۱۳۸۸/۰۲/۰۷

برجك / يك داستان از سروش عليزاده


درود بر مهر بان ياران

داستان برجك داستاني است كه برايم خيلي خاطره دارد. حالا چه در جاهاي مختلف و يا با افراد مختلف. خوشبختانه هميشه هم با اين داستان خنديده ام و هيچ وقت نقش بدي توي ذهنم نمانده از اين داستان. دوستان محبت داشته اند و آن را در آخرين شماره مجله عصرپنجشنبه كه نمي دانم اكنون توقيف است و يا نه چاپانده بودند. سايت ماندگار هم مثل هميشه محبت داشته و بعضي دوستان ديگر.

در همين جا به آقاي مندني پور و كشاورز و آقاي شبان كه اسم من را بلد نبود و پيغام فرستاده بود كه به آن آقاي برجك بگوييد كه ...
اين داستان ارديبهشت هشتاد و پنج نوشته شده ...


Soroush.alizade@gmail.com
بُِرجک
داد زده بود:
ـبرسید ! بالای برجک یخ زده!
همهمه افتادَ بین سربازها . حتما رنگم پریده بود.
سرهنگ در حا لی که با انگشتانش ته ریشش را می خاراند گفت:
ـ به جهنم!
رفتم اسلحه خانه ژ- سه تحویل بگیرم، گروهبان اسلحه خانه چای می خورد و دهانش را صدا می دا د.درحالی که سعی می کردم کله ام را عقب بگیرم تا بوی گند عرقش به دماغم نخورد،اسلحه را ا ز دستش گرفتم.
گفت:
ستوان دوی نگهبان، نوبره ! یخ نکنی ، یه بار نری پیش نگهبان دیشبی؟! پریموس بدم ببری بالا؟
گفتم:
ـ خفه شو،سیگار نمی تونم اون بالا بکشم، تو می گی پریموس ببر بالا؟!
سیگار مگنا را گیراند و گفت:
اون بالا یخ می زنی، اسلحه خونه من که گرمه!
گفتم:
ـ واق واق نکن، اون دندونا تو مسواک بزن، یه من کثافت نشسته روش!
راست می گفت، اینجا هر زمستان همین خبر است، دوـ سه تایی یخ می زنند. گاهی اوقات سربازهای همشهری را می آوردم خانه ،گپ می زدیم و من ا ز دانشگاه می گفتم و آنها از پادگان می گفتند.
دانشجو بودن در زنجان با سربازیش چندان توفیری ندارد. توی پادگان افسرها مرا قب هستند و در خانه دانشجویی همسایه ها . کل شهر آجری تیره
ا ست ؛ رنگ کوههایش. رنگ لباس سربازها اما کمی روشن تر است. می آمدند خانه ي ما و برایم ا ز وضعیت پادگان می گفتند، از ساچمه پلو، دنگ زنی همشهری ها ، بازداشت گاه، ترس نگهبانی بالای برجک وخیلی چیز ها.
آن روزها می گفتم:
ـ ها ها، پسرا، این پادگان شما که عین دانشگاه خودمونه!
یک روزیکی از آن سربازها که کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشیده بود آمد و گفت:
ـ حسین یخ زد.
پرسیدم:
ـ کجا؟!
گفت:
ـ بالای برجک، توی سوز دیشب. دستهایش از سرما چسبیده بودند به اسلحه، وقتی اسلحه رو می بردند زخم دستهای حسین ماسیده بود.
گفتم:
ـ دروغ که نمی گی؟ به الهام هم گفته ی؟
سرش را پایین انداخت و رفت.
حسین همکلاسی ام بود، یعنی فقط با هم دو واحد معارف داشتیم.
دو سا لی از من بزرگ تر بود. دست می گذاشتی روی شانه اش، می ترسیدی؛ شانه پهن بود و گردن کلفت؛ کشتی می گرفت توی تیم دانشگاه. دست به جیبش هم خوب بود، این را همه در دانشگاه می دانستند. حسین عاشق یکی از دخترهای پرستاری شده بود با آن صورتی که پهن و بزرگ بود ،آبله رو عین پنیرهای سوراخ دار فرانسوی و مو های قرمزی که همیشه کوتاه نگه می داشت . دست دخترک را می گرفت و در دانشگاه می چرخید.
حسين چه رشته اي مي خواند؟ حالا چه فرقی دارد، فرض کن مدیریت، درسش را که تمام نکرد؛ سر الهام به پر و پای همه می پیچید. طاقت نداشت کسی نگاهش کند.به هیچ کس باج نمی داد.حتی با حراست هم مشکل پیدا کرد تا اینکه یک روز برای دو نفر چاقو کشید و بهانه داد و اخراج شد.
حسین با آن قد کوتاه و چشمهای وق زده اش عاشق شده بود. الهام دو وجبی از
ا و بلند تر بود، هم قد خودم نه. یک هوا کوتاهتر، چشم سبز و بور بود.
قدیم ها می گفتم:
ـ حسین، از دختر بور بدم می آ د، دختر باید مو مشکی باشه.
نه، دروغ می گفتم ، له له می زدم ، این یکی که چشمش هم زیبا بود ؛ خنده که می کرد لپش گل بهی می شد ، بس که سفید بود.
حسین از حرفهای من لجش می گرفت و می گفت:
ـ خوشحالم شاختو از این یکی کشیده ی !
کور خوانده بود، می دانستم سا ل دیگر درسش تمام می شود و برمی گردد رشت، بعد هم می رود خدمت و یادش می رود الها می بود و زنجانی بود و عشق و عاشقی ای، من می ماندم و این شهر لعنتی.
الهام هم مرا دوست داشت، این را ا ز یکی از داستانهایش فهمیده بودم، گوش کن ، اینطور نوشته بود:
« دختر تهرانی بود ، عاشقِِِ دوستِ نامزدش شده بود، عاشق قد بلندش، موهای بلند و بورش. داستان هایی که می نوشت و چشمهایی که جای زبانش می چرخید، اما پولهای نامزدش را هم دوست داشت. مانده بود چه بکند، هر دو را می خواست. سر آخر دنبال عشقش رفت و ...»
داده بود فقط من بخوانم، بعدش هم گفته بود:
ـ کی گفته راوی با نویسنده فرق داره؟ توی داستان من که فرق نداره.
گفته بودم:
ـ بازاری نوشته ای خانم ! سر تا پا کلیشه. راستی از کی داستان نویس شده ی؟
ـ از وقتی که داستان اون سه تا زنو که داخل قا ب بودن برامون خوندی.
بعد هم چشمکی زده بو د که مرا برد توی عالم رویا.
بعدها گفت:
ـ کیف می کردم حسین رو بزارم سر کار.
گفتم:
ـ من رو هم می زاری سر کا ر؟
می گفت:
ـ اختیار دارین قربان!
حسین اخراج که شد، پای رفتن نداشت. چند روزی در دانشگاه
می پلکید، بعد هم رفت. من هم با بچه های کلاسمان رفتم برای واحد نقشه کشی ابهر، دو سه روزی ماندگار شده بودیم تا برای یک واحد درسی بیست هکتار نقشه برداری کنیم. وقتی بر گشتيم سر تا پا خاکی بوديم، کوله پشتی ام هم خاکی شده بود. بچه ها گفتند: برویم کاروانسرا سنگی دیزی بخوریم.
گفتم:
ـ با این خاک و خل؟!
چپ چپ نگاهم کردند، شانه بالا اندا ختم .
توی خیابان خیام قدم می زدیم به سمت سفره خانه. الهام را دیدم، کوله پشتی اش را از خودش آویزان کرده بود. فرصت خوبی بود، صدایش کردم.
نشنید یا که نگاهم نکرد ، هیچ وقت از او نپرسیدم.
دیگر رسیده بودیم جلو سفره خانه، رو به روی سفره خانه قطاری سوت کشید. رفتیم داخل. صدای موسیقی می آمد. قطار دو باره سوت کشید. عاشیق آورده بودند، ساز می زد، سه تار بود یا تار بود، رفیق کچلش هم دف می زد یا تنبک، یادم نیست.
الهام نشست پشت یکی ا ز میزها و سیگاری آتش زد، ما هم گله ای رفتیم داخل.
الهام دود سیگار را بیرون داد و سرفه کرد،پیر مردی نگاهش کرد و سرجنباند.
من رفتم طرف الهام، دوستانم رفتند سمت حوض، آب حوض زلال بود و پرا ز قزل آلا. چشمهای الهام خندیدند. دستهایشان را کردند توی حوض تا ماهی ها را بگیرند. آب حوض لب پَر زد روی شلوار هایشان، عین وقتی که نشسته بودم با الهام قلیان می کشیدم که گفت:
ـ حسین آموزشی افتاد زنجا ن.
فوت کرد م در لوله قلیان، آب قلیان لب پر زد مثل حوض، ریخت روی شلوارم. رفیق هایم می خواستند با دست ماهی بگیرند، قزل آلاها از دستهاشان سر می خوردند.
آموزشی اش تمام شد؛ گفتیم: تقسیم که شد می رود پی کارش، دیدیم نرفت . الهام می گفت پارتی انداخته بماند زنجان. هفته ای سه شب نگهبان بود و بقیه روزها تا ساعت دو پا دگان می ماند و بعد هم آوار می شد در خانه من.
می گفت:
ـ پسر، شاید یه روز سر بازی من تموم بشه،اما درس این دختره تموم نمی شه!
تازه ا لهام ترم چهارم بود که حسین با لای بر جک یخ زد . وقتی گفتند چه بر سر حسین آمد صورت چهار گوشش اخم کرد؛ با چشمهایی که زیرش پف داشت، اما یک روزهم آرایشش را پاک نکرد. یک قطره هم اشک نریخت، حرفی هم نزد، با هیچ کس. حتی با مادر حسین. دیگر چشمهایش به هر سو نمی چرخید. امروز هم نمی چرخد، فقط ایستاد و نگاه کرد.
پدر و مادر حسین آمدند جنا زه ا ش را بر دند رشت.
مادرش می گفت : « پسرم شهید شد.»
روز دفنش باران شر شر می بارید، خاک نبود یک مشت بریزند رویش ، گِل شده بود بس که جمعیت زیاد بود. مادرش خودش را می زد و می گفت:
ـ قربان لب تشنه حسین ، سیرا ب شو پسرم!
نا راحت بودم، آن روز گریه کردم. دوماه بعد، عادت به نبودنش. من ماندم و الهام، ا وایل برایم ناز کرد، بعدها موم شد توی دست هایم ، همه دخترها موم می شوند، آ دمش را پیدا کنند. دیگر هیچ چیز مهم نیست برایشان. این را حسین قدیمها برایم گفته بود.
درسم که تمام شد ، الهام هنوز دانشجو بود . پیله کرد« طاقت دوری ا ت را ندارم»
رفتیم خواستگاری، پدرش گفت:
ـ خدمت نرفتی ؟ به سر باز فراری زن نمی دیم!
مادرش گفت:
ـ برو نظام وظیفه خودتو معرفی کن!
رفتم برگه ي اعزام گرفتم ،پدرش گفت:
ـ به سر باز هم زن نمی دیم!
آموزشی ام لوشان بود، روزها بشین پاشو می کردیم و شب ها با دمپایی عقرب هایی را که کشته بودیم توی شیشه الکل می انداختیم. وقت تقسیم که شد دل توی دلم نبود؛ نامم را خواندند، افتادم تیپ زرهی زنجان؛ آمدم خودم را به پادگان معرفی کردم.
آمده بودم پادگان، اواخر پاییز بود. شدم منشی دفتر سرهنگ. غیبت سربازها را ا ز پرونده شان در می آوردم و پول می گرفتم.
از دو به بعد با الهام در خیا بانها سرگردان بودم.
یک روز دژبانها آمدند با ز داشتم کردند. دو هفته ای گرفتار بودم، بعد هفته ای سه شب نگهبانی بالای برجک برای تنبیه ؛ لطف سرهنگ بود که نرفتم دادگاه نظامی. پای خودش هم گیر می افتاد اگر می رفتم دادگاه . سهل انگاری او بود.
آن شب نوبت پست من بود . بایست می رفتم بالای برجک . روزقبل هم دو متر برف آمده و یکی از سربازها یخ زده بود. حالا نوبت من است که ستاره ها را تا صبح از توی برجک بشمارم. سربازها می گویند: «هر کس یخ می زند خبرش را سر گروهبان می آورد» ، سرهنگ می گوید:
«به جهنم!»
پاس بخش صدایم کرد. ژ- سه را گذاشتم روی دوشم. سرباز اسلحه خانه زیر چشمی مرا می پایید. انگار میِّتی جلوش راه می رفت، ناس گذاشت زیر زبانش . چشم هایش قرمز شده بود.
رسیدم به پایه برجک . صدای زوزه باد در گوشم می پیچید . از پله های برجک یکی یکی، آرام آرام بالا رفتم، صدای الهام را می شنیدم:
ـ نرو با لای برجک، یخ می زنی!
سرم را بر گرداندم. نگاه کردم به پشت سرم. کسی نبود، صدای پوتینم بود، روی میله ي یخ زده نردبان برجک.
خیا ل برم داشته بود. صدایش هنوزهم می آید، از توی سرم،از نگاه تو.
می شنوم صدایم می کند:
ـ یخ می زنی ، نرو بالا!
رسیدم به پله های آخر. صدایش قطع نمی شد. پا تند کردم، ژ- سه سنگین بود. خزیدم توی برجک. سوز سرما مچاله ام کرد. پاهایم می لرزیدند، عین دندانهایم. بادسردی پیچید توی یقه ام و تا نافم یخ زد، دست سردی را روی گردنم حس کردم ،پشتم تیر کشید.
بر گشتم. حسین رخ به رخ، زل زده بود به چشمهایم. چه صداهایی با باد می پیچید توی گوش هایم:
ـ سر هنگ گفت:
ـ به جهنم!
مادرحسین گفت:
ـ پسرم شهید شد.
قزل آلا ها سر می خورند از دستی که بیست هکتار نقشه کشیده!
چقدر موهای این دختر بور است ، ،من از دختر بور بدم می آ ید!
حسین زل زده بود به چشمهایم و دستهایم می لرزیدند، چشمهایش عین چشمهای جغد دو دو می زد. گلنگدن کشیدم و گفتم:
ـ برو حسین، به خدا می زنم ها!
نمی رفت. سوت می زد، توی گوشهایم سوت می زد. شلیک کردم ، اسلحه ام شعله پوش داشت، گرمای اسلحه را حس کردم. خون گرم از پایم فواره زد. سر بازها رسیدند بالای سرم،سرهنگ هم آمده بود.
می شنیدم با یکدیگر حرف می زدند.
سر گروهبان گفت:
ـ تیر زد به پاهاش که نگهبانی نده!
سر هنگ ته ریشش را خاراند و گفت:
ـ به جهنم !
سروش عليزاده

۳۱ نظر:

نجمه دلدار بهاری گفت...

سلام سروش عزیز..
ازداستانت لذت بردم..
منم بروزم ...منتظرم که بیای

Unknown گفت...

درود
من تازه دارم كار با اين وبلاگ رو ياد مي گيرم.منظورم بلاگ اسپاته.[نیشخند]
راستي من كامنت تشكر گذاشته بودم. آنقدر مطالب وبلاگ شما را دوست دارم كه جزو لينك هاي من هستيد.
لطفا ....
سپاس[گل]

فرزانه مهران گفت...

سلام آقا سروش ..ممنون از دعوتتان.داستان را يك بار خواندم وخيلي خوشم آمد..براي نقد بر مي گردم.درود..

سجاد دوستي گفت...

اي نام تو مونس روانم...جز نام تو نيست بر زبانم....سلام بر مرد نا پيدا سروش...

ایلشن جلاسی گفت...

سلام به شما و ممنون از حضورت کار برجک را در اسرع وقت خواهم خواند! از به روز رسانی بی خبرم مگذار!

فرزانه مهران گفت...

سلام.داستان بسيار واقعي مي نمود.من از خواندن وهمراهيش بسيار لذت بردم.چند اشكال ويرايشي داشت زمان افعال يكهو تغيير مي كردند وراوي از سوم شخص به اول شخص تبديل مي شد.آخر داستان با وجود جالب بودن سوژه آدم را منتظر مي گذارد به نظرم صحنه پردازي در آخر به خوبي اول ووسط داستان نيست..كوتاه وخلاصه بهترين قسمتش را ول كرديد وفقط خواستيد پيام را برسانيد..در كل از داستان قبلي خيلي بهتر بود.موفق باشيد..ضمنا بروزم.

خوشحال گفت...

سلام و درود بر اقای برجک
(این بلاگ سپات ایکون نداره , انگار یه چیزی گم کردی! نه می تونی گل بذاری نه از اون ایکون ها که گازه خاله ش تا بناگوش بازه.. )
ببخشید که دیر خدمت رسیدم . همش این روزا درگیر خودم و برنامه های هچل هفت و قمر در عقربمم...
--------------------
کارتون و که می خوندم اصلا حس نکردم دارم داستان می خونم . برام یه جورایی مثل خاطره بود . خاطره ای که شما داشتی تعریف می کردی. یادمه یه روز یکی از چوکی ها گفت : نویسنده ی خوب اونیه که بتونه به راحتی با کارش به مخاطب دروغ بگه . نمی دونم این حرف درسته یا نه ... به هرحال
من نمی دونم داستانه شما دروغ بود یا برداشتی از واقعیت , هرچی که بود من باورش کردم. می دونین از کدوم خصیصه ی داستان نویسیتون خوشم میاد؟ همین که اصلات رشتیبودنتون و توش فریاد می زنین. شک دارم دفعه ی بعدهم کاری
رو ازتون بخونم که این جوری باشه . می دونین چرا؟ چون شما می تونی به راحتی
هرموضوعی رو مطرح کنی و به مخاطب ارائه کنی. اون موقع ها که با روایت نو کار می کردین هم همین جوری بودین.
از کاراتون خوشم میاد چون که هیچ وقت به زور منه مخاطب و در مسیری که خودتون دوست دارین هدایت نمی کنین . شما موضوع و مطرح می کنی و مخاطب خودش می ره دنبالش . اینکه اجازه می دین خودش تصویر سازی کنه از نظره من به عنوان یه مخاطب عادی عالیه. از تیپ کاراییکه نویسنده دستت و می گیره و تو رو با خودش توی ذهن شلوغش همراه می کنه و گاهی سرگردونت می کنه و اونوقت علی می مونه حوضش! هیچ رقمه خوشم نمیاد.
اون دیالوگی که گفتین : " برو حسین به خدا می زنم ها " , خیلی به نظرم واقعی اومد. (البته نمی دونم از کلمه ی دیالوگ توی داستان هم استفاده می کنن یا فقط در فیلنامه و نمایشنامه کاربرد داره. ببخشید دیگه بذارید به حساب ضعف مطالعاتی من. ) ولی شخصیت الهام و دوست نداشتم . شاید واسه اینکه به نظرم دختری بود باری به هرجهت ! و اینکه موهاش بور بود. شخصا موهای مشکی رو بیشتر دوست دارم. شخصیت اول داستان یکمی واسم قابل درک نبود .. روچه حسابی رفت سراغ الهام؟ اون که قلبن دوسش نداشت!فقط واسه اینکه اون می گفت نمی تونم ازت دل بکنم!؟...
روان بودن کارتون و دوست داشتم. فضا سازی هایی که به اندازه بود هم همین طور , همین قدر که کدهای لازم و می دادید و باقیش و می ذاشتید به عهده ی مخاطب خیلی خوب بود...
خوب کاملا واضحه که من تا اینجا نظر شخصیم و گفتم. زیاده گویی رو می ذارم کنار .. براتون کامیابی ارزو می کنم.

خوشحال گفت...

راستی اقای علیزاده یادم رفت از عمولی بگم. ایشونم خوبن . تاجاییکه من ازشون اطلاع دارم کماکان درحال فعالیت هستن. لطفشون همیشه شامل حاله دلخوشی می شه . جاتون خالی این مدت که شما حضور نداشتین سعیم و کردم که بهشون زبان گیلکی رو یاد بدم. یه چیزایی رو خوب یاد گرفتن . مثلا همین گازه خاله ی خودمون. استعدادشون خوبه...
ای بابا این بلاگ سپات ایکون نداره من کامنتام ناقصه!.

محسن تاجیک گفت...

حجم زرد:سلام آقای علیزاده ی عزیز. از شما تشکر میکنم, منهم مردمم رو دوست دارم و بسیار بیشتر ایران رو. اما این دوست داشتن نباید باعث بشه که ما چشمامون رو روی حقایق ببندیم.ما ایرانی ها اخلاق بد زیادی داریم ویکی از بدترین هاش تعصب به چیزهاییه که در محدوده ی اعتقادات ما قرار میگیره! اگه کسی مذهبیه از مذهبش, اگه میهن پرسته از میهنش, اگه نمیدونم طرفدار هر چیه از اون چیز به صورت غیر منطقی ای حمایت متعصبانه میکنه. یه روز خاتمی یه روز احمدی نژاد ویه روز... اگه که میشنویم کورش عادل بوده فکر میکنیم تمام شاهان هخامنشی پادشاهان بسیار خوبی بودن و وقتی میشنویم که میر غضب(همون جلاد مطیع الامر کنار شاه) از این سلسله به خلفای مسلمون ارث رسیده اصلن نمیتونیم قبول کنیم. ما تو توهم ایران بزرگ موندیم واصلن قبول نمیکنیم که برای بزرگ شدن باید اشتباهاتمون رو قبول کنیم. درسته من کسی نیستم که چنین ادعایی رو هم ندارم. در متن هم گفتم که جزئی از همین مردمم..... به امید فردایی بهتر ومردمی آگاه تر.... یاحق

ایلشن جلاسی گفت...

سلام و ممنون از لطفت لینک جبران شد !

مریم گفت...

سلام دوست عزیز مطالب دلخراشی نوشته ای
که با دیدنشان غمی سنگین بر دلم نشست.
واقعا نمی دانم چه بگویم
مطلب جدید گذاشتی خبرم کن
سر فرصت لینکت می کنم
فعلا

داستانسرا(عمولي) گفت...

اي بيبفا سروش !!!!!!!!!حالا ديگه بايد آدرستو ازاين و اون گير بيارم ديگه !!!!!نميگي اين عمولي چن وقته نگرانته؟؟؟نكنه بازم هكت كردن و به اسم تو دارن اينجارو آپ ميكنن؟زود باش دستاتو ازلاي درنشونم بده بينم خودتي يا......شكلك هم كه نداري اينجا ....

Unknown گفت...

درود
محسن عزیز خوندم. باید ژرف تر نگاه کرد. استبداد چیز بدیه و متاسفانه زرنگ. در اون شکی نیست. سر این آقای پوپولیست که تمام رفیق هاش هم پوپولیستن هم حرفی نیست. بحث اینه که من و تو داریم چیکار می کنیم. این مسائل رو راننده های بیسواد هم تو تاکسی می گن ولی باز می دوند دنبال آقای پوپولیست. اون می گه بزار یه کیسه سیب زمینی بگیرم و یا یه نامه دلخوشکنک بدم شاید یه صدتومن گیرم اومد. فقر و بیسوادی ناگزیر جامعه پیشا سرمایه داره.(قصد جسارت نیست به جون خودم) اساس روشنفکری هم اینگونه گفتن را نمی پسنده.چون ادبیات خود آقای پوپولیسته. البته تو آزادی در انجام اعمال و شیوه بیان. در مورد کوروش و هیچ چیز من تعصب ندارم.اینجا(منظور وبلاگ آقاي تاجيك) فرصت نوشتن نیست .تو وبلاگ من می تونی ده صفحه هم بنویسی و من ومخالفين و يا موافقين جواب بديم.یه بحث خوب. بخاطر مشکا 150 کلمه می گم در وبلاگ نامرد بلاگفا

نوا گفت...

سلام.
داستان موفق و زيبايي بود. كشش داستان عالي بود. فضا سازي ها و ساخت شخصيت ها هم خوب بود. روي پايان بندي مي تونيد بيشتر كار كنيد.البته چون اولين بار هست كه براتون كامنت مي گذارم لازم مي دانم كه بگويم آنچه كه از من در كامنت مي خوانيد ديدگاه من هست و هنوز تا نقد ادبي فاصله دارم.
شاد و سلامت باشيد.

محسن تاجیک گفت...

سلام سروش جان. با کمال میل لینکت کردم. من نه روشنفکرم ونه دل خوشی از روشنفکرهای ایران دارم که پای هر قرارداد ننگین ایران امضای یکی از این حضرات خودنمایی میکنه. از سیاست هم نفرت دارم. من متاسفم برای خودم ومردمم. چرا که میدونم لیاقتی بیشتر ازاینها داریم ولی دل خوش میکنیم به سیب زمینی و تراول پنجاه هزار تومنی و ....!!متن من نوشته ای بود که نتونستم کنترلش کنم وگرنه من حتا واسه احمدی نژاد هم احترام قائلم و فکر میکنم که احمدی نژاد اصلن مقصر نیست< بلکه این طرز تفکر وسطح اندیشه ی مردم که من هم جزئی ازهمین مردمم باید تغییر کنه. تا بعد...یاحق

گاه نوشت دبیر ادبیات گفت...

سلام
عرض ادب
سرش جان
متاسفانه مدتیست که از اینترنت کم سرعت استفاده می کنم. به محض رفع مشکل باز می کردم و مطالبت زیبای شما را با دقت خواهم خواند. انشالله.

reihane گفت...

salam khobin
mer30 az nazaratet
bazam bia
dorogh chera forsat nakardam ama safato save mikonam dastano bekhonam
mikhore jaleb bashe
ama nazare asli bashe badan migam
shad bashy

جواد منفرد گفت...

سلام سروش جان .خوشحالم که اینجا اومدم و داستان زیبایت را خواندم .من چیزی از نقد داستان نمی دانم ولی چون اتفاقات این کار را با خودم همزاد پنداری کردم لذت بردم.حس کردم در محیط این کار کاملا غرق شدم و خودم رو بخشی از این روایت می دانم.لینک می شوی

جواد منفرد گفت...

سلام سروش جان .خوشحالم که اینجا اومدم و داستان زیبایت را خواندم .من چیزی از نقد داستان نمی دانم ولی چون اتفاقات این کار را با خودم همزاد پنداری کردم لذت بردم.حس کردم در محیط این کار کاملا غرق شدم و خودم رو بخشی از این روایت می دانم.لینک می شوی

محمد رضا عالی پیام(هالو) گفت...

سلام
ممنون از لطفت
جالب انگیز ناک بود

چرک نویسی در زمهریر گفت...

تا اونجایی که من یادمه تو کارونسرا سنگی حوضی نداریم که توش قزال الا باشه ها؟؟؟؟کجایی زنجان انقد سرده؟؟؟گردشگر نپرون برادر ما جونمون در می اد بکشونیمشون اینجا شما با یه داستان پرشون می کنی؟؟؟
"شوخی بود البته" داستانتون رو سر فرصت خوندم می تونم بگم ارزش خوندن داشت اما یه کم طولانی بود نسبت به سوژه ای که انتخاب کرده بودین، شخصیت ها به جا در قالب یه داستان کوتاه معرفی شده بودند و ادم ها سر جایی خودشون بودند شناختتون رو از زنجان به رخ خواننده کشیده بودین البته بگذریم از درونمایه که برام جای بحث داره! اما در نهایت می شه گفت این داستان کمی از هم گسیخته گی داره البته از نظر منی که خودم به شدت تازه کارم!

Unknown گفت...

حالا خوبه اسم وبلاگت چرك نويسي در زمهريره.اگه نبود كه مي گفتي زنجان مثل هاوايي و جنوب اسپانياست!
شوخي كردم. شهر دوم من زنجانه. خيلي دوست و خاطره اون جا دارم.

چرکنویسی در زمهریر گفت...

من واسه اون پستتون پیغام گذاشتم انگار ممنوعه بود البته نه واسه پست ها واسه اون سوال که فرموده بودین

نجمه دلدار بهاری گفت...

سلام..
نمیدونم چی باید بگم سروش جان..
خوشحالم که بهم سر میزنی ..و متاسفم که ناراحتی.
من هنوز بدیروزم..

پي سي 7 گفت...

سلام آقا سروش
امروز براي اولين بار وبلاگت رو ديدم واقعا عالي و زيبا بود
هنوز زياد ازش نخوندم ونديدم ولي پيش خودم گفتم اول بذار يه نظر مهمونت كنم
سعي ميكنم از مطالب مفيدت نهاين استفاده رو ببرم
خوشحال ميشم بهم سر بزني و با هم تبادل لينك كنيم
www.zibasazweb.mihanblog.com

جواد منفرد گفت...

سروش جان به روز شدی خبرم کن

سامان گفت...

تقدیم به دوست خوبم سروش علی زاده

نقد داستان برجک اثر سروش علیزاده :



• داستان شروع خوی دارد یا به نحوی شروعی بسیار حرفه ای دارد ولی رفته رفته با ورود به گذشته و فلاش بک ها عنان کار از دست نویسنده در می آید به طوریکه بین دو روایت یکی بالای برجک رفتن راوی و دیگری دوران دانشگاهش و دوستی با الهام و حسین فاصله ی زیادی می افتد به طوری که می توان آن را یک نقص حساب کرد. البته نویسنده با پایان یافتن کار و رسیدن به انتهای کار دوباره قدرت کار را به دست می گیرد ولی با این حال غفلت از میانه های داستان عیبی بزرگ در داستان محسوب می شود.

• جزئیات پردازی : در بعضی مواقع احساس منی شد که نویسنده فقط قصد دارد داستان را تمام کند و آن چنان موشکافانه مخاطبش را در چین و چون کار قرار نداده. مثلا قضیه ی دعوای حسین می توانست نقش پررنگ تری داشته باشد و با قرار دادن جزئیات حتا جزو نقاط قوت داستان قرار گیرد. یا برای مثال اتفاق دستگیری راوی توسط دژبانها هم زیاد پرداخته نشده بود در حالی که می شد نقطه ی عاطفی اوج داستان باشد.

• تکه کلام ها می توانست فوق العاده داستان را بهتر و پر بارتر کند که بجز شخصیت سرهنگ هیچ شخصیتی در داستان حتا راوی و الهام از تکه کلامی بر خوردار نیستند تا به نوعی شخصیت سازی در داستان شکل گیرد.

• در کل داستان داستان قویی بود که بهترین توصیه بازنویسی آن توسط نویسنده است که البته از نظر بنده ی ناچیز باید بعضی قسمت ها به طور کلی حذف و جزئیی پردازی به همراه توصیف بیشتری به کار تزریق شود.


با تشکر
سامان بهاروندی
پاییز 1388

مي سم گفت...

سلام و درود ...

1- داستان با ضربه ای آغاز می شود که به سرعت مخاطب را به فضای متن پرتاب میکند به نحوی که میل به ادامه دادن لحظه ای فروکش نمی کند .
2-با داستانی که قبلا از سروش عزیز خوانده بودم این بار به سرعت نثرش را آشنا دیدم .این نثر وزبان مختص خودش است .
3-شناخت, مهمترین عنصر هر داستان است.در این متن گاه چنان از شخصیت پردازی نویسنده لذت می بریم که گویی آدمهای داستانش حی و حاضرند و خودشان جلوی چشممان دارند بدون هیچ تکلفی , زندگی می کنند نه بازی .
4- اما همان آدمها وقتی لب به گفتگو باز می کنند عدم " شناخت " تندی خودش را به رخ می کشد و ما حدس می زنیم با نویسنده ای کم تجربه مواجه هستیم.
5- مهمترین و بزرگترین ایراد داستان که به زعم بنده به کار لطمه زده و از غنای آن کاسته است : " گفتگوی شخصیت هاست ".
لازم بود نویسنده توی جلد تک تک شخصیت ها می رفت و خودشان را می نوشت نه خودش را.
پوست مار عنصری است که در داستان تناقض ایجاد کرده که به نظرم خوب جا افتاده است .بعضی ها جوان شدند و بعضی ها به پیری نرسیده خاستر شدند .این همان تفاوت حقیقت با واقعیت است.
قلمتان جوهری و افکارتان سبز...

mohammad hossein emamparast گفت...

فتنه احمدی‌نژاد. سلام، الان تازه متوجه شدم چرا در سالروز وفات امام خمینی ، حضرت امام خامنه‌ای فرمودند که خود امام خمینی بارها فرمودند اشتباه کردند و منظور ایشان از این حرف چه بود . با رفتار اخیر رئیس جمهور بالاخره روشن شده است که احمدی‌نژاد با دادن نتایج آرا دروغی انتخابات به امام خامنه‌ای، باعث شدند که حضرت امام خامنه‌ای در ملا عام اعلام کنند که حمایت از احمدی‌نژاد بعد از انتخابات، اشتباه بوده است. فتنه اصلی‌ زیر سر احمدی نژاد و خائنین امثال خودش بوده و هست.ای کاش دسته احمدی‌نژاد هم سر به خیابان بگذارند شخصاً ترتیب ایشان را هم از پشت بام خواهم داد. سرباز ولایت من هستم نه آن مشائی دزد.

agrin.arezou گفت...

بازم مثل هر دفعه که داستاناتو خوندم سردم شد همش به این فکر میکنم که چرا دنیای داستانات ویا خودت انقدر سرده.قشنگ بودخیلی.

agrin.arezou گفت...

بازم مثل هر دفعه که داستاناتو خوندم سردم شد همش به این فکر میکنم که چرا دنیای داستانات ویا خودت انقدر سرده.قشنگ بودخیلی.