني مي دهد و نه حس خاصي را بر مي انگيزد. من خواندم فردا مي شود و فراموش مي كنم. اصل ماندگاري يك اثر آن است كه درذهن مخاطب بماند. نه مثل بسياري از مطالب روزنامه خوانده و بعد فراموش شود.

عنوان داستان هم جالب نيست صفت بي اعصاب يك عبارت خيلي دور و ناملموس است. ما بي اعصاب نداريم. اعصاب خراب داريم اما بي اعصاب معنايي ندارد. اين فردي كه قرار است كه با او ملاقات داشته باشد بي اعصاب نيست بله اعصاب خراب است.

موفق باشي