۱۳۸۸/۱۱/۰۹

نويسنده ناتور دشت در گذشت


درود بر مهربان ياران
سلينجر بت نويسندگي جوانان امريكايي و بسياري از نويسندگان ايراني در گذشت.
چقدر اين روز ها از ادبيات دور شده ام.
عزيز من بود .
روحش شاد و در بهشت نويسندگان مقيم باد.
با احترام
سروش عليزاده
رشت
جى دى سلينجر، نويسنده معروف آمريكايى، كه با كتاب «ناتوردشت» در جهان و ايران شناخته شده است روز چهارشنبه در ۹۱ سالگى در خانه خود در نیوهمپشر آمریکا درگذشت.


پسر اين نويسنده در بيانيه‌اى به همین مناسبت اعلام كرده است كه سلينجر به مرگ طبيعى در منزل خود در نيوهمپشر درگذشت.

سلينجر كه از نويسندگان مطرح قرن بيستم به شمار مى‌رود با اثر جاودان خود به نام «ناتوردشت» كه در سال ۱۹۵۱ منتشر شد جهان را تكان داد، اثری که شهرت و محبوبيت گسترده‌اى براى وى به ارمغان آورد، ولى او در چند دهه گذشته با انزواىی خودساخته به ‌ندرت در انظار عمومى ظاهر شد.


بر اساس گزارش خبرگزارى آسوشيتدپرس، بيش از ۶۰ ميليون نسخه از رمان «ناتوردشت» در سراسر جهان به فروش رفته است. اين كتاب به رغم گذشت چندين دهه از انتشار آن همچنان بيانگر روياى بسيارى از آمريكايى‌هاست: «هرگز بزرگ نشو!»سلينجر در يادداشتى كه در سال ۱۹۵۵ براى كتاب «نويسندگان قرن بيستم» به رشته تحرير درآورد نوشت: «من آگاهم كه برخى از دوستانم در خصوص پاره‌اى از فصل‌هاى ناتوردشت غمگين يا بهت‌زده و يا بهت‌زده‌ـ‌غمگين خواهند بود. بچه‌ها از جمله بهترین دوستان من هستند. در حقيقت، تمام دوستان خوب من بچه هستند.»

وى افزود: «براى من تحمل‌ناپذير خواهد بود كه ببينم كتابم در قفسه‌هايى گذاشته مى‌شود كه دست بچه‌ها به آنها نمى‌رسد.»

آخرين كتابى كه از سلينجر منتشر شد مربوط به سال ۱۹۶۵ و با نام «پلاک ۱۶، هپ‌ورث، سال ۱۹۲۸» بود. جرى برت، يكى از همسايگان اين نويسنده، در سال ۱۹۹۹ گفت که سلينجر سال‌ها پيش به او گفته است كه حداقل ۱۵ كتاب منتشرنشده را در جاى امنى در خانه‌اش نگه می‌دارد.

سلینجر در سال ۱۹۸۰ در مصاحبه كوتاهى گفت: «من عاشق نوشتن هستم و به شما اطمينان مى‌دهم كه به طور منظم می‌نویسم. اما براى خودم مى‌نويسم، براى دل خودم. و دوست دارم كه در تنهايى اين كار را بکنم.»از سلينجر كه نام اصلى وى «جروم ديويد سلينجر» است حدود هفت اثر در ايران منتشر شده است كه از جمله آنها مى‌توان به آثارى چون «فرنى و زويى»، «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران»، «دلتنگى‌هاى نقاش خيابان چهل و هشتم» و «نغمه غمگين» اشاره كرد.داريوش مهرجويى، فيلمساز مطرح ايرانى، نيز با برداشت آزاد از كتاب «فرنى و زويى» فيلم «پرى» را در دهه ۱۳۷۰ به روى پرده آورد.
منبع: راديو فردا
--------------------
----------
جی دی سالینجر رمان نویس آمریکایی و آفریننده اثر کلاسیک "ناتور دشت" در سن 91 سالگی درگذشته است. پسر آقای سالینجر گفت که او روز چهارشنبه در خانه اش در ایالت نیو همشایر به دلایل طبیعی فوت کرد.
جروم دیوید سالینجر فرزند یک بازرگان یهودی ثروتمند و مادری اسکاتلندی و ایرلندی بود که در سال 1919 در نیویورک بدنیا آمد و در منهتن بزرگ شد.
او رابطه سردی با پدرش داشت و کشمکش با هویت یهودیش تاثیری عمیق بر وی گذاشت.
سالینجر نگارش داستانهایش را هنگام ورود به دنیای آکادمی نظامی "ولی فورج" در منطقه ای روستایی در پنسیلوانیا آغاز کرد.
او پس از ترک تحصیل از مدرسه مک برنی در منهتن به این آکادمی فرستاده شد.
جی دی سالینجر داستان های کوتاه متعددی در نشریاتی همچون نیویورکر در دهه 40 منتشر کرد.
او در جنگ جهانی دوم در بخش ضد اطلاعات ارتش مشغول به کار شد و شاهد نبرد خونین نرماندی و عملیات بالج بود که هر دو تاثیری عمیق بر وی گذاشتند.
به گفته دخترش پگی، وی شاهد صحنه های هولناکی در اردوگاه های آلمان بود.
سالینجر در شرایط روانی بسیار دشواری بسر برد و در فرانسه با یک دکتر فرانسوی ازدواج کرد اما هشت ماه بعد به جدایی کشید.
او با انتشار کتاب ناتور دشت در سال 1951 بلافاصله به موفقیت نسبتا بالایی دست یافت.
این کتاب داستان 48 ساعت از زندگی هولدن کالفیلد یک نوجوان طغیانگر است که در شرایط روانی وخیمی قرار دارد و در حال پرسه زدن در خیابانهای نیویورک است.
با گذشت چند سال از انتشار ناتور دشت، این کتاب به انجیل نوجوانان طغیانگر آمریکا تبدیل شد و یکی از متون سالهای اول کلاسهای ادبیات انگلیسی دانشگاه شد.
داستان بلوغ -گاهی لطیف، گاهی خشن- از زبان میلیونها جوان ناراضی در دنیای مادی و تجاری.
کالفیلد به کیشی بدل شد که تنها با جیمز دین قابل مقایسه بود. اما این رمان بر مارک دیوید چپمن نیز نفوذی منفی داشت.
دیوید چپمن مدعی بود که جان لنون را کشت تا تبلیغی باشد برای کتاب سالینجر.
اما سالینجر تقریبا بلافاصله پس از انتشار کتاب ناتوردشت دچار سرخوردگی شد.
او از مصاحبه و ارتباط با مردم تنفر داشت و بقیه زندگی خود را در انزو گذراند.
او سه کتاب دیگر منتشر کرد که همگی بسیار موفق بود.
شاید موفق ترین آنها "فرنی و زویی" بود اما به گفته منتقدان همگی فاقد شادابی کتاب ناتوردشت بودند.
سالینجر از سا ل 1965 به بعد کتابی منتشر نکرد و به هیچ وجه حاضر نشد با کسانی که بدنبال نوشتن زندگینامه او بودند ملاقات کند.
دادگاه عالی آمریکا در سال 1987 به نفع سالینجر رای داد و منتقد ساندی تایمز را به دلیل نقض حق مالکیت معنوی نامه های چاپ نشده سالینجر در کتابش مجرم شناخت.
سالینجر در طول زندگی خود همواره با زنانی دوست شد که از خودش جوانتر بودند. او در 35 سالگی با کلر داگلاس 19 ساله در سال 1954 ازدواج کرد. آنها دو بچه داشتند اما در سال 1967 از هم جدا شدند.
او پس از آن به مدت 30 سال با زن دیگری بنام کالین اونیل زندگی کرد.
سالینجر خود را "بودایی شکست خورده" نامید. او همیشه لباس آبی مکانیک ها را می پوشید و هر وقت به رستوران محلی می رفت در آشپزخانه غذا می خورد تا از مردم دور بماند.
اگرچه سالهاست که از انتشار آخرین اثر سالینجر می گذرد اما دوستان او می گویند که حداقل 15 اثر آماده چاپ دارد.
گفته میشود که این آثار پس از مرگ او یا چاپ خواهد شد و یا نابود.
منبع:بي بي سي

۱۳۸۸/۱۰/۲۸

توصيه اي براي دوستاني كه درگير امتحانات هستند.


حتما برایتان پیش آمده که بعد از یک پروژه کار طاقت‌فرسا، یا در تعطیلات بین دو ترم، یا در تعطیلات آخر هفته یا عید نوروز، یعنی زمانی که دوست دارید استراحت کنید و خوش بگذرانید، بر خلاف انتظارتان تنها کاری که نمی‌توانید انجام بدهید، استراحت و تفریح است، چرا که ناخوش می‌شوید یا روحیه مناسبی ندارید.

چرا این طور می‌شود، چرا به قول ما ایرانی‌ها، غروب جمعه و یا روزهای تعطیل دیگر غم‌انگیز است؟!دانشمندان دانشگاه UCLA این موضوع را مورد بررسی قرار داده‌اند و دلیلی برای ان تراشیده‌اند و اسمش را گذاشته اند:

اثر let-down.واقعیت این است که هنگام کارها و رخدادهای توأم با استرس، مثلا بعد استرس کاری و یا فشار امتحانات، هورمون‌های ویژه‌ای برای مقابله با استرس از بدن ترشح می‌شوند. این هورمون‌ها بر مقاومت عمومی بدن می‌افزایند و مثلا بدن را در برابر بیماری‌ها تا حدی مقاوم می‌کنند. اما به محض اینکه نفسی به راحتی می‌کشید و پا به دوران آسودگی می‌گذارید، سطح این هورمون‌ها پایین می‌آیند و دردسرها شروع می‌شوند، شما ممکن است سرما بخورید، آنفلوآنزا بگیرید، دچار سردرد شوید، پوستتان ملتهب شود یا افسرده بشوید.

خوب چه کار باید کرد؟ خوب، بعضی‌ها که جزو افراد پرکار جامعه هستند، دقیقا به همین خاطر ترجیح می‌دهند، دوره استراحت خود را کوتاه کنند، آنها ترجیح می دهند به جای تحمل اثرlet-down فشار کاری را تحمل کنند!اما به نظر ما و خیلی‌های دیگر این روش خوبی نیست! آخر چه معنی دارد که آدم همیشه بدنش را تحت استرس قرار بدهد؟!چاره این کار خیلی ساده است، شما می‌توانید نوعی دیگر از استرس را جانشین استرس کار و تحصیل کنید.

یکی از بهترین استرس‌های بدنی مفید، ورزش است. شما اصلا لازم نیست که یک ساعت ورزش دشوار را برای دیدن اثرات این روش امتحان کنید، کافی است، در تعطیلات هر روز ۱۰ دقیقه ورزش کنید، مثلا پیاده‌روی ساده انجام دهید یا شنا بروید.

۱۳۸۸/۰۹/۲۳

گفتگو با جودیت باتلر



درود بر مهربان یاران
گر چرخ به كام ما نگردد
كاري بكنيم تا نگردد
هر گز قد مردمان آزاد
در زير فشار تا نگردد
اندر كف مردمان آزاد
نبود گره اي كه وا نگردد
-------
خدا خراب كند خانه كسي كه مملكت خويش
براي مصلحت خود خوان يغما كرد
سپاس از دوست مترجم و شاعر ارزنده آزاده دواچی در ترجمه این مصاحبه
به امید اندکی هوا برای تنفس
سروش علیزاده
رشت
آذر ماه
اشتیاق به فلسفه، جنبشی زنده است که زندگی عقلانی داشته باشد .

جودیت باتلر 1 متولد 14 فوریه 1956، فیلسوف پساساختارگرا، منتقد و نظریه پرداز فمینیست پست مدرن است . کتاب آشفتگی جنسی از مهمترین کتابهای او در زمینه نظریه های جنیست و هویت در مباحث فمینیستی است که در سال ۱۹۹۰ به چاپ رسید و بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ نسخه از آن در کشورهای دیگر و به زبان‌های مختلف انتشار یافت. در مصاحبه زیر جودیت باتلر از جایگاه فیلسوفی پسا ساختارگرا به شرح و توضیح دیدگاه و نظرات خود، در باره هویت و مسائل مربوط به آن در جنبش های فمینیستی و همچنین به تفسیر نوع نگاهش در این جنبش ها پرداخته است . مصاحبه زیر که توسط ریجاینا می کالیک2 انجام شده، هنگام اقامت باتلر در برلین که برای شرکت در آکادمی آمریکا به این شهر رفته بود صورت گرفته است - آزاده دواچی
اشتیاق برای فلسفه
ریجاینا: جودیت، ممنونم که در این گفتگو شرکت کردی. پیش از هر سوآل و جوابی می خواهم ازت بپرسم که تو، خودت را فمنیست می نامی ، چه طور کار خودت را معرفی می کنی ؟ آیا نوشتن فلسفه را بخشی از فعالیت جنبش فمینیسی می دانی؟ آیا فمینیست بودن یک شغل است ؟ یا یک مفهوم سیاسی و سیاست ورزی ؟
جودیت: گاهی وقتها فقط یک کار فلسفی است، گاهی هم یک کار سیاسی. البته گمان نمی کنم که تنها سیاسی باشد . از زمانی که جوان بودم تحت تعالیم و آموزش های فمینیستی بودم و در مورد موضوعات فمینیستی قلم می زدم. تز پایان نامه دانشگاهی ام را در مورد میل جنسی نوشته ام که در حقیقت می شود گفت که سوالی سیاسی است اما در عین حال سوالی فلسفی هم هست . من همیشه به سنتهای آ زاد ی جنسی در مباحث فمینیستی، حساس و علاقمند بودم . همیشه نگران جهش های فمینیسم هم بوده ام که بسیار منظم بود و سرکوب گر . در واقع من علیه هنجارها برای آزادی جنسی هستم . همیشه از این متنفر بودم که فمینیسم تئوری است و همجنس گرایی زنانه باید یک عرف شود . این عقیده همجنس گرایان را فاقد قوه جنسی می کند. در چهارده سالگی که طرفدار این مباحث شدم هیچ چیز در مورد سیاست نمی دانستم . بعدا در مورد همجنس گرایی یک نوع سیاست را به کار گرفتم و از این گفته متنفرم چرا که معتقدم در جنبش های فمینیستی به زنان با هر دو قوه جنسی به خاطر این میل جنسی شان باید ارج نهاده شود.
ریجاینا: در خلال مدتی طولانی جنبش فمینیستی در آمریکا برای ما به عنوان یک الگو و نماد مبارزه برای تغییر، به حساب می آمد. این جنبش مدام در حال مبارزه و مقاومت بود و واقعا هم پُر توان و قوی پیش می رفت. اما به نظر می رسد که امروزه این نوع جنبش ِگروهی ، دیگر عملا وجود ندارد . انگار که افراد دارند به تنهایی می جنگند . و هر کدام از این افراد فقط گاه و بیگاه با هم کار می کنند .
جودیت: ببینید، به این بستگی دارد که شما در کجا و از چه منظری به دنبال این جنبش بگردید. از نگاه و قضاوت من، این جنبش برای ایمن کردن حقوق باز ساختی توسط انتخابات محافظه کارانه اتفاقا تقویت هم شده است . تعدادی از سازمانهای ملی بسیار قوی وجود دارد که در تلاشند تا حقوق باز سازی شده را تقویت نمایند . و این سازمانها بسیار تاثیرگذارند. به گمان من سازمانهای ملی برای زنان بسیار مؤثر عمل می کنند . و همینطور سازمانهای دیگر . ببینید، مشکل اینجاست که برخی تفاوتهای فرهنگی عظیمی میان فمینیستها وجود دارد . آنها باید از پس نژاد و جنس گرایی بر آیند . ما همیشه مشکل جنبش ضد پرنوگرافی را داشته ایم و این پرسش مطرح بوده که جایگاه این جنبش کجای جنبش فمینیستی و آزار و اذیت جنسی قرار گرفته است . جنبش هایی که بسیار معروف و شناخته شده هستند . تصویب و اجرای قوانین به منظور مهار خشونت و اذیت و آزار جنسی خیلی مهم هستند . اما گمان من بر این است که شناخته شدن فمینیسم در رسانه ها تنها از طریق مبارزه برای تصویب و اجرای قوانین ضد آزارهای جنسی، اشتباه است. چون رسانه ها بر این باورند که این جنبش فقط و فقط برای خشونت دیدگان و آزار دیدگان جنسی است و مثلا به مسایل و ازادیهای دیگر از جمله آزادی های جنسی بی تفاوت است. یکی از پر طرفدارترین رسانه ها ، جنبش فمینیستی را به عنوان جنبشی صرفاَ برای جلوگیری آزار جنسی توصیف می کند.
مشکل دیگر جنبش این است که همیشه به عنوان جنبش بورژواهای سفید پوست تلقی شده است . اگر به دنبال رهبران این جنبش بگردید تقریبا مطمئن می شوید؛ اما این مسئله آنقدرها صحت ندارد . دو دلیل وجود دارد : اول اینکه هرکسی که در ارتبا ط با جنبش ضد فمینیستی در جمع ها و محافل کو چک فعال باشد بنا به دلایل موهوم، می ترسد که نکند یک وقت جنبش فمینیستی آنها را از اتحاد باهم باز دارد و به سمت مسائل و نگرانیهای به اصطلاح جزیی ببرد . دو م اینکه فمینیسم معاصر اساسا نتوانسته است ائتلاف مؤثری با گروهای ضد نژادی تشکیل دهد.
می دانیم که لیبرالسم در آمریکا بسیار هویت گرایانه بنا شده است . شما برای پیشرفت نژادهای غیر سفید پوست، یا به جنبش زنان و یا به نهادهای ملی تعلق دارید . مثلا همیشه می گویید : این هویت من است و مبنایی است که من به آن تعلق دارم . . پس اگر شما یک زن غیر سفید پوست باشید باید یکی از این دو را انتخاب کنید . و یا اینکه آنقد ر به این نشست و آن نشست بروید تا وقتی که خسته و فرسوده شوید و بالاخره از پا بیفتید . مشکل اینجاست که لیبرالیسم آمریکایی هرکس را مجبور می کند که هر طور شده و بدون فوت وقت، یک هویت مشخص را برای خودش انتخاب کند ؛ هویتی که البته بسیار هم محدود است...
ریجاینا: به نظر شما در مجموعه این پروسه آیا ریشه مشکل در خود آمریکا نیست که خیلی رو ی خودش تمرکز کرده، و تنها به خودش و به نیازهای خاص خودش نگاه می کند و یا حتی تنها تمرکزش برروی ایالات واحد آمریکاست ؟
جودیت: حق با شماست. البته بعضی مواقع آمریکا به کشورهای دیگر هم نگاه می کند و در مورد نقض حقوق بشر صحبت می کند . اما غالبا تمایل دارد که برنامه فرهنگی و حقوق بشری خودش را به دیگر کشورها تحمیل کند . هم از این رو به عنوان یکی از آمریکایی هایی که فعالیت تان در حوزه حقوق بین المللی است باید بسیار محتاط باشید و یاد بگیرید که چه طور این کار را انجام دهید . وقتی که چیزی به عنوان ایدئولوژی جهان گرا شکل می گیرد تقریبا و همیشه ایدئولوژی آمریکایی است. چون همیشه این عقیده وجود دارد که آمریکا علی رغم فرهنگ نژاد پرستانه خودش می داند حقوق بشر چیست و واقعا این را صادر می کند . دیگران هم باید از این صادرات قدردانی کنند . گمان می کنم که آمریکا بهتراست که به ترجمه فرهنگ بپردازد، حالا چگونه ما می توانیم با این مسئله بغرنج مواجه شویم تا دریابیم که تنها نباید به ترجمه زبانی دیگر پرداخت، بلکه باید اصلاح سیاسی دیگری را تعبیر کرد، چه طور مردم را ساز مان دهی و چه طور سیاستمدارانه عمل کنند چه طور ادعاهایشان را بیان می کنند .
ریجاینا: حتی در یک کشور هم تفاوتهای زیادی وجود دارد این تنها جنبش زنان آمریکا نیست همینطور که یک جنبش زنان به همان تعبیری که گفتم در آلمان هم وجود ندارد . ما تجارب فمینیست های غرب را داشته ایم که گمان می کردند حتا باید به زنان شرق آلمان هم بگویند چه کاری باید انجام دهند و فمینیسم چیست و ... بنابراین چه طور می توانیم با این همه تفاوت در جنبش فمینیستی معاصر، باز هم بایکدیگر کار کنیم ؟ به نظر شما نقطه مشترک برای فعالیت جمعی در جنبش فمینیستی معاصر، واقعا چه می تواند باشد ؟
جودیت: مسلما تفاوتهایی وجود دارند که احتمالا نمی توان بر آنها فائق شد در عین حال تنها نکته برای فمینیست ها هم این است که حتی المقدور متحد و یکپارچه با هم کار کنند . ببینید، این نوع کار کردن در جنبش های حقوق مدنی آمریکا همین حالا هم وجود دارد و به صورت ائتلاف های گوناگون عمل می کنند ، این ائتلاف و همکاری میان گروههای کلیسا با گروهای رادیکال که از قضا ضد مذهب هم هستند وجود دارد . آنها موفق شده اند که برای مبارزه با نژاد پرستی بر تفاوتهایشان فائق شوند و متحد عمل کنند. چرا که هدف مشترکشان را درک کرده اند و در نتیجه، مسیرهای رسیدن به هدف مشترکشان را نیز پیدا کرده اند . اما این نحوه ی عمل و تفکر ائتلاف و اتحاد درجنبشهای زنان ،مشترک نیست . البته این اشتباه زنان نیست بلکه تقصیر دولت ها است. شیوه هایی که تو حق ات را می گیری و شیوه هایی که تو به رسمیت شناخته می شوی. دولت گروههای فشار را برای توافقهایی که اساسا به سود گروه خاصی هستند تولید می کند . و این گروهها بر علیه ائتلاف های دموکراتیک و مدنی زنان، کار می کنند . گمان می کنم این قضیه در اکثر کشورهای اروپایی درست نباشد . شما باید برای جذب آرائی که نیاز دارید با هم متحد شوید و «ائتلاف تشکیل دهید». تفاوت بزرگ دیگر میان آمریکا و اروپا در مورد لیبرالیسم است . در اروپا به خصوص فمنیستهای ایتالیایی شهر میلان بر این باورند که بعضی از حقوق مختص هستند . تفاوت جنسیتی بخش بسیار مهم طبیعت بشر است و بنابراین زنان باید شمار خاصی از موقعیت ها را داشته باشند. در طول تاریخ زنان از این حقوق محروم شده اند و اکنون این همان تعهد حکومت است که آنها می توانند برابری کسب کنند .
تلاش و جدل برای حقوق و دعاوی در آمریکا به گونه دیگری آزادی خواهانه است . از یک طرف آزاد ی خواهانه نیست، آن گونه که لیبرالیسم، آزادی را معنا می کند . و از طرفی لیبرالیسم است به عبارتی که افراطی نیست . و این تلاش و جدل ؛علاقمند به تغییرات افراطی اجتماعی نیست . و بیشتر علاقمند به راه یافتن به نظام قانونگذاری و تغییر قانونهای موجود است؛ یعنی اینکه اطمینان حاصل کند که این حقوق به طور مساوی تقسیم می شوند . اغلب خیلی خیلی عادی است که سیاستی که در آمریکا پایه گذاری شده است حقوقی می شود. ما باید بیشتر به تغییرات اجتماعی سازمانها فکر کنیم. .
ریجاینا: نظر شما در مورد بیوتکنولوژی به عنوان ابزار تغییر اجتماعی چیست ؟ فمنیست ها بر علیه این علم و امکان تولید بچه از طریق این علم فعالیت می کنند . اما آیا به نظر شما نبایدفمنیست ها برای بیو تکنولوژی و داشتن بچه از خودشان تلاش کنند و در نتیجه باعث به وجود آمدن دو خط فکری زنانه و مردانه و یا سیستم قدیمی دو جنس گوناگون و یکدست، نشوند ؟
جودیت: نه . نه برای من . من مخالف هرچیزی هستم که آن را «مهندسی اجتماعی» در هر شکلش می نامیم . ما نباید انتخاب کنیم که چه نو ع انسان باید تولید شود . به گمان من نباید برعلیه دانش بیوتکنولوژی مبارزه کنیم و تصور کنیم که با این مبارزه بر مسایل بغرنج تمایلات جنسی دو نوع مختلف، فائق می آییم . تنها نکته ای که به آن اشاره و تاکید می کنم این است که دو جنس مختلف استفاده از تکنولوژی زایشی را همیشه ممکن ساخته اند . وقتی که یک زوج از دو جنس مختلف می خواهند بچه دار شوند می توانند به تکنولوژی زایشی از هر طریقی دسترسی داشته باشند . سؤالی که اینجا مطرح می کنم این است که آیا یک زوج همجنس و یا یک زن نباید دسترسی مشابهی به تکنولوژی مشابه را داشته باشد . از نظر من این سوال، سیاست دستیابی به این نوع علم است .
اینکه چه طور یک بچه بزرگ شود احتمالا تفاوت دید او نسبت به جنسیت و نقش هایی که مادر و پدر دارند را می سازد . چیزی که متوجه شده ام این است که متاسفانه مردان یا زنان همجنس گرا و یا یک زن تنها از به عهده گرفتن سرپرسی فرزندی و یا هر بچه بی پناهی به خاطر سیاستهای بین المللی منع می شوند . موسسه های بین المللی فرزند خواندگی زوجهای همجنس خواه را و بعضی مواقع زنهای تنها را به عنوان یک گروه به حساب نمی آورند .. اما دو زن مجبور می شوند دروغ بگویند که تنها یکی از آنها قصد به فرزند پذیرفتن بچه ای را دارد ، که خودش مشکلات قانونی و روانی زیادی را تولید می کند . اما وقتی که تعداد زیادی از بچه هایی را می بینید که نیاز به سر پناه دارند و شماری از زوج های همجنس خواه زن و مرد که دوست دارند کودکی را به فرزند خواندگی بپذیرند آن وقت واقعا وحشتناک است که از هیچ طریق سازمانی وجود ندارد که توسط آن این کار انجام شود. گمان می کنم که بسیاری از لزبینها به سوی تکنولوژی های زایشی رفته اند چرا که آنها قانونا از پذیرفتن فرزند خواندگی محروم شده اند . و یا هیچ نماینده ای را پیدا نکرده اند که وکالت کارهای آنها را برعهده بگیرد . بعضی از زنان بنا به هر دلیل می خواهند که فرزندان بیولوژیکی خود را داشته باشند . باید بگویم که هرگز این مسئله را نفهمیدم . اما واضح است که به این عقیده باید احترام گذاشته شود . مردان هم جنس خواه اسپرم های خود را در آنجا ارائه می دهند و این می تواند نوعی از خویشاوندی ِگسترش یافته باشد . زن نیاز به هماغوشی با مرد همجنس خواه برای داشتن این اسپرم را ندارد . این نوع جدیدی از سیستم روابط خویشاوندی است. من به مهندسی اجتماعی اعتقاد ندارم . معتقد به برابری یکسان برای دسترسی به تکنولوژیهای زایشی هستم . و همینطور مشتاق نوع جدید ی از روابط خویشاوندی...
ریجاینا: جنبش فمینیستی تغییرات بسیاری کرده است. بر خلاف سابق، زنان کمتری در کف خیابانها مبارزه می کنند. اعمال پراتیک عینی مبارزه برای تعییر، به ندرت اتفاق می افتد یعنی نزاع طلبی کمتری مثل قدیم وجود دارد. فکر نمی کنید که ما به تفکر بیشتری احتیاج داریم؟ فلسفه بیشتری ؟ آیا نباید جنبش فمینیستی وقت بیشتری را بر فلسفه، سرمایه گذاری کند ؟
جودیت: راستش هیچ وقت توقع نداشتم که بسیاری از مردم آثارم را بخوانند . من که آدم کله شقی هستم ، انتزاعی و البته کمی مرموز، پس چرا باید محبوب شوم ؟ اما از لحاظ سیاسی مهم است که مردم این سؤال را بپرسند که چه گشایشی «ممکن» است؟ و به «ممکن بودن» ایمان بیاورند . چرا که بدون حرکتِ ممکن؛ هیچ حرکتی به سمت جلو نخواهد بود . این فکر که مردم ممکن است جنسیت خود را به شیوه ای زنده نگه دارند ، یا بخواهند جنسیت خود را به گونه ای متفاوت زنده نگه دارند و یا ممکن است اتاقی برای زندگی آگاهانه ، خوش ، لذت بخش و پایدار خارج از پستویشان بیابند . به همین دلیل است که معتقدم فلسفه، مردم را وا می دارد تا در مورد نقشهای مختلف فکر کنند، این شانس را به مردم می دهد تا در مورد جهانی شدن فکر کنند، انگار که جهانی به گونه ای دیگر ممکن بوده است، و مردم به آن احتیاج دارند . در طول کارم در جنبش های حقوق بشری فعالانی را می دیدم که زود از پا می افتادند و کاملا خسته می شدند و بعد هم همیشه دوست داشتند که دوباره به مدرسه باز گردند، آنها می خواستند که بخوانند. و بعد خواندن آنها را به آنچه که به آن اعتقاد داشتند باز می گرداند . و خواندن به آنها تصویر و منظره ای از آینده می داد . و حالا گمان می کنم که جنبشی زنده است که زندگی عقلانی داشته باشد در غیر این صورت چیزی جز تکرار واژه هایش نیست . این جنبش باید سعی کند تا باورهایش را در پرتو شرایط جدید سیاسی اصلاح و بازآفرینی کند.
ریجاینا: فکر نمی کنید که تاثیر فلسفه نادیده گرفته شده است ؟
جودیت: اوه،... مارکس یک فیلسوف بود همینطور انگلِس3 ، اما گلدمن4 ، و رزا لوگزامبورگ
ریجاینا: درست می گویید اما وقتی که در مورد رزا لوگزامبورگ صحبت می شود این فلسفه اش نبود که بر روندهای سیاسی و اجتماعی تاثیر گذاشت بلکه اعمال و پراتیک عینی اش در خیابان بود. به نظر شما، غیر از این است؟
جودیت: بله من هم با شما موافقم، درست می گویید . اما آن عملی بود که توسط یک قاعده کلی به اجرا در آمد، ما از کجا قواعدمان را می گیریم ؟ ببینید، یک خواست بنیادین در فلسفه وجود دارد، خواستی بسیار مردمی..
ریجاینا: و شما هم به عنوان یک فیلسوف ، باید بگویم که بسیار مردمی هستید.
جودیت: بله می دانم اما نه همیشه و نه اینکه همواره در وجهی مثبت باشد بعضی وقت ها مردم، مرا به عنوان نمونه ای از انسان بی عاطفه تلقی می کنند . که این کاربرد با هموفوبیا و یا ضد نژاد سامری بودن و یا مشخصا به عنوان دیدی زن گریز در ارتباط است.... فرض من بر بنای اجتماعی شاید برای خیلی از مردم وحشتناک و غیرقابل پذیرش باشد. یعنی این طرز تفکر که جنسیت با فرهنگ بنا می شود . به نظر می رسد که این تفکر برای خیلی ها وحشتناک است که من می خواهم هر نوع تصور واقعی و مرسوم را تخلیه کنم و اینکه باعث شوم مردم فکر کنند که بدنهایشان حقیقی نیست حتا تفاوتهای جنسی هم حقیقی نیست . آنها معتقدند که من کاریزماتیک هستم و جوان ترها را اغوا می کنم. اما به همین صورت تمایز میان فمینسیت های نسل قدیم با نسل جوان افکار کوئیر را مشخص کرده ام به طوری که آنها می ترسند که مبادا انشعابی در این جنبش ایجاد شود .
من یک آدم ضد پاک دینی هستم و خب یک استاد نمونه نیستم. در سن و سال پایین وقتی که خیلی جوان بودم یعنی وقتی 34 سالم بود به مقام استادی رسیدم. معمولا یک نوع ضدیت با رسوم آمریکایی در افراد وجود دارد گرچه من فکر می کنم که این اشتباه است که مثلا من را تنها به عنوان نمونه ای از یک امپریالیست آمریکایی یا نماینده فرهنگ امپریالیست آمریکایی خلاصه کرد، و همینطور بخش یهودی بودن که خیلی مهم است .
ریجاینا: آیا شخصا برای شما مهم است ؟
جودیت: این مسئله چهار چوب اخلاقی و سیاسی مرا شکل می دهد و هنوز هم ادامه دارد . ببینید من واقعا مذهبی نیستم اما مذهب را تمرین می کنم. و می خواهم که پسرم هم مناسک مذهبی را یاد بگیرد البته من آن را به عنوان یک رسم فرهنگی ادامه می دهم تا یک عمل آیینی و مذهبی... یک دختر یهودی زیبا از میدوست بودم که ناگهان تحصیلات خوب را ترک کرد . خانواده ام از مجارستان و روسیه بودند و ارتباطشان را با اروپا نگه داشتند. بسیاری از اعضای خانوداه ام در طول سی سال گذشته اینجا زندگی کرده اند و در طول جنگ کشته شده اند . مادربزرگم همیشه خیلی رک بود و به من می گفت که باید به اروپا برگردم تا درس بخوانم. به همین دلیل در سال 1979 به هیلدبرگ آمدم مادرم و هم نسلانش نگران بودند که من مجبورم به آلمان برگردم و آن جا می تواند برای یهودی بودن سخت باشد . اما مادربرزگم خیلی محکم و استوار گفت :" بله تو باید به آلمان بازگردی؛ یهودی ها همیشه برای درس خواندن به برلین یا به پراگ می روند؛ بله تو میرو ی" ریجاینا: و خوشبختانه شما اکنون اینجایید... جودیت، ممنونم از این که وقت گذاشتی و انجام این مصاحبه را پذیرفتی. .
پانویس ها :
1. Judith Butler


2. Regina Michalik


3.Emma Goldman


. Friedrich Engels 4.



منبع :
http://www.lolapress.org/elec2/artenglish/butl_e.htm

منبع فارسی:

۱۳۸۸/۰۹/۰۹

پستچي - قاسم شكري









درود بر مهربان ياران

داستاني از دوست عزيزم قاسم شكري را برايتان در اين پست مي گذارم.

قاسم خونگرمي و افتادگي شيرازي ها را دارد .البته چيز عجيبي هم نيست چون خودش اهل شيراز است.

از قاسم شكري چند رمان و مجموعه داستان كوتاه منتشر شده است.
براي آشنايي بيشتر با او مي تونانيد به وبلاگش مراجعه كنيد
http://www.arsalansh.blogfa.com/




پستچی(قاسم شکری)

هان! خواننده­ داستان: بدان و آگاه باش که در انتها کشته خواهی شد. البته در مطالعه­ این داستان هیچ گونه اجباری نیست. در هر صورت مختاری یکی از گزینه­های زیر را انتخاب کنی.

الف: داستان را تا نیمه بخوانی، تا آن جایی که پوتین ِ سربازی ِ کهنه­ای، در پیش چشمت گربه­ چشم زاغی در نظر آید. به هر حال... در صورت احساس هر گونه خطری، می­توانی داستان را در همان جا، نیمه کاره رها کنی.

ب: از همان ابتدا، و به جای خواندن این داستان، شماره­ تلفن دوستی را بگیری و ساعتی با او گپ بزنی و حالش را بپرسی. این که: «چه می­کند، اوضاعش چگونه است، مبلغی پول دارد به تو قرض بدهد، و از این قماش حرف­ها و درد دل­ها و خواسته­ها.» راستی، بپرس: «چیزی از خرندِ بهمنی می­داند یا خیر؟ اگر می­داند، بگوید کجا واقع شده؟ نپرسیدی هم خیالی نیست، هیچ مکانی از پای جستجوگر آدمی در امان نمی­ماند.»

ج: ترانه­ای زیر لب زمزمه کنی، لباس بپوشی، و معمولاً در این گونه موارد می­گویند: «به چاک جاده بزنی» ترانه پیشنهادی: «برادر جان دلم تنگه، برادر جان، برادر جان...»

د: بدون حتا اندکی ترس و واهمه، شروع به خواندن داستان کنی و دست در دست راوی که من حقیر باشم، و چیزی جز این نیست، کوچه پس کوچه­هایی تنگ و به لجن نشسته را با پای پیاده گز کنی.

در صورت انتخاب گزینه­ «د»، با کمال پر رویی باید عرض کنم، که مجبوری تعهدنامه­ زیر را با دقت بخوانی و چنانچه تصمیمت برای همراه شدن با من ِ راوی قطعی بود، آن را امضاء کنی.

تعهد نامه
این جانب ......... فرزند......... به شماره­ شناسنامه­......صادره از ......... متعهد می­شوم که در عین سلامت مزاج، و به اختیار خود، شروع به خواندن این داستان کرده­ام، پس در صورت به قتل رسیدن من در انتهای آن، هیچ گونه مسئولیتی بر عهده­ راوی نیست و نامبرده از هر گونه جرم و اتهامی مبراست.
محل امضاء و ضرب انگشت خواننده
تاریخ:
ساعت:
تعریف فرضیه: به طور کلی فرضیه عبارت است از پرسشی جهت یافته، که انسان در برابر یک امر واقعی مطرح می­سازد و به عبارت علمی­تر می­توان گفت فرضیه حدس مدبرانه­ای است که محقق در ابتدا از نتیجه­ تحقیق به عمل می­آورد.
برای شروع داستان، بهتر است فرض کنیم که تو برادرم هستی. زن یا مرد فرقی نمی­کند. یعنی تو که خواننده­ داستانی، و من که راوی آن، از یک پدر و مادریم. فرضیه­ غریبی است. ما این گونه­ایم. به قول شاعر: «یا مکن با فیلبانان دوستی یا بنا کن خانه­ای در خورِ فیل»
سیزده سال است که یکدیگر را ندیده­ایم. ـ سیزده معمولاً در قاموس هر ملت و فرهنگی عدد نحسی است. شاید این جا هم نشانه­ای باشد برای وقایع محیرالعقولی که قرار است اتفاق بیفتد.ـ این دوری ما از هم، دلیل خاص و قابل توجه­ای ندارد. سیزده سال پیش یک باره دلم کشید؛ زن و فرزند و زار و زندگی را رها کنم و در شهری غریب که نمی­دانی کجاست، ول و ویلان برای خودم پرسه بزنم. طی این همه سال، خود تو، پدر و مادرمان و تک و توک دوست و آشنا، هر چه قدر به دنبال من یا حداقل یافتن کوچک­ترین نشانه و ردپایی که بتواند شما را به طرف من رهنمون شود، این سو و آن سو سرک کشیده­اید، راه به جایی که نبرده­اید، هیچ، از زندگی معمول خودتان هم بازمانده­اید. پس طبیعی است و اصلاً تعجبی ندارد که تو اکنون پس از گذشت این همه سال، مرا فراموش کنی و دقایقی بعد به قیافه­ کسی که همین الآن پشت در خانه­ پدریمان ایستاده و دق­الباب می­کند با حیرت نگاه کنی. باور نداری برو، و در را باز کن.
در این خانه، ما هر دو نفر خاطرات مشترک زیادی داریم. خاطراتی که بیش­تر مربوط به زمان کودکی است. بادکنک هوا کردن، جوجه گنجشک­های تازه پر و بال گرفته را میان دست فشردن و زردی کنار نوکشان را نوازش کردن، ماشین بازی درون خاک و خل­های کوچه، ـ نمی­دانم هنوز هم کوچه­مان خاکی است یا نه؟ـ کوپه کردن خاک­ها و بعد هم گود کردن و در آخر شاشیدن در میان آن و تراش دادن دیواره­اش، لاستیک سواری، دویدن و چرخاندن رینگ­های از کار افتاده دوچرخه­ بیست و هشت بابا، پریدن درون حوض آب، دزدیدن نخودچی کشمش­های مادر بزرگ، نشانه­گیری مرغ و خروس­ همسایه­ها با تیرکمان سیمی، لاس زدن با دختر همسایه ـ البته این یکی متعلق به خاطرات نوجوانی است ـ و خیلی کارهای دیگر. بگذریم، پستچی منتظر است.
«بله، بفرمایید.»
«سلام! این جا منزل فلانی است؟»
«بله»
«یک نامه دارید»
«نامه؟»
پستچی سرش را به علامت تایید تکان می­دهد و دفتری از کیسه­ ترک موتورش بیرون می­آورد.
«لطفاً این جا را امضاء کنید.»
و تو گیج شده­ای. دستت را به چانه می­کشی، خودکار را از او می­گیری و یک بیضی و چند خط کج و معوج جلو اسم تحویل گیرنده نقاشی می­کنی. امضاء مسخره­ای است. همیشه تو را به خاطر داشتن چنین امضایی مسخره می­کردم. می­بینی! هنوز امضاء تو را به خاطر دارم. البته نمی­دانم به چه علت پای تعهدنامه امضاء همیشگی­ات را قید نکرده­ای. دوباره به آن امضاء نگاه کن. هیچ اثری از بیضی و خطوط کج و معوج فرو رفته در شکم آن می­بینی؟ معلوم است که نمی­بینی. چون تو یک ترسویی. یک ترسوی بزرگ. آدم­های ترسو همیشه کلاه­شان پس معرکه است. این معرکه خیلی چیزها می­تواند باشد. مثلاً می­تواند روابط ریز و درشت زناشویی باشد. مردی که از زنش می­ترسد و به همین خاطر هیچ گاه به آن مرحله­ای که باید برسد، نمی­رسد ـ چون این زن اوست که باید به آن مرحله برسد ـ حاضر است به خاطر ترس، از لذت خدادادی هم چشم پوشی کند. یا حتا رابطه­ ساده با یک همکار زن. همیشه این ترس در وجودشان است که مبادا فلان همکار زن، فلان رفتار او را عملی دال بر علاقه­ عاطفی او بداند. حاضر است پا بر تمام خصایص نهادینه انسانی بگذارد، اما به این علاقه متهم نشود، که بیش­تر مواقع چنین چیزی هم هست. یکی دو ماه قبل از این که خودم را از چشم همه مخفی کنم، در اداره­ با زنی آشنا شدم که از زندگی زناشویی­اش رضایت نداشت. همکار جدیدمان بود. او را یکی دو بار در اداره دیده­ای. ولی به حتم پس از گذشت این همه سال حتا اگر بخواهم نامش را برایت فاش کنم و تمام خصوصیات ظاهریش را نیز برشمارم، محال است که او را به خاطر بیاوری. رگ خوابش را پیدا کردم و ...
یک هفته نگذشته کارمان به جاهای باریک کشید. مطمئنم که اگر تو جای من بودی، هیچ گاه نمی­توانستی کاری از پیش ببری. چون یک ترسوی تمام عیاری. نه، نگو اهل این جور کارها نیستی. خاطرات مشترکمان را که فراموش نکرده­ای؟ خاطراتی که اگر من نبودم، برای تو هیچ گاه خاطره نمی­شد. چون بدون من اصلاً اتفاق نمی­افتادند. پستچی را پشت در معطل نگذاریم.
«زحمت کشیدید، دست شما درد نکند.»
و پستچی تنها به سر تکان دادنی بسنده می­کند و پس از آن هم یک خداحافظی سرد که معمولاً چاشنی چنین ملاقات­های سرد و بی­روح است. بیش­تر پستچی­ها تنها به سر تکان دادنی بسنده می­کنند. پستچی­ها هم آدم­های ترسویی هستند، به خصوص اگر تحویل گیرنده، زن یا دختر جوانی باشد. شغل پستچی­ها به گونه­ای است که اگر ترسو نباشند، روابط­شان با تحویل گیرنده خیلی زود می­تواند به جاهای باریک بکشد. چون بیش­تر تحویل گیرنده­ها ـ زن یا مرد فرقی نمی­کند ـ پستچی را از خودشان می­دانند و خیلی با او راحتند، و درست به همین خاطر است که معمولا با لباس خانه ـ که خیلی چیزهای نهان از چشم عابران کوچه و خیابان در آن پیداست ـ به پیشواز پستچی می­روند. این موضوع در مورد مأموران آب و برق و گاز هم صدق می­کند.
و حالا تو مانده­ای و یک نامه. یک سوی پاکت را پاره می­کنی. دستت کمی می­لرزد. تای اول و دوم نامه را که باز می­کنی من بالای صفحه نوشته­ام: «سلام»
البته شاید نامه خط خودم نباشد. هیچ تقصیری متوجه من نیست، شاید دوست تازه­ای آن را برایم نوشته باشد. این دوست جدید می­تواند یک راننده­ اتوبوس باشد، یا حتا شاگرد اتوبوس. یا زنی که تازگی­ها با او کارم به جاهای باریک کشیده و یکی دو صفحه­ بعد، سرش را از چاک در خانه­ای بیرون می­آورد و سرک می­کشد میان کوچه­ای. هزار و یک دلیل می­توانم بیاورم که چرا نامه به خط خودم نیست. اولین دلیل آن که من مانند تو ترسو نیستم، و آخرین دلیل این که در یک رابطه، این من هستم که تصمیم گیرنده­ام نه طرف مقابل، و چنین خصیصه و رفتاری به مذاق خیلی­ها خوش نمی­آید و دلسردشان می­کند از رابطه­ای که داشته­اند، و همین باعث نامه­نگاری­شان می­شود.

توجه:
چنانچه علاقه­ای به مطالعه و ادامه داستان در خود احساس نمی­کنید، و یا احتیاج به سرگرمی دیگری دارید، می­توانید به انتهای داستان مراجعه کنید و شروع به حل جدولی که در آن صفحه به همین منظور رسم شده، بنمایید.
داخل نامه، سطر سوم یا چهارم، پس از احوالپرسی­های مرسوم، ذکر شده که من، در فلان شهر، فلان محله، و فلان کوچه و فلان خانه زندگی می­کنم. این فلان شهر؛ هزاران شهر می­تواند باشد، و فلان محله؛ هزاران محله، و فلان کوچه و خانه؛ هزاران کوچه و خانه! کم نیستند شهرها و محله­ها و کوچه­ها و خانه­هایی که همچون منی در آن­ها روزگار بگذرانند. آدم­هایی که ترسو نیستند و در روابط، این خودشان هستند که تصمیم گیرنده­اند.
اگر خیلی خوشبین باشم، همان ساعت، و اگر اندکی بدبین باشم، یک یا دو روز بعد از دریافت نامه حوالی عصر می­نشینی در اتوبوس و به طرف شهری که من در آن سکنی دارم حرکت می­کنم. «سکنی... سکنی... سکنی... سکنی...» عجب عبارت مسخره­ای. اگر فقط یک مرتبه آن را ادا کنی، هیچ اتفاق خاصی نمی­افتد، اما اگر چندین بار بدون فاصله و پشت سر هم تکرارش کنی، می­بینی که هیچ معنا و مفهومی ندارد. حتا پس از چندین مرتبه تکرار، بدون آن که خودت بخواهی، تمام اجزایش به هم می­ریزد. کاف می­آید اول، سین می­رود به جای آن. و اگر همین طور تکرار کنی می­بینی که آدم مسخره­ای شده­ای. یک بیمار، یک روانی که عادت دارد کلمات نامعقول را چندین بار پشت سر هم ادا کند، و تو این عادت را داشتی. فراموش که نکرده­ای؟ شاید هنوز هم این عادت را ترک نکرده­ باشی. اگر غیر از این است ثابت کن. مثلاً تمام تلاشت را به کار ببر تا «گورخر» را تکرار نکنی. نمی­توانی. کرمی در تو هست که وادارت می­کند آن را تکرار کنی. «گور خر... گور خر... گورخر... گورخر...گورخر... خرگور... خرگور...خرگور...» نگفتم کرم تکرار کلمات را داری. دیدی چه ساده بدون آن که خودت بخواهی خر به جای گور نشست و گور هم رفت به جای او. و حالا یک بیت شعر تکراری: «بهرام که گور می­گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.»
دقیقاً این بیت شعر در پایان داستان مصداق پیدا خواهد کرد.
داخل اتوبوس بوی عرق تن می­آید، و این بیش­تر به خاطر شرجی بودن هواست. راننده­ اتوبوس هم بر فرض از آن جاهل­های کلاه مخملی است. از دست کلاه مخملی­ها معمولاً کارهای زیادی بر می­آید. بعضی وقت­ها آن­ها را دستکم می­گیرند. یک کلاه مخملی می­تواند سرنوشت ملتی را تغییر دهد. از این کلاه مخملی­ها در همه جای دنیا پیدا می­شود. بعضی­هایشان ممکن است کلاه­شان هم مخملی نباشد، یا حتا اصلاً کلاهی بر سر نداشته باشند. لزومی ندارد که هر کس کلاه مخملی است، کلاهی از این جنس بر سرش باشد. این رفتار خاص آنهاست که نشان می­دهد کلاه مخملی­اند یا نه. بر فرض یک معلم هم می­تواند کلاه مخملی باشد، یا حتا یک پزشک، یا یک استاد دانشگاه.

چند کلام و تکه کلام راننده­ اتوبوس:
: کرتم به مولا...«به هنگام خروج از ترمینال، خطاب به پیرمرد دکه­داری که همیشه و همه حال بساط چایی­اش به راه است.»
: آهای اصغر جوجه، بپر یه قالب یخ بگیر، بنداز تو یخدون «خطاب به شاگردش هنگام رسیدن به دکه­ یخ فروشی»
پس، نتیجه می­گیریم نام شاگرد راننده اصغر جوجه است.
: هی آقا، غلاف کن. بوی گندش ملت رو خفه کرد. «خطاب به خود تو که کفشهایت را از پا در آورده­ای و شاید به من فکر می­کنی» و به دنبال آن: «خجالت هم خوب چیزیه به مولا»
و یک انگشتش را روی شاسی ضبط ماشین فشار می­دهد. ترانه­ای کوچه باغی درون اتوبوس طنین انداز می­شود. «هر جا که اسم من می­آد، سایه­مو با تیر می­زنی»
نمی­دانم وقتی راننده اتوبوس گفت کفش­ات را بپوشی، به چه فکر می­کردی. شاید به همان روزی که تو را ختنه کرده بودند. یادت هست چه قدر خوردنی و اسباب بازی برایت آورده بودند. بابا برایت واکی تاکی خریده بود. البته اسباب بازی بود. فقط یک دکمه داشت که وقتی آن را فشار می­دادی، یک لامپ قرمز روی آنتنش روشن می­شد. قیمت چندانی نداشت. عمه صفیه هم برایت ماشین کوکی آورده بود. یک اتوبوس بزرگ که روی شیشه­ دریچه­هایش کله­ آدم­ها نقاشی شده بود. خیلی آن را دوست داشتی، به هیچ کس هم آن را نمی­دادی. اگر یادت باشد همیشه بر سر آن دعوا داشتیم. یک بار حتا حاضر شدم دوچرخه­ام را برای چند روز در اختیارت بگذارم و تو در عوض اتوبوس را به من بدهی، اما قبول نکردی. همیشه آدم­ها چوب کله شقی­شان را می­خورند. اگر پیشنهاد مرا قبول کرده بودی هیچ گاه اتوبوس خوشگل­ات گم نمی­شد. حالا پس از گذشت این همه سال می­خواهم اقراری کنم. گر چه ممکن است این اقرار به مذاق تو خوش نیاید و حتا باعث شود از تصمیمت منصرف شوی و راهی را که تا این جا طی کرده­ای نیمه کاره رها کنی. اما با این وجود آن را می­گویم و هیچ ترس و ابایی از این کار ندارم. اتوبوس تو گم نشد، بلکه من آن را دزدیدم. یادت می­آید بعد از گم شدن آن چه گریه­ها که نکردی. هر کس دیگری به جای من بود، شاید دلش به رحم می­آمد، اما گریه­های تو هیچ تاثیری بر دل سنگ من نداشت. می­دانم که دچار تردید شده­ای. می­دانم که می­خواهی باز گردی. میل خودت است. اصلاً بیا یک کار دیگر بکن. مثلاً چشمانت را ببند و بعد انگشت سبابه­ات را از دور به بینی­ات نزدیک کن. اگر با بینی­ات برخورد کرد، به دنبال من بیا، و اگر برخورد نکرد راه خودت را بگیر و برو، انگار نه انگار که برادری داشته­ای. می­دانم که تو آن قدر درستکاری که حاضر نشوی به عمد انگشتت را از بینی­ات دور کنی. این بازی، بازی کودکی­مان است، یادت که می­آید. همیشه چوب درستکاری­ات را خورده­ای. نمی­توانم تضمین کنم که این بار نیز قصد بدی ندارم. ممکن است در پایان کار آن چنان ضرری متوجه تو شود که جبران آن به هیچ وجه ممکن امکان پذیر نباشد. یک موضوع دیگر: اگر از این سفر به سلامت بازگشتی قبل از انجام هر کاری به سر وقت باغچه برو ـ البته اگر هنوز باغچه­ای باشد ـ و خاک پای درخت پرتقال را ـ همانی که از همه به دیوار نزدیک­تر است ـ به بلندی دست کودکی ده ساله حفر کن. اتوبوس تو، همان جا برای خودش خوابیده است. به تو اطمینان می­دهم که هیچ گزندی به آن وارد نشده است الا زنگ زده­گیِ محورهای فلزی آن و البته پنس­های زرد رنگ زیبایی که بر چرخ­هایش فرو کرده بودی.
و اما شکل و قیافه­ راننده­ اتوبوس:
1ـ سبیلی از بناگوش در رفته که آبخورش به زردی می­زند.
2ـ خالی بر گونه­ چپ
3ـ یک جفت ابروی پر پشت به هم پیوسته
4ـ دو کاسه­ درشت چشم «خونی باشد بهتر است»
5ـ کلاه رنگ و رو رفته­ مخملی
و در آخر عرقچین قرمز رنگی که با بی­حوصله­گی بر شانه­اش رها شده است.
راننده، هر از چند گاه نگاهی به عقب می­اندازد و پشت چشمی برای زن جوان خوش بر و رویی که چند صندلی عقب­تر نشسته، نازک می­کند. در این جا به یک شاگرد راننده نیاز داریم که هر از چند گاه با یک پارچ پلاستیکی چرک ماسیده، به مسافران آب بدهد. این شاگرد می­تواند نقشی حیاتی در داستان داشته باشد، می­تواند هم نداشته باشد و تنها به سیراب کردن مسافران بسنده کند. البته علاوه بر کارهایی که بر عهده­ اوست. کارهایی از قبیل: تعویض زاپاس «در صورت پنچری» ـ دم کردن چایی برای راننده ـ حرف زدن با راننده تا او خوابش نگیرد ـ باز و بسته کردن پرده­ها ـ چرت زدن در لژ انتهای اتوبوس و البته زیر نظر داشتن تو.
تذکر اول:
ذکر این نکته ضروری است که یکی از دندان­های انیاب راننده، سال­ها پیش از این، به خاطر شرکت در یک دعوای ناموسی شکسته شده و شاگرد راننده نیز از داشتن یک چشم محروم می­باشد که البته دلیل آن بر کسی معلوم نیست.
تذکر دوم:
اما با تمام این حرف­ها، هراسی از این دو نفر نداشته باش، چرا که هیچ کدام از این دو نفر قاتل تو نیستند، حتا شاید بتوان گفت چندان نقش تایین کننده­ای هم در داستان نداشته باشند. برای این که خیالت راحت باشد، می­توانی داستان را رها کنی و چند سطر آخر آن را بخوانی. آن جا به جز جدولی متقاطع چیز دیگری نخواهی یافت. البته این خود تو هستی که تصمیم گیرنده­ای، پس حواس­ات جمع باشد تا چاقویی در پهلویت فرو نرود.
به هر صورت، تو اصلاً تمایلی به نوشیدن آب نداری و تنها به فکر من هستی که سیزده سال پیش گم شده­ام. حتا دیگر به اتوبوس دفن شده­ات هم فکر نمی­کنی. همیشه گفته­اند: «خاک گور سرد است.»
برای خوردن شام یا دست به آب مسافران، یکی دو بار ممکن است اتوبوس در راه توقف کند، که این البته امری معمول است. با این همه، حوالی صبح، شاید دقایقی مانده به گرگ و میش هوا به شهر مورد نظر که در نامه نام و مشخصاتش ذکر شده می­رسی.
دیالوگی که معمولاً بین یک مسافر به هنگام پیاده شدن و راننده­ اتوبوس رد و بدل می­شود:
«خسته نباشید»
«درمانده نباشی، پیاده می­شوی جناب؟»
«بله، پیاده می­شوم. زحمت کشیدید.»
«قابلی نداشت عزیز، ساک داشتید؟»
«بله، سپردم به شاگردتان»
خواب­آلود و خسته، پایش را روی پدال ترمز می­گذارد.
«مواظب باش نیفتی زمین»
و خطاب به شاگردش: «ساک آقا را بده به او»
مسافری که تک و تنها روی صندلی جلو نشسته است، چرتش پاره می­شود و خمیازه­ای می­کشد.
دیالوگ مسافر تنها با راننده­ اتوبوس:
«......»
«......»
«......»
«......»
لزومی به نوشتن دیالوگ­های رد و بدل شده نبود، چون هیچ ارتباطی با داستان نداشت. فقط باید از نظر فیزیکی جایش محفوظ می­ماند، که ماند. در این گیومه­ها هر جمله­ای می­تواند قرار بگیرد. فحش و ناسزا، اظهار مودت و دوستی، صحبت­های صد من یک غاز، و حتا فلاش بک به گذشته­ای نه چندان دور.
فلاش بک به گذشته­ای نه چندان دور: ........................................................................................................................
پریدن راننده در میان فلاش بک نه چندان دور مسافر تنها و ادای این جمله خطاب به تو:
«خوش اومدی داداش! فقط یادت باشه که دیگه کفشت رو چی؟»
و تو شانه می­اندازی و گردنت را کج می­کنی.
و او ادامه می­دهد: «کفش­ات رو چی؟ بیرون نیاری»
و شاید نگاهی به پشت سرش، روی سر و صورت زن خوش بر و رو بیندازد و پایش، همزمان، ترمز را تا بیخ بگیرد.
خواب آلود و گیج، پیاده می­شوی، با دلهره­ای کم و بیش گم و نامفهوم در ذره ذره وجودت، در شهری غریب، گرگ و میش هوا و خیابانی که انتهایش پیدا نیست. شاگرد راننده به عنوان خداحافظی دستش را بر روی شانه­ات می­گذارد و می­گوید: «یک وقت به دل نگرفته باشی آقا. اوسام هر چی که به زبونش می­آد می­گه، ولی الله وکیلی چیزی توی دلش نیست.»
این جمله لزومی ندارد که حتماً توسط شاگرد اتوبوس ادا شود. او نیز می­تواند مانند راننده چیزی بگوید که تا ساعتی تو را به فکر فرو ببرد. اما بهتر است چیزی نگوید. گاهی اوقات تاثیر سکوت بیش­تر از هر عمل دیگری است.
یک جوک بی­مزه در مورد سکوت:
از مردی پرسیدند: «تا به حال سکوت کرده­ای؟» و مرد گفت: «قبل از ازدواجم هزاران بار، ولی بعد از ازدواج این امر هرگز تحقق نیافته است.» دوباره پرسیدند: «دلیلش چیست؟» و مرد اشاره به همسرش کرد که کمی دورتر از او ایستاده بود. «به خاطر آن خاله خامباجی. از آن روز تا به حال مجالی برای سکوت کردن به من نداده است.»
می­دانم که خندیدی. نگو که بی­مزه بود. من عادت به تعریف کردن جوک­های بی­مزه ندارم. این خصیصه­ای است که از پدرم به ارث برده­ام و تو از داشتن آن همیشه محروم بوده­ای. یادت هست پدر همیشه می­گفت: «آدمی به زبان و خلق و خو و رفتار خوشش زنده است.»
می­دانم که هیچ گاه زنده نبوده­ای. البته دلیل دارد. چه دلیلی محکم­تر از این که همیشه سایه­ خاطراتی شوم بر سر آدمی باشد. این گونه خاطرات هیچ گاه برای من مصداق نداشته، چون برادری بزرگتر از خودم نداشته­ام. اما تو داشته­ای. نگو که من برادرت نبوده­ام. نگو که رسم برادری این نیست. مگر هابیل و قابیل برادر نبودند؟ دشمنی گاه به قتل می­انجامد و در موردی مثل من و تو به آن چیزی که گفتنش جایز نیست.
به هر حال...
تو مانده­ای و شهری غریب و هرم هوایی که بدجور کلافه­ات کرده است. ساک دستی­ات را بر دوش می­اندازی و به راه می­افتی. جاده هم انگاری به راه افتاده باشد، هر لحظه خودش و سوسوی ماشین­های در حال عبور از روی آن دورتر و دورتر و دورتر می­شود. باید بیست دقیقه پیاده­روی کافی باشد تا تو به همان محله­ای که من یا دوستم یا دوستانم در نامه ذکر کرده­ایم برسی و هوا هنوز گرگ و میش است که به آن جا می­رسی.
محله­ فلان:
این محله تشکیل شده از کوچه­هایی پیچ در پیچ، تنگ، و به لجن نشسته که در قسمت فوقانی اکثر دیوارها، بوته­های سبز خار روییده است.
کم پیدا می­شوند چنین شهرهایی، چنین محله­هایی، چنین دیوارهایی. اما در داستان احتمال هر امر محیر العقولی حادث است. و این، از محاسن داستان است. بزرگی در ستایش داستان چنین گفته است: «داستان متشکل است از تجمع و هم آوایی مشتی حروف، کلمات و جمله­ها که چون بر سپیدی کاغذ نقش گیرند، با مردمان و اشیاء موجود در میانشان، آن کنند که خود خواهند. مردمان و اشیاء گرفتار آمده در محبس کلمات از خود اختیاری ندارند و هر آن چه خواهند، عبث است و لاجرم آن خواسته میسر نشود الا به ید توانای آن کسی که نویسنده­اش گویند و آن کلمات چونان دری درخشان، از خامه­اش چک چکان است. و دیگر این که داستان را سه کس به حد کمال رسانده­اند: اول کس خداوند است که داستان هستی و کاینات و هر آن چه در آن است از اوست. و همانا که آن کاملترین و بهترین است. دوم کس شیطان است که داستان شر همه از ذات تاریک و ظلمانی او سرچشمه گرفته است. و سوم کس انسان؛ که خود سراینده­ داستان خویشتن است. گر چه در این میان، گاه، نیم نگاهی به این دارد، و گاه، نیم نگاهی به آن. داستان خداوند، همه روشنایی است، داستان شیطان، همه تاریکی و داستان انسان، بلغوری از این هر دو.»
و حال داستان انسانی که منم:
از کوچه­ اول که بگذری خرابه­ای روبرویت دهان باز می­کند که بر دیواره­ بیرونیش ـ اگر دیواره­ای مانده باشد ـ شاید این جمله نقش بسته باشد: «لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.»
معمولاً در میان هر خرابه­ای، سه چهار سگ ولگرد، میان زبیل و خاشاک می­لولند و پوزه بر زمین می­کشند و گاه بر سر دل و روده­های گندیده­ای نزاع می­کنند. اگر چنین است و تو آنها را مشاهده می­کنی، بهتر است یکی دو تا از آنها کیسه­ زباله­ای بیش نباشند که در اثر هراسی که بر تمام بدنت مستولی است به شکل سگ یا هر حیوان دیگری در نظرت جلوه­گر شده­اند و کمی آن سوتر از آنها باز هم سگی اما این بار رنجور و پا شکسته که تهیگاهش در هم فرو رفته و فاق لمبرش چروکیدگی دردناکی پیدا کرده، و در حال خوردن مدفوع عابران دیر هنگام محله است که البته شاید او هم کیسه­ زباله­ای بیش نباشد.
در کف کوچه، درست لابلای گل و لای لجنزار، گربه­ گوش بریده­ چشم زاغی، مشغول لیسیدن مایع مجهولی است که می­تواند:
الف: قی­های ترش کرده مرد مستی باشد که ساعتی پیش بر اثر بد مستی درون گنداب سرازیر شده و دقایقی به همان حال بوده، قی کرده، و سپس راه خودش را گرفته و رفته باشد.

ب: محتویات کاسه­ آش رشته­ای باشد که سر شب، بر فرض، از دست دخترکی بر زمین افتاده است. و اگر کاسه چینی بوده باشد شکسته است و اگر این چنین نبوده باشد، تغییری در آن حاصل نشده است.

ج: چند لکه­ قرمز رنگ باشد که در لجنزار پخش شده و بی شباهت به قطرات خون نیست. خونی که مربوط به انسان است یا گوسفندی قربانی که پیش پای عروس و دامادی یا زایر تازه از زیارت بازگشته­ای، سر بریده­اند. که البته شق اول منتفی است. هیچ گاه، هیچ کوچه­ای، در هیچ محله­ و هیچ شهری یافت نمی­شود که این چنین در لجن و رسوباتش خون انسانی ریخته باشد. قابل باور بودن شق دوم با دیر باوری ما انسانها انطباق بیشتری دارد.

د: آن مایع مجهول، چیز خاصی نباشد و حتا گربه­ای هم در کار نباشد و بیش­تر، باز هم به خاطر ترس است که در تاریکی، پوتین سربازی پاره­ای، تبدیل به گربه­ چشم زاغی شده است.

توجه:
اگر برای خواندن ادامه­ داستان دچار تردید شده­اید، این امتیاز برای شما باقی است که به ابتدای آن بازگردید و گزینه­ «الف» را انتخاب کنید.
در این جا داستان تمام می­شود برای کسانی که در دنبال کردن آن مردد هستند.
پایان
و داستان ادامه می­یابد برای کسانی که ...
البته این لکه­ها با این که شباهت زیادی به خون دارند، خون نیستند. در واقع ماهیت آنها برای شخص راوی نیز مجهول است. به چنین داستانهایی که نه خواننده بر اجزاء آن و سرنوشت شخصیت­ها آگاهی دارد و نه حتا خود راوی، داستان­های فراگرا می­گویند. مثال: «یک بابایی که راوی داستان زندگی خودش است، در فرودگاه کشوری دور، یک باره نسیان به سراغش می­آید. هر چه فکر می­کند به یادش نمی­آید زن است یا مرد؟ برای تایین جنسیتش به یک دستشویی می­رود، اما از بخت در آن جا فراموش می­کند که اصلاً برای انجام چه کاری وارد شده. هم خودش گیج و منگ می­شود و هم خواننده­ای که مشغول دنبال کردن داستان از زبان اوست.» به هر حال...
چشم که می­گردانی، درون تاریکی نیمه غلیظی که که از افتادن سایه­ دیوار بر کف کوچه به وجود آمده ـ با این فرض که زمان؛ چهاردهم است و قرص ماه کامل. تشکیل سایه هم به خاطر وجود مهتابی است که فضا را تاریک و روشن کرده است ـ مردی می­بینی که چیزی شبیه کلاه بر سر دارد و چهره­اش مشخص نیست. لخ لخ کنان به سویت می­آید و بی آن که توجه­ای به تو داشته باشد، زمزمه کنان راهش را به طرف ویرانه کج می­کند و لحظاتی دیگر، اثری از او باقی نیست به جز رد به گود نشسته­ کفش­هایش در حاشیه­ لجن­ها.
آن مرد را هم که به حال خودش واگذاری، به خانه­ای با دری نیمه باز می­رسی که درست سر پیچ منتهی به کوچه­ سوم است و بیشتر از در نیمه باز آن، گربه­ زردنبوی دزدی توجه­ات را جلب می­کند که چنگ در برمه­های سر دیوار فرو برده و جیک جیک چند جوجه گنجشک را ...
هنوز به قدر کافی دلت برای جوجه گنجشک­ها نسوخته، که با بیرون آمدن زنی جوان از در نیمه باز آن خانه، توجه­ات به کلی معطوف به او می­شود. زن جوان بدون آن که تو را ببیند راهش را به طرف ویرانه کج می­کند و دقایقی بعد در سیاهی آن ناپدید می­شود.
و شاید آن گربه­ سر دیوار بادبادک نیمه پاره­ای باشد که در برمه­های سر دیوار گیر کرده و با وزش ملایم باد، بالا و پایین می­رود.
به هر حال...
کنجکاوی عجیبی گریبانگیرت شده است. دوست داری از راز آن زن و مرد سر در بیاوری. میان رفتن و نرفتن به میان ویرانه مردد هستی که ناگهان آواز آمیخته با ناله­ مرد دیوانه­ای رشته­ افکارت را پاره می­کند.
«اتل متل توت متل
پنجه به شاخون شکر
تو تیشه بردار مو تبر
...»
از قضا آن دیوانه هم توجه­ای به تو نمی­کند و لختی بعد، در حالی که ناله­اش تبدیل به زمزمه­ گوش نوازی شده است، راهش را به طرف ویرانه کج می­کند.
بدون تردید ورود یک جاهل تمام عیار، یک زن جوان و یک دیوانه به درون ویرانه­ای که داخل کوچه­ای با آن مشخصات واقع شده شک برانگیز است و همین موجب رفتن تو به درون ویرانه است، گر چه از ترس بدنت به مور مور افتاده باشد.
و ویرانه بهتر است از گودالی بزرگ تشکیل شده باشد که بر اثر مرور زمان پوشیده از خار و خاشاک شده و در میانش تک درخت انجیر پیری سر بیرون آورده و صد البته برگهایش پوشیده از گرد و خاک باشد. و چندین و چند راهرو پیچ در پیچ منتهی به اتاقک­های متعدد با دیوارهای بلند و پوشیده از بوته­های خار و گنجشکی که در گلوی مار مرده­ای گرفتار آمده و مار که لابلای بوته­های خار در هم پیچیده و مورچه­هایی که در جای خالی چشمانش در جنب و جوش­اند و تعداد آنها شاید به سیزده برسد و سکوتی که بر همه جا حکمفرماست و هوایی که دیگر گرگ و میش نیست و جسد در خون غلتیده­ مردی لاغراندام که بر زمین افتاده و در آخر وجود چند بچه گربه­ چندک زده بر دست و پایش و مگس­هایی درشت که شکمهایشان از خوردن خون به سرخی گراید. آن جسد بدون تردید متعلق به کسی نیست جز خود تو که فریب نامه­ای جعلی را خوردی و با پای خودت به قتلگاه آمدی. قاتلین تو عبارتند از:
1ـ مرد ناشناسی که چیزی شبیه کلاه بر سر گذاشته بود.
2ـ زن جوانی که از در نیمه باز خانه­ای بیرون پرید و وارد ویرانه شد.
3ـ دیوانه­ای که نزدیک ویرانه، ناله­اش تبدیل به زمزمه­ گوش نوازی شده بود.
حال اگر فرضیات ارائه شده را قبول نداری، داستان جور دیگری است.
.... یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان­های بسیار بسیار قدیم پادشاهی زندگی می­کرد که ...

داستان تمام شد.
توجه:
مرد ناشناس = راننده­ اتوبوس = جاعل نامه.
زن جوان = زن خوش بر و روی داخل اتوبوس = همسر جاعل نامه.
مرد دیوانه = شاگرد اتوبوس = برادرِ زنِ خوش بر و رو.
برادر گم شده = یک طرف دعوایی ناموسی که در آن دندان انیاب جاعل نامه شکست.
خواننده داستان = یک بیگناه که پستچی، نامه کس دیگری را به او داد.
پستچی = راوی داستان = یک مردم آزار
جدول: «نگرد، نیست. گشتیم، نبود.»
با عرض معذرت باید گفت که در این جا هیچ گونه جدولی یافت نشد.