‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب زمانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب زمانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۵/۲۹

اقلیم‌گرایی توأم با اروتیسم و خشونت

نگاهی به مجموعه داستان «تو هیچ گپ نزن» نوشته‌ی محمد حسین محمدی
سروش علیزاده – در آثار نویسندگان افغان با پیامدهای واژه‌هایی مانند جنگ، آوارگی خشونت و مذهب آشنا می‌شویم. هر داستان‌نویس جهانی را که در آن زیست کرده به تصویر می‌کشد و با کلماتی که در اختیار دارد، دنیایی برای مخاطب می‌سازد که دریچه‌ای تازه، برای آشنایی با دنیای ذهنی‌اش در اختیار مخاطبش قرار دهد.
محمد حسین محمدی نویسنده افغان که مجموعه داستان ‹تو هیچ گپ نزن› از او منتشر شده است، از این قاعده مستثنا نیست. این مجموعه که توسط نشر چشمه منتشر شده، شامل ۹ داستان کوتاه است. در این مجموعه ۱۱۵ صفحه‌ای از یک فرهنگ سه صفحه‌ای واژه‌ها و اصطلاحات هم برخوردار است که بد نیست مخاطب قبل از خوانش داستان نگاهی به آن بیندازند.

در «تو هیچ گپ نزن» هم مانند «انجیرهای سرخ مزار» که از کتاب‌های پرفروش به‌شمار می‌آید، همچنان سوژه‌های بدیع با فرم‌هایی نو وجود دارد که مخاطب را پس از مجموعه‌ی «انجیرهای سرخ مزار» شگفت‌زده نمی‌کند. مهم‌ترین ویژگی‌های «هیچ گپ نزن» فضاهایی خشن است و در همان حال نویسنده در داستان‌هایش مشکلات اجتماعی انسان‌ها در کشور جنگ‌زده‌ی افغانستان را بازتاب می‌دهد.

تو هیچ گپ نزن، مجموعه داستان، محمد حسین محمدی، نشر چشمه. داستان‌هایی که از مشکلات اجتماعی در افغانستان نشان دارند. خشونت توأم با حرمان‌های جنسی و درماندگی انسان‌های بی‌پناه اما بی‌رحم.
در داستان‌های این مجموعه نویسنده گویش افغانی را به کار برده. کلماتی که نویسنده برگزیده، از آرزو‌ها و آمال ملتی نشان دارد که در آتش جنگ، در محیطی قومیت‌گرا و عقب‌افتاده می‌سوزند و می‌سازند. این زبان با اصطلاحات و کلمات کاملاً بومی و رایج در افغانستان برای خواننده‌ی متعارف ایرانی نامأنوس است. خواه ناخواه این پرسش پیش می‌آید که آیا با رویکرد به اقلیمی‌گرایی در آثار نویسندگانی مانند محمد حسین محمدی و دیگر نویسندگان افغان، آیا زبان افغانی از این توانایی برخوردار است که در بستر مناسبات شهری دنیایی مدرن را بیافریند، یا اینکه این زبان تنها به کار بازآفرینی دنیای بومی و روستایی می‌آید؟
با نگاهی به داستان «وطن» از مجموعه‌ی »هیچ گپ نزن» به ابعاد این مشکل می‌توانیم پی ببریم: این داستان در یک هواپیما اتفاق می‌افتد و شخصی که در یک هواپیما نشسته است، از فراز شهری می‌گذرد و دیده‌هایش را با خواننده در میان می‌گذارد. فضای این داستان با فضای دیگر داستان‌های این مجموعه که در روستا اتفاق می‌افتد، تفاوت دارد و هم‌ازین‌روی است که زبان هم تغییر می‌کند و نویسنده به زبان روزانه فارسی نزدیک می‌شود و اگر از برخی کلمات مثل «طیاره» صرف‌نظر کنیم، از آن رویکرد به اقلیمی‌گرایی دیگر نشانی باقی نمی‌ماند.
«آواز شن» داستان مردی است که از دریچه تفنگ دوربین‌دارش به توصیف و شرح وضعیت افرادی می‌پردازد که در شنزار‌های دشت ‹حیرتان› خوابانده شده‌اند و دورشان چند مین کار گذاشته‌اند و آن‌ها جرئت ندارند از جایشان بلند شوند و فرار کنند. راوی اول شخص با فضا‌پردازی وصف به جای جزئیات به روایت چگونگی دستگیری و تأملات ذهنی خود و فرمانده‌شان می‌پردازد و او که می‌بایست مراقب آن افراد باشد از ترسو بودن آن‌ها کلافه شده و آرزو می‌کند تا آن‌ها از جایشان حرکت کنند و خود را نجات دهند. در این میان شن داغ همچنان، هر لحظه بیشتر بر آن‌ها فرو می‌بارد و سرانجام آن‌ها را دفن می‌کند.
محمد حسین محمدی به‌خوبی و به‌جا از جملات کوتاه برای ایجاد فضای دلهره‌آور در داستان‌هایش استفاده می‌کند و با جملات کوتاهی که زود به فعل می‌رساند، ریتم نسبتاً تندی در داستان‌هایش ایجاد می‌کند که مخاطب را وارد فضا کرده و با داستان ارتباط برقرار می‌کند.

محمد حسین محمدی، نویسنده‌ی افغان. مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار او» از کتاب‌های خوش‌اقبال و پرفروش بود.
«هشت نفر بودیم ما که پا نداشتیم»، همانطور که از نامش پیداست، ماجرای هشت نفر است که پا ندارند و مأمور دارند، از مکانی که در بالای تپه‌ای قرار دارد مراقبت کنند. یک پیرمرد برای آن‌ها آب، آذوقه و حشیش و سیگار تهیه می‌کند.. این هشت نفر که پا‌هایشان بریده شده به دلیل استفاده بیش از حد از حشیش و فشارهای جنسی خوی وحشیگری پیدا کرده‌اند و همگی به نوجوانی که مانند آن‌ها پا ندارد و به تازگی به جمعشان اضافه شده آن قدر تجاوز می‌کنند تا می‌میرد.
چنانکه از همین داستان برمی‌آید، در « تو هیچ گپ نزن» اروتیک به گونه‌ای عریان‌تر از داستان‌های متعارفی که در ایران منتشر می‌شوند، نمود پیدا می‌کند. اروتیسم با خشونت درمی‌آمیزد و در مجموع تصویری شگفت‌انگیز مقابل دیدگان خواننده قرار می‌دهد. نویسنده در این میان با وجود آنکه صحنه‌ی تجاوز را وصف می‌کند، اما به ورطه‌ی هرزه‌نگاهی نمی‌افتد.
چهار داستان «مزه‌ی آفتاب»، «وطن»، «چلی» و «رانا» فضایی متفاوت‌تر از دیگر داستان‌های این مجموعه که به طور مستقیم با جنگ در ارتباط هستند، دارند. «چلی» که به معنای شاگردملا است هم مانند «هشت نفر...» از حال و هوای اروتیک برخوردار است. در این داستان چند نوجوان به بچه‌باز بودن ملای ده‌شان شک می‌کنند. آن‌ها هرشب از خانه‌ی ملا صدای جرینگ و جرینگ‌ و بزن و بکوب‌هایی می‌شنوند و وقتی که کنجکاو می‌شوند، پی می‌برند که ملا هر شب شاگردش را وادار می‌کند که مانند زن رقاصه‌ای برای او برقصد. با کشف این ماجرا ملا از ده می گریزد.
نویسنده در این داستان ریا و دروغ و عوام‌فریبی متشرعان را نشانه رفته و در فضایی دور از جنگ به نقد مناسبت‌های میان افراد جامعه‌ای می‌پردازد که در محرومیت‌های جنسی به سر می‌برند و «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.»
«رانا» که لطیف‌ترین و زیبا‌ترین داستان این مجموعه است روایت دختری‌ست که در سرگذشت او سرنوشت همه‌ی دختران افغان نمادین می‌شود.
 

۱۳۹۰/۰۵/۱۷

نقد مثل پول تقلبي -ترجمه ناصر غياثي

توضيح :احتمالن نام سودت اشتباه است و جودت صحيح مي باشد.

سروش عليزاده

 منبع:راديو زمانه

مثل پول تقلبی


نقد «سودت و پسرانش»، نخستین رمان اورهان پاموک به مناسبت انتشار آن در کشورهای اروپای مرکزی
ناصر غیاثی
 ناصر غیاثی- نخستین رمان اروهان پاموک «سودت و پسرانش» نام دارد که در سال ۱۹۸۲ منتشر شده بود. تا مدت‌ها پاموک اجازه نمی‌داد این کتاب به زبان‌های دیگر ترجمه و منتشر شود. چندی پیش اما نظرش برگشت و ترجمه‌ی آلمانی ِ «سودت و پسرانش» منتشر شد. طبیعی است که منتقدان ادبی بسیاری در رسانه‌های آلمانی به این رمان پرداختند. ترجمه‌ی نقد و معرفی این کتاب در روزنامه‌ی دی‌سایت را می‌خوانید.
سودت صبح زود بیدار می‌شود
۱۹۰۵ آن روز در سال هوا خیلی گرم است. سودت صبح زود بیدار می‌شود. کارهای زیادی دارد. سی و هفت ساله است و تا چند هفته‌ی دیگر ازدواج می‌کند. نامزدش نیگان را دو بار دیده است، از دور. اما مطمئن است که نیکان زن مناسب اوست. علاوه براین نیگان دختر یک پاشا هم هست. سودت امروز به دیدن پدر او می‌رود تا در مورد تدارکات عروسی حرف بزنند. سودت چون می‌خواهد با طبقات بالا رفت و آمد داشته باشد، یک درشکچه‌ی اعیانی با درشکچه‌شی کرایه کرده است. او متعلق به طبقه‌ی پایین است اما حالا که وارث چراغ فروشی شده است به شرکت‌های بزرگ جنس می‌دهد. نقشه‌هایی در سر دارد و می‌خواهد زندگی‌اش را عوض کند. آن وقت‌ها واردشدن مسلمان‌ها به کار تجارت امری غیرعادی بود اما از زمانی که یونانی‌ها و یهودی‌ها و ارمنی‌ها آرام آرام پس رانده شدند، به امری عادی تبدیل شد.

به جان سلطان سوءقصد شده

اما زمانه عوض می‌شود. تازه به جان سلطان سوقصد شده است. مردم به جوش و خروش درآمده‌اند و همه‌ی طبقات در اشتیاق اصلاحات و مدرن شدن هستند. سودت علاقه‌ای به جهان سیاست ندارد و با ایده‌آل‌های سیاسی والا هم که اصلا میانه‌ی ندارد. او یک تاجر و کسی است که می‌خواهد رشد کند و در جست‌وجوی پله‌های بعدی روبه بالای نردبان اجتماعی است، بنیانگذاری است در جامعه‌ای که بنیانگذاری را تازه باید یاد بگیرد.


ترجمه‌ی آلمانی «سودت و پسرانش». این رمان یک رمان خانواده و یک رمان اجتماعی و نخستین رمانی‌ست که اورهان پاموک، نویسنده‌ ترک و برنده نوبل ادبی نوشته و تا مدت‌ها با ترجمه‌ی آن به زبان‌های دیگر مخالفت می‌کرد.
فصل اول و بلند رمان تنها شرح گشت و گذار سوت با درشکه در آن روز سال ۱۹۰۵ در استانبول است. بیش از ۳۰ سال بعد او را در همان خانه‌ای می‌بینیم که آن روزها می‌خواست بخرد و عملاً هم خریده بود. زندگی زناشویی‌اش با نیگان خوب و خوش است و دو پسر و یک دختر دارد. تجارتش توسعه یافته و در یک کلام نقشه‌هایش به عمل درآمده‌اند. اما حالا دارد به هفتاد سالگی نزدیک می‌شود و گاهی حافظه‌اش او را جا می‌گذارد. تجارتخانه را به دست پسرانش می‌سپارد.

یک خانواده‌ی بزرگ و ثروتمند

به نظر می‌آید سروکارمان با زندگی بی‌دغدغه‌ی یک خانواده‌ی بزرگ ثروتمند باشد: زن و مردی بنیانگذار، فرزندان و نوه‌ها در خانه‌ای اعیانی زندگی می‌کنند با باغ‌های زیبا، خدمتکاران دست به سینه در چپ و راست که برخی‌شان دهه‌هاست در خدمت این خانواده هستند. اما یکی از پسرها به ویروس پررمز و رازی مبتلا می‌شود که تا آن زمان در استانبول کمتر شناخته شده بود. اسمش را بگذاریم اگزیستانسیالیسم، یعنی مسئله‌ای نسبتاً مدرن که متشکل از این است که انسان به عنوان فرد باید خود را بیافریند.
بی‌تردید متوجه می‌شویم که این رمان اورهان پاموک نسخه‌ی ترکی بودنبروک‌ها است و اروهان پاموک در مؤخره‌ی کوتاهش به این الگوبرداری اذعان دارد. او برودن‌بروک‌ها و آن مدل دیگر آنا کارنینا را از کتابخانه‌ی پدرش می‌شناسد، مردی که زیاد می‌خواند و از نویسنده‌های بزرگ اروپایی چون ژنرال‌ها و مقدسین حرف می‌زد. خانواده‌ی پاموک هم در یک خانه‌ی بزرگ پنج طبقه در محله‌ی نیشانتاش استانبول زندگی می‌کرد، دقیقاً همان‌جا و دقیقاً مثل سودت و خانواده‌اش.

اورهان پاموک نوشتن این نخستین رمانش را در ۲۲ سالگی آغاز کرد و زمانی که سرانجام در سال ۱۹۸۲ انتشار یافت، پاموک ۳۰ ساله بود. پاموک بعدها کتاب اولش را قبول نداشت و می‌گفت، از اینکه این همه تحت تاثیر الگو‌های بزرگ رمان خانواده در اروپا بوده، شرمنده است. ممکن است اینطور باشد. این هم ممکن است که نویسنده در نخستین رمانش هنوز آن لحنی را پیدا نکرده باشد که بعدها به حق موجب شهرت او شد. اما برای خواننده‌ی اروپای میانه‌ی این روزها «سودت و پسرانش» بسیار خواندنی است. این رمان ما را با تصویر تخیلی ِ سرزمینی آشنا می‌کند که در اروپا هنوز هم شایعات مهمل زیادی درباره‌اش جریان دارد.

سنجیدن جامعه‌ی ترکیه با آیده‌آل‌های اروپایی

اگر سودت و فرزندانش شباهت خاصی به خانواده‌ی بودنبروک دارند، به این علت است که خود را در راه‌های پیچ در پیچ و باواسطه‌های بسیار کپی دوری از آن‌ها می‌دانند. درون‌مایه‌ی مرکزی و تکراری ِاین رمان دقیقاً سنجیدن اوضاع و احوال جامعه‌ی ترکیه با آیده‌آل‌های اروپایی است. بخش بزرگی از رمان شرح داستان پسران سودت در سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۰است. پس از مرگ سودت، عثمان پسر بزرگ نقش سرکرده و رئیس خانواده را به عهده می‌گیرد. در حقیقت نمی‌شود چیز زیادی درباره‌ی او گفت. او در نقشی از پیش آمده شده فرومی‌رود و اگر هم گاهی جانش به تنگ می‌آید با معشوقه‌هایش خوش می‌گذراند.


اورهان پاموک در نخستین اثرش هنوز به‌طور کامل به بالاترین حد هنرنوشتن دست نیافته. گاهی شخصیت‌هایش به سبک مقاله فکر می‌کنند، این‌جا و آن‌جا یک شخصیت اندکی دچار تصنع می‌شود اما در مجموع «سودت و پسرانش» بسیار هیجان‌انگیز است.
زندگی رفیک، برادرِ کوچک‌تر او دستخوش ناآرامی‌های بیشتری است. به عبارت دقیق‌تر مسئله رفیک و دوستانش موهیتین و عمر است. این سه از زمان دانشجویی یکدیگر را می‌شناسند. در زمانی دانشجویی در رشته‌ی علوم مهندسی در دانشگاه یک گروه سه نفره‌ی بدنام تشکیل داده بودند. پاموک با داستان این دوستی مرزهای رمان خانواده را می‌شکند و میدان بازی را به شهرها و مناطق دیگر ترکیه گسترش می‌دهد؛ و البته موضوع، آن اروپایی تخیلی است که همه‌ی این سه از طرق مختلف در آن گرفتار آمده‌اند.

مثل پول تقلبی

در آن سال‌های بین ۱۹۳۶ و ۱۹۴۵ در پایان عصر مصطفی کمال، بنیان‌گذار جمهوری ترکیه هستیم که از سال ۱۹۳۴ نامش آتاتورک به معنی پدر ترک‌ها بود. از سال ۱۹۲۴ او مقرر کرده که ترکیه مدرنیزه بشود، آن چنان رادیکال که چه بسا نظیراش یحتمل در تاریخ جهان خیلی کم وجود داشته باشد. آتاتورک به‌طور سیستماتیک و با بی‌رحمی بنیادها و سنت‌های یک جمهوری مدرن را جانشین امپراطوری عثمانی کرد. بین دین و حکومت جدایی مطلق ایجاد کرد، از خلیفه و سلطان خلع ید کرد و کشوری چندملیتی را تحت عنوان ملت ترک متحد کرد. به عبارت دیگر سنت‌هایی به قدمت قرن‌ها را از بیخ و بن برانداخت و در طول یک دهه مدرنیسم اروپایی راه انداخت که حس بیشتر ترک‌ها نسبت به آن ، حتی آن‌هایی که با ایده‌های آتاتورک کاملاً موافق بودند، مثل حس‌شان به پول تقلبی بود.


این دقیقاً وضع رفیک، موهتین و عمر، این سه دوستی است که با جدیت کامل می‌خواهند در سه جامه‌ی مختلف اروپایی زندگی‌شان را بنا کنند: به عنوان قهرمان رمان قرن نوزدهم، سخنور تاریک والامقام و روشنگری انسان‌دوست. می‌شود حدس زد که کارشان عاقبت خوشی نخواهد داشت.

یک رمان خانواده و یک رمان اجتماعی مهم

رمان‌های مهم خانواده همیشه رمان‌های مهم اجتماعی هم بوده‌اند. پاموک نیز استثناء نیست. ممکن است در این نخستین اثرش هنوز به‌طور کامل به بالاترین حد هنرنوشتن دست نیافته باشد. گاهی شخصیت‌هایش به سبک مقاله فکر می‌کنند، این‌جا و آن‌جا یک شخصیت اندکی دچار تصنع می‌شود اما در مجموع این رمان بسیار هیجان‌انگیز است. اورهان پاموک صفحه به صفحه با دنیایی موجبات بهت‌مان را فراهم می‌کند که این چنین تصوراش را نمی‌کردیم، اگر اساساً زمانی تصورش کرده باشیم. البته موضوع این رمان موضوع اصلی پاموک است: آن به اصطلاح هویت تُرک که آشکارا کمتر واقعیتی قابل سکنی را به نمایش می‌گذارد تا خیالی چند لایه را.

«سودت و پسرانش» مثال خوبی برای این است که از یک رمان خیلی بیشتر می‌توانیم درباره‌ی بیگانه‌ها یاد بگیریم تا از نثراندیشمند برخی اداره‌کنندگان تمدن. در حالی که در قرن بیستم در استانبول بورژوازی به مثابه بازتولید اروپایی آن به وجود می‌آید، ما نیز برخی از مناسبات خودمان را درک می‌کنیم
منبع به الماني.

۱۳۹۰/۰۴/۲۹

زنان زیبا در تاریخ هنر و زیبایی کمال مطلوب زنانه از قرن هجدهم تا امروز- علي اسكندرزاده

علی اسکندرزاده
علی اسکندرزاده - بانوان ایرانی که هر سال در آغاز تابستان به بهانه‌ی بالا بردن سطح عفاف در جامعه و مبارزه با بدحجابی با طرح ارتقای امنیت اجتماعی روبرو هستند، شاید فراموش کرده باشند که درباره‌ی آرایش مو و چگونگی شانه زدن موهای یک زن می‌توان کتاب‌ها نوشت و اصولاً این موضوع که از آن در ادبیات کهن فارسی به‌عنوان «زیبایی کمال مطلوب زنانه» یاد کرده‌اند، یکی از مهم‌ترین موضوعات فرهنگ و هنر در جهان است.

زیبایی کمال مطلوب زنانه در هر دوره‌ای از تاریخ تمدن تغییر کرده است. دکتر جلال خالقی مطلق پیش از این در یکی از شماره‌های نشریه‌ی «ایران‌نامه» به طور مفصل به این موضوع پرداخته بود و نشان داده بود که چگونه تصور ایرانی‌ها از زیبایی یک زن در طول تاریخ چند هزار ساله‌ی ما تغییر کرده و دگرگون شده است. کتابی به نام «زنان زیبا در هنر» به همین موضوع، یعنی به زیبایی زنان در طول تاریخ تمدن در غرب و جلوه‌ی آن در آثار هنری می‌پردازد. این کتاب که در واقع مجموعه‌ای‌ست از زیباترین آثار نقاشی با موضوع زیبایی زنان در تاریخ هنر یک کتاب تصویری‌ نفیس و البته بسیار گران‌قیمت است که به تازگی در آلمان انتشار یافته و در مطبوعات هم بازتاب خوبی داشته است. گردآورنده‌ی این مجموعه و مؤلف کتاب خانمی است به نام کارین زاگنر و انتشارات الیزابت زندمن که تخصصش در زمینه‌ی ادبیات فمینیستی است، این کتاب را در مونیخ منتشر کرده است.

در برنامه‌ی رادیویی «کتاب‌های از یاد رفته و کتاب‌های در یاد مانده»، می‌خواهیم این هفته به کتاب مصور «زنان زیبا در تاریخ هنر» بپردازیم.

بودلر می‌گوید: هر آنچه که مد شود، جذاب است.

وقتی خواننده، کتاب «زنان زیبا در تاریخ هنر» را دست می‌گیرد، تازه متوجه می شود که تا چه حد این گفته‌ی بودلر حقیقت دارد. عنوان اصلی این کتاب «زنان زیبا در تاریخ هنر» است و با این‌حال از عنوان فرعی کتاب می‌توان به انگیزه‌ی اصلی و محور اندیشه‌ی گردآورنده و مؤلف کتاب پی برد. عنوان دیگر این کتاب هست: «زنان زیبا در تاریخ هنر، از پوست تا مو، از ابریشم تا صابون.»
فصل‌های کتاب مصور «زنان زیبا در تاریخ هنر به‌حسب دوره‌های گوناگون طبقه‌بندی شده است. در هر دوره و در هر فصل انعصاف‌پذیری شگفت‌انگیز جسم زنان در تقابل با خواسته‌ها و انتظارات آن مقطع تاریخی مشخص قرار دارد. زنان با کمک ترفندهایی مثل آرایش موها، زیورآلات و بزک چهره تلاش کرده‌اند از یک سو خواسته‌ها و انتظارات آن دوره از زیبایی زنانه را ارضا کنند و از طرف دیگر به خواست دلشان رفتار کرده‌اند. یعنی خیلی ساده می‌خواستند زیبا جلوه کنند و در همان حال خودشان هم احساس زیبایی کنند و از این احساس سرمست باشند.
با دیدن عکس‌های زنان زیبا و آرایش موهای آنان در این کتاب خواننده‌ی ایرانی تازه متوجه می‌شود که با پوشش اجباری اسلامی به مدت سه دهه است که نه فقط زنان، بلکه کل جامعه از بخش مهمی از فرهنگ بشری، غافل و بی‌بهره مانده‌ است. فرهنگ فقط در کتابخوانی، سرودن شعر و داستان و ساختن فیلم و روی آوردن به هنرهای دیگر خلاصه نمی‌شود. بخش عمده‌ای از فرهنگ در زندگی روزانه‌ی انسان‌ها، در آداب پوشاک و نشست و برخاست آن‌ها با هم، در نحوه‌ی آشپزی و حتی طرز نوشیدن چای و قهوه و شراب اتفاق می‌افتاد. عطر، آرایش موها، لباس‌های زیبا و متنوع، کفش و مدل‌های گوناگون آن، همه جزو فرهنگ یک جامعه به‌شمار می‌آیند. حجابِ یک‌شکل و خسته‌کننده‌ ما را از این فرهنگ محروم کرده است.
فصل‌های کتاب مصور «زنان زیبا در تاریخ هنر» به‌حسب دوره‌های گوناگون طبقه‌بندی شده است. در هر دوره و در هر فصل انعصاف‌پذیری شگفت‌انگیز جسم زنان در تقابل با خواسته‌ها و انتظارات آن مقطع تاریخی مشخص قرار دارد. زنان با کمک ترفندهایی مثل آرایش موها، زیورآلات و بزک چهره تلاش کرده‌اند از یک سو خواسته‌ها و انتظارات آن دوره از زیبایی زنانه را ارضا کنند و از طرف دیگر به خواست دلشان رفتار کرده‌اند. یعنی خیلی ساده می‌خواستند زیبا جلوه کنند و در همان حال خودشان هم احساس زیبایی کنند و از این احساس سرمست باشند. برای مثال در کتاب «زنان زیبا در تاریخ هنر» عکس زنی منتشر شده که در دوران روکوکو زندگی می‌کرده است. از نحوه‌ی آرایش این زن می‌توانیم به مطلوب زیبایی در آن دوران پی ببریم.

در دوران روکوکو که مصادف بود با آغاز قرن هجدهم و پایان دوران باروک وظیفه‌ی زنانی که می‌خواستند زیبا باشند این بود که هر روز صبح زود، بعد از آنکه از خواب بیدار می‌شدند، ساعتی مقابل آینه بنشینند و با دستمال‌های ابریشمی با دقت پوست صورتشان را تمیز کنند . بعد از شست‌وشوی تن که آن هم ساعتی وقت می‌برد، لباس‌های زیر را که می‌بایست همیشه تمیز باشد، با متانت و وقار خاصی به تن می‌کردند. نویسنده درباره‌ی هر تصویر شرح کوتاهی هم آورده که خالی از طنز نیست. برای مثال ادعا می‌کند که در دوران روکوکو تمیزی لباس زیر زنان نشانگر تمیزی جسم آنان بود. حتی اگر زنان در آن دوران به خاطر کمبود امکانات روزها حمام نمی‌کردند، رخت زیرشان در هر حال حتماً تمیز بود. به عبارت دیگر زیبایی و لطافت یک زن را از تمیزی او تشخیص می‌دادند و تمیزی یک زن از رخت‌های زیرش معلوم می‌شد.

در میان تصاویر کتاب، آثار نقاشان سرشناسی مانند رنوار، بوتچلی و روبن با کیفیت چاپ بسیار بالا دیده می‌شود. اما آنچه این کتاب را از کتاب‌های نقاشی متمایز می‌کند، آثار نقاشان گمنام یا کمتر شناخته‌شده‌ای‌ست که استادانه زیبایی زنانه در دوران خودشان را بر بوم نقش کرده‌اند و از خود به یادگار گذاشته‌اند. در واقع میزان شهرت نقاش موضوع این کتاب نیست، بلکه موضوع مهم‌تر این است که خواننده از طریق آثار هنری به این واقعیت پی ببرد که در طول تاریخ، زنان به چه شیوه‌هایی موهای‌شان را آرایش می‌کردند و در مجموع چه تصوری از زیبایی در زمان‌های از یاد رفته وجود داشته است.

نقاش نسبتاً گمنامی به نام «دانته گابریل روستی» زنی را بر بوم نقش کرده است که در یک آینه‌ی دستی به دقت دندان‌هایش را نگاه می‌کند. نقاش دیگری در تصویری که از خودش نقاشی کرده، یک زن جوان روس را نشان می‌دهد که در فرانسه در تبعید به‌سر می‌برد و با سرخوشی تلاش می‌کند انبوه موهایش را از پشت ببنند.

در این میان آثاری که از قرن بیستم و بیست و یکم زیبایی زنانه را نشان می‌دهد، بیشترین حجم نقاشی‌های کتاب را به خود اختصاص داده است. در این مقطع از تاریخ ناگهان اتفاقی افتاده است: دیگر فقط زنان جوان و زیبا نیستند که در مرکز توجه قرار دارند. بلکه زنان سالخورده‌ای هم دیده می‌شوند که به‌رغم کهولت سن از نوعی زیبایی برخوردارند. اگر در تصاویر دوران روکوکو نوعی جبر و انجماد وجود دارد، در آثار متأخرتر سرزندگی و شادابی بیشتری وجود دارد. مثل این است که زنان با رهایی از سنت‌ها توانسته‌اند آزادی خود را به دست آوردند و با جسم‌شان و زیبایی‌های زنانه‌شان ارتباط بیشتری برقرار کرده‌اند. آنها تحرک بیشتری دارند و برای آنکه زیبا جلوه کنند، ساعت‌ها مقابل آینه نمی‌نشینند. با این‌حال در همه‌ی تصاویر این کتاب و در همه‌ی دوران‌ها زیبایی دغدغه‌ی بزرگ زنان بوده است.

شناسنامه‌ی کتاب:

"Schöne Frauen. Von Haut und Haaren, Samt und Seife - die gepflegte Frau in der Kunst" von Karin Sagner, erschienen im Verlag Elisabeth Sandmann, München

۱۳۹۰/۰۴/۲۳

مردها همه هیولا هستند!

نگاهی به مجموعه داستان «آدم‌های دوبخشی» نوشته‌ی نینا گلستانی
سروش علیزاده
سروش علیزاده - مجموعه داستان «آدم‌های دوبخشی» دومین مجموعه داستانی‌ست که «نینا گلستانی» نوشته و توسط نشر «ایلیا» منتشر شده است. «آدم‌های دو بخشی» دربردارنده‌ی ۱۰ داستان کوتاه است که در کمتر از ۸۰ صفحه در این کتاب گرد آمده‌‌اند.
در همه‌ی داستان‌های این مجموعه فضای فمینیستی حاکم است. اکثر شخصیت‌ها زن هستند و موقعیت‌های داستانی در محیطی آپارتمانی و به اصطلاح آشپزخانه‌ای شکل می‌گیرند. شخصیت های اول داستان‌های این مجموعه جز دو داستان زنانی هستند که نگاه و تجربه‌ی نویسنده از زندگی را بیان می‌کنند.

اکثر زن‌ها در موقعیت‌های مشابه قرار دارند: آنها از خیانت شوهر‌هایشان رنج می‌‌برند و در تنهایی و انزوا دست و پا می‌زنند. این مسأله، یعنی تکرار سوژه‌های تقریباً مشابه با فضای دراماتیک یکسان، خواننده را با ملال رو‌به‌رو می‌کند.

داستان‌ها با روایت‌هایی مشابه و زبانی یکدست و متناسب با موضوع به‌طور «خطی» اتفاق می‌افتند. دیالوگ‌ها و گفتارهای درونی بر مبنای یک طرح اندیشیده و از پیش تعیین‌شده در جهانی ساده شکل می‌گیرند و هرگز به لایه‌ی دوم راه پیدا نمی‌کنند. نویسنده تلاش می‌کند وقایع را آن‌گونه که در زندگی روزانه‌ی شهری جاری و ساری‌ست به تصویر بکشد. در مجموع می‌توان گفت «زنانه‌نویسی» از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان‌های نینا گلستانی در مجموعه‌ی «آدم‌های دوبخشی»‌ست.

«مادرم» از بهترین داستان‌های این مجموعه است. فضاسازی به بهترین شکل در این داستان وجود دارد. نویسنده با راوی اول شخص، «من» با حوصله از تمامی امکانات این زاویه دید برای خلق شخصیت‌ها و خلق موقعیت و فضای داستان بهره می‌برد. راوی با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می‌شود. پشت خط پدر اوست که خبر می‌دهد مادر راوی داستان را ترک کرده است. شخصیت مادر اما در ابهام می‌ماند و با وجود آن‌که در هیچ جای داستان حضور ندارد اما مانند تفنگی که ترس از شلیک شدنش همیشه وجود دارد در تمام فضای این داستان جاری است و رویدادها، همه بر محور شخصیت او شکل می‌گیرند. شوهر راوی، پدر او و همچنین غیبت اسرارآمیز مادر و انتظار راوی داستان که تلفنی با مادر صحبت کند، فضای جذاب و پر تعلیقی را ایجاد کرده است.
سروش علیزاده: مرد‌هایی که در داستان‌های گلستانی با آن‌ها آشنا می‌شویم، خیانت‌پیشه و بی‌وفا هستند. زن‌هایشان هر کدام به دلیلی مجبورند در برابر خیانتکاری آن‌ها سکوت کنند. پزشک در «زن پهلوان» یک مرد زن‌باره و هرزه است. او از هر نظر نمونه‌ی کاملی‌ست از تصور نویسنده از شخصیت هیولاوار یک مرد. درک ناقص و مچاله‌شده از فمینیسم را در شخصیت‌های سیاه و هیولاصفتی که نویسنده از مرد ارائه می‌دهد، می‌توان دید.
 
«یک روز بارانی» یکی از دو داستانی است که در این مجموعه توسط شخصیت اول مرد روایت می‌شود. راوی داستان راننده تاکسی است. او زنی را سوار می‌کند و نویسنده تا رسیدن به مقصد از تمام صداهای موجود در محیط، از شر شر باران و قیژ قیژ برف‌پاکن تاکسی تا صدای گوینده‌های رادیو برای ساختن فضای بسته‌ی داخل تاکسی استفاده می‌کند و داستان را به پیش می‌برد. فضاسازی از طریق «صدا» در این داستان آن‌قدر اهمیت دارد که اگر هر کدام از صداهای محیط را حذف کنیم، ساختار داستان فرومی‌ریزد. با این‌حال در همین داستان بی‌دقتی‌هایی وجود دارد: راننده ظاهراً در اوقات فراغت از کار اولش مسافرکشی می‌کند. او وقتی به خانه برمی‌گردد، برای جلب توجه همسرش درباره‌ی زنی که سوار کرده، دروغ‌هایی سر هم می‌کند. نویسنده خیلی دیر راننده را به خانه‌اش برمی‌گرداند و علاوه بر این هیچ‌گونه سابقه‌ای از زندگی زناشویی راننده ذبه‌دست نمی‌دهد. برای همین وقتی فضا تغییر می‌کند، داستان هم دچاری گسست می‌شود و در مجموع دو صحنه‌ی این داستان در پیوند درونی با هم قرار نمی‌گیرند و مثل این است که دو داستان با یک شخصیت را کنار هم قرار گرفته باشد.
«تولد» داستان زنی است که مربی ورزش است. دوست او که سارا نام دارد، مدت‌ها بچه‌دار نمی‌شده و حالا برای لاغر شدن به باشگاه مراجعه می‌کند. او بچه‌اش را سقط می‌کند و در همان حال نمی‌دانسته حامله است. این موضوع هم البته کمی بعید است. هر زنی با قطع شدن عادت ماهیانه‌اش به احتمال حاملگی فکر می‌کند، به‌ویژه اگر مثل سارا مدت‌ها در انتظار کودکی بوده باشد. علاوه بر این وقتی از سقط جنین صحبت می‌کنیم، قاعدتاًٌ می‌بایست چند هفته از بارداری سارا گذشته باشد. در حالی‌که در داستان همه‌ی این جزئیات در ابهام قرار می‌گیرد و داستان را غیر قابل باور جلوه می‌دهد.
مرد‌هایی که در داستان‌های گلستانی با آن‌ها آشنا می‌شویم، خیانت‌پیشه و بی‌وفا هستند.
زن‌هایشان هر کدام به دلیلی مجبورند در برابر خیانتکاری آن‌ها سکوت کنند. پزشک در «زن پهلوان» یک مرد زن‌باره و هرزه است. او از هر نظر نمونه‌ی کاملی‌ست از تصور نویسنده از شخصیت هیولاوار یک مرد. درک ناقص و مچاله‌شده از فمینیسم را در شخصیت‌های سیاه و هیولاصفتی که نویسنده از مرد ارائه می‌دهد، می‌توان دید.

در «شنبه‌های بی‌طعم» برادر‌زاده و عمه و مادر دور هم نشسته‌اند و درباره‌ی موضوعات پیش‌پاافتاده‌ای مثل گربه‌ی عمه و خاطرات او از یک زندگی سپری‌شده صحبت می‌کنند. داستان ناگهان با جمله به‌طور غیرمنتظره‌ای به پایان می‌رسد: «شنبه بود که عمه مصی به هفتاد نرسیده دراز شد...»

نینا گلستانی زبان خوب و یکدستی دارد و بر فضا‌پردازی و شخصیت‌پردازی هم تسلط دارد. با این حال در داستان‌های او اتفاقی نمی‌افتد و به یک معنا گلستانی «قصه»‌ای ندارد که برای خواننده‌اش تعریف کند. برای همین داستان‌های او بیشتر به «طرح» شباهت دارند تا داستان هایی جذاب و پرکشش که باورپذیر باشند و مخاطب را با خود همراه کنند. رویدادها در داستان‌های گلستانی در سطح می‌مانند و به خواننده امکان کشف نمی‌دهند. این امر کتاب را ملال‌آور می‌کند. چگونگی هم‌نشینی داستان‌ها در این مجموعه هم در ملال‌آور بودن کتاب بی‌تأثیر نیست. داستان‌های ضعیف در آغاز و داستان‌های قوی‌تر در انتهای کتاب آمده است. اگر نویسنده در هم‌نشینی داستان‌ها بیشتر دقت می‌کرد، می توانست از یکنواختی این مجموعه بکاهد.


شناسنامه کتاب:
آدم های دوبخشی، نینا گلستانی، فرهنگ ایلیا- مجموعه کتاب عصر چهارشنبه ،چاپ نخست:۱۳۹۰


داستان‌هایی از نینا گلستانی: :
::تلفن::
     ::صدا::
     ::آینه::
     ::شنبه‌های بی‌طعم::

۱۳۹۰/۰۴/۱۱

بی‌اخلاقی رایج در میان جوان‌ها




نگاهی به دنیای باسمه‌ای لات‌ها در «لب بر تیغ» حسین سناپور
سروش علیزاده
سروش علیزاده - «لب بر تیغ» نوشته‌ی «حسین سناپور» رمانی است برای بازنویسی یک تم همیشگی و قدیمی و تا حدی کلیشه‌ای در قالب فرمی نسبتاً تازه که کمتر در رمان‌نویسی ایرانی به کار گرفته شده و البته پیش از این نمونه‌ای از آن را در رمان «نسیمی در کویر» نوشته‌ی «مجید دانش آراسته» در بیش از ۳۵ سال پیش سراغ داریم و در رمان‌های خارجی به‌خصوص در آثار «ماریو بارگاس یوسا» به شکل زیبا‌تری کار شده است.
بحث بر سر عشق پسری از طبقه‌ی فرودست جامعه به دختری از طبقه‌ی نسبتاً مرفه است با‌‌ همان فضاهای یاسمه‌ای و چاقوکشی‌ها و لات‌بازی‌های کلاه مخملی‌های دهه‌ی هشتادی! که نویسنده هیچ سعی نکرده آنها را مدرن کند. البته وقتی از «کلاه مخملی» صحبت می‌کنیم به این معنا نیست که شخصیت‌ها واقعاً کلاه مخملی بر سر گذاشته‌اند. آنها کسانی هستند که‌ از همان ویژگی‌های شخصیتی کلاه مخملی‌های پیش از انقلاب برخوردارند.

یکی از شخصیت‌های رمان پدری است به نام «سیروس» که مانند تمام پدر‌های این‌گونه داستان‌ها شخصیتی منفعل و تکراری دارد. او نیز مانند دیگر شخصیت‌ها در یک قالب نسبتاً مناسب جای گرفته‌ و جا افتاده‌ است. هر کدام از بخش‌های رمان به یک شخصیت تعلق دارد و رویدادها از منظر دانای کل محدود به ذهن از دریچه‌ی چشم‌‌ همان شخصیت روایت می‌گردد. البته خوب بود که در این فرم، هر یک از شخصیت‌ها زاویه‌ی دید مخصوص به خود را داشت؛ شبیه فرمی که یوسا در «سور بز» به کار گرفته است. اگر چنین بود دست‌کم داستان کلیشه‌ای رمان «لب بر تیغ» در قالب یک فرم کلاسیک - مدرن تا حدی نجات می‌یافت و باورپذیرتر می‌شد.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همین سال گذشته یک نفر در خیابان کاخ جلوی چشم مأموران و انبوه مردم که به تماشا ایستاده بودند یک نفر دیگر را با چاقو به قتل رساند و همه بدون اینکه عکس‌العملی انجام دهند فقط با دوربین‌هایشان مشغول فیلمبرداری از صحنه‌ی قتل شدند. پس موضوع بحث فرهنگ چاقوکشی نیست، بلکه نحوه‌ی روایت کردن و به شخصیت نرساندن و تیپ باقی ماندن مهره‌هایی است که سناپور در رمان خود می‌آفریند.

سروش علیزاده: دیالوگ‌ها در این رمان [لب بر تیغ] که زبان نسبتاً خوب و سرراستی دارد از لحاظ لحن با روایت تفاوت ندارند. مثل این است که همه‌ی تیپ‌های این رمان با یک لحن و به یک شکل صحبت می‌کنند. در این میان دیالوگ‌های سیروس بسیار کلیشه‌ای و تا حد زیادی حتی شعاری است.
این رمان بیانگر ماجرای عشق و عاشقی جوانی است که از تمام ویژگی‌های قهرمان فیلم سینمایی «رضا موتوری» ساخته‌ی مسعود کیمیایی برخوردار است. رضا موتوری در این رمان به داوود موتوری تبدیل شده و شباهت بین این دو آنقدر زیاد است که در جایی از رمان فرنگیس، نامادری سمانه به داوود می‌گوید: «رضاموتوری بازی در نیار! بدو زود‌تر یک آ‍ژانس بگیر» هر چند سناپور با تمهیداتی مانند چسباندن پوستر بازیگر‌های قدیمی به دیوار اتاق داوود و چیدن نسخه‌های ویدیویی فیلمفارسی در اتاق او تلاش می‌کند شخصیت داوود را توجیه کند، اما در این‌کار بسیار ناموفق است. چون او نمی‌داند در زمانه‌ای که شخصیت‌های داستان در دهه‌ی ۸۰ زندگی می‌کنند و برای مثال موبایل دارند، حتی اگر عاشق «رضا موتوری» باشند، قطعاً کنش‌شان با شخصیت‌هایی این‌چنین در سال‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ تفاوت دارد. یک مخاطب ایرانی می‌داند که موبایل از سال ۱۳۷۷ به این شکل که سناپور در رمانش به کار برده در ایران باب شده بود و فضای رمان او هم قاعدتاً در همین سال‌ها، یعنی بین ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۴ که ذائقه‌ی جوان‌های ایرانی و به‌خصوص تهرانی عوض شده، شکل گرفته است. اگر اینگونه جوان‌ها ماهواره و اینترنت نداشته باشند، قطعاً فیلم ویدیویی وی اچ اس هم نگاه نمی‌کنند. پس سناپور باید روایت تازه‌تر و متأخرتری از رضا موتوری ارائه می‌داد تا داستانش را باورپذیر کند، اما این کار را نکرده است و در حد‌‌ همان تصاویری که کیمایی در «رضا موتوری» یا مثلاً تهمینه میلانی در فیلم دوزن با بازی «محمد رضا فروتن» ارائه می‌دهد باقی می‌ماند. اگر رضا موتوری شخصیتی ماندگار در سینمای ایران شد، داوود موتوری یک تیپ باسمه‌ای در در داستان‌نویسی ایران باقی خواهد ماند.

دو مادر در این رمان نقش دارند: «بتول» مادر داوود و فرنگیس نامادری او. سناپور هر چند که در از کار درآوردن شخصیت داوود ناکام مانده، اما از تمام امکانات موجود در رمان برای ساختن شخصیت این دو زن استفاده می‌کند. مادر داوود در این میان باورپذیرتر از کار درآمده و در مجموع‌‌ همان زنی است که در این نوع تیپ زن‌ها می‌توان سراغ گرفت. اما فرنگیس که سر و سری با «ثقفی» دارد، خودش یک پا لات است. در این میان ثقفی هم کسی است که دارو دسته رضا و سایر اوباش را برای به دست آوردن مدارکی از سیروس ترغیب می‌کند سمانه را بدزدند. در هر حال وقتی نویسنده می‌خواهد فرنگیس را به خواننده‌اش معرفی کند، این کلمات را در دهان او می‌گذارد:

«نمی‌دانم. ببین اگر قرار باشد کسی کاری در حق آدم بکند، می‌توانی بفهمی که چقدر ممکن است برات مایه بگذارد، اما وقتی کسی می‌خواهد شاخ توی جیبت بگذارد، هیچ معلوم نیست چه جور شاخی برایت کارسازی کند»

سروش علیزاده: از دیگر مشکلات این رمان [لب بر تیغ] قابل پیش‌بینی بودن تمام فصل‌هاست که تعلیق را کشته و هنوز به اواسط داستان نرسیده، خواننده می‌تواند پایان داستان را حدس بزند.
گفته‌های فرنگیس می‌بایست از گذشته‌اش، در سال‌هایی که با سیروس ازدواج نکرده بود نشان داشته باشد. وقتی هم که گوشی تلفن را برمی‌دارد و با ثقفی درباره‌ی چگونگی دزدیدن سمانه قرار و مدارهایش را می‌گذارد بیشتر به نقش او در این ماجرا‌ها پی می‌بریم. در هر حال سناپور او را به نامادری سیندرلا تبدیل نمی‌کند. بلکه فرنگیس در مجموع از زندگی‌اش با سیروس و سمانه راضی است. گاهی سعی می‌کند کار‌ها را درست کند و یا مانند یک مادر از سمانه حمایت کند و همین‌هاست که کمی شخصیت او را خاکستری می‌کند و در رمانی که همه شخصیت‌هایش سفید و سیاه هستند این شخصیت خاکستری، در واقع از تیپ بودن و باسمه‌ی دیگر شخصیت‌ها فرار می‌کند.

دیالوگ‌ها در این رمان که زبان نسبتاً خوب و سرراستی دارد از لحاظ لحن با روایت تفاوت ندارند. مثل این است که همه‌ی تیپ‌های این رمان با یک لحن و به یک شکل صحبت می‌کنند. در این میان دیالوگ‌های سیروس بسیار کلیشه‌ای و تا حد زیادی حتی شعاری است. حرف‌هایی مانند «کارشان را کرده‌اند، وظیفه‌شان است. حقوق می‌گیرند تا آدم‌هایی مثل تو، که امروز و فردای این مملکت را می‌سازند نترسند از بی‌سرو پا‌ها» در میان گفته‌های او بسیار یافت می‌شود. یا در جای دیگر می‌گوید: «این آزادی که باید داشته باشد، و من هم از دادنش ناگزیرم، به چه قیمتی ممکن است تمام بشود؟ با این بی‌اخلاقی رایج در میان جوان‌ها،..» مثل این است که نمایشنامه‌ای از شکسپیر را در دست گرفته‌ایم و با صدای بلند می‌خوانیم.
از دیگر مشکلات این رمان قابل پیش‌بینی بودن تمام فصل‌هاست که تعلیق را کشته و هنوز به اواسط داستان نرسیده، خواننده می‌تواند پایان داستان را حدس بزند. ممکن است به اعتبار آثاری که از سناپور خوانده‌ایم، آثاری مانند «با گارد باز» و «سمت تاریک کلمات» و «ده جستار داستان‌نویسی» و «جادوی داستان» رمان را نیمه‌خوانده به گوشه‌ای پرت نکنیم، اما می‌دانیم در پایان رمان که داستانی خطی را طی می‌کند، سرانجام پلیس‌ها به منزل داوود خواهند ریخت و سمانه در آن میان برای نجات داوود دست و پا خواهد زد.
منبع : راديو زمانه

۱۳۹۰/۰۳/۲۰

سمفونی واقعی جنگ



سروش علیزاده
سروش علیزاده - «از میان تار‌های مرتعش» نوشته‌ی آرش سنجابی، داستان‌نویس و مترجم كرد، بر خلاف اکثر مجموعه‌داستان‌های این ‌روز‌ها که نامی از داستان‌های داخل مجموعه را برای عنوان کتاب برمی‌گزینند، نامی مستقل از داستان‌ها انتخاب شده و با طرح جلدی زیبا که داستان «دست» را به‌یاد می‌آورد، در خواننده کششی را ایجاد می‌کند که دست ببرد به قفسه‌ی کتاب‌فروشی برای برداشتن این مجموعه داستان.
اما آنچه سبب قضاوت در عیار این مجموعه داستان می‌شود تنها در اسم داستان یا طرح روی جلدش نیست. به جرأت می‌توان گفت که زبان فخیم و لحن متناسب شخصیت‌ها، نقطه‌ی قوت این مجموعه داستان است.

نویسنده زبان را می‌شناسد و با دایره‌ی واژگانی گسترده‌ای که دارد به‌راحتی کشش را در خوانش متن برای مخاطب امروز داستان ایرانی ایجاد می‌کند. و با جابه‌جایی آگاهانه‌ی قواعد نحوی زبان، قدرت خود را به رخ می‌کشد، بی‌آنکه این جا‌به‌جایی نحوی با عدم تناسب توی ذوق مخاطب بزند.

نویسنده از طریق لحن شخصیت‌ها از ذهنیت آنان رمزگشایی می‌کند. برای نمونه می‌توان به داستان «شش روایت از شش شاهد در مرگ معصومه» نام برد که هر کدام به نوعی با یک لحن مخصوص به خود در مورد مرده‌ی جوانی به نام معصومه اظهار نظر می‌کنند و به جز یک شاهد که اشاره می‌کند «یخ بابا... گفتم که ... هیچی بیلمیرم.» بقیه شاهد‌ها به نوعی نگاهی اروتیک به این مرده‌ی زیبا دارند و پیامی از آنچه خودشان دوست دارند در مورد معصومه بگویند بر زبان جاری می‌کنند. تو گویی که هر کسی با ظن خود یار معصومه در روایت مرگ او می‌شود. با این همه شش روایت از مرگ معصومه در هر بند مختص‌‌ همان روایت، تنها از یک اتفاق روایتی ارایه می‌دهند که با نگاه به همه‌ی شش روایت با اغماض می‌توان به یک کل داستانی دست یافت.

بازی‌های فرمی دلمشغولی اصلی نويسنده‌ی داستان‌های این مجموعه است که در داستان‌های «رشته‌های موازی» و «زیر آفتاب»، و «توی دشت» به اوج خود می‌رسد و در سایر داستان‌ها به نوعی تکرار ضعیف از یک شگرد است که همه‌ی روایت را از دو یا چند منظر نگاه می‌کنند و مخاطبی که در جست‌وجوی شگرد‌های نوین در یک مجموعه داستان کوتاه است را با اندکی دلزدگی مواجه می‌کند.
«رشته‌های موازی» سه روایت ناتمام است که به نوعی در ذهن مخاطب در هم تنیده می‌شوند و با اینکه سه اپیزود جداگانه دارد اما به راحتی در اپیزود بعدی جای گرفته و هضم می‌شود. اپیزود نخست روایت دانای کل محدود به ذهن چاه‌کنی است که در ته چاه مشغول عرق ریختن است و به دوستی فکر می‌کند که استاد او بوده و شب گذشته بر اثر سکته قلبی فوت کرده است. نویسنده در این روایت که قوی‌تر از دو روایت دیگر است، با هر کلنگ مخاطب را با خود همراه می‌کند و با توجه به‌موقع به جزئیات و ارایه دادن تصویر‌های ناب، سعی دارد توجیه کند که چرا به مراسم خاکسپاری استاد چاه‌کن نرفته است. چاهی که او می‌کند، هر آن می‌تواند گوری برای خود راوی باشد.

در اپیزود دوم، داستان چاه‌کن کتابی است که راوی اول شخص در بیمارستان می‌خواند و در همان حال از دوستش که در بیمارستان بستری است، پرستاری می‌کند.

اپیزود سوم راوی دوم شخص یا «دانای کل تخاطبی» است. راوی مردی است که خواب دیده در بیمارستان از دوستش پرستاری می‌کند و داستان مرد چاه‌کنی را می‌خواند و خود نیز هم اکنون تحت فشار شدید بازجو‌ها قرار دارد. با اینکه هر سه اپیزود ناتمام است، با در کنار هم قرار گرفتن سه اپیزود به داستانی کامل می‌رسیم.
بهترین داستان این مجموعه را می‌توان «زیر آفتاب، توی دشت» نامید. نویسنده با انتخاب راوی‌های متعدد در ابتدا با دانای کل دراماتیک نمایشی و فضاسازی‌ها و تصویرسازی‌های مناسب عطش و گرما و بوی تعفن و جنازه را به مخاطب می‌باوراند.

نویسنده بر خلاف اکثر داستان‌های این مجموعه که زبان‌محورند اما ایستا، مخاطب را با داستانی دینامیک و پویا رو‌به‌رو می‌کند و با استفاده از فرمی مطلوب و چرخش فضایی راوی‌ها از بازی‌های زبانی هم بهره می‌گیرد. شاید پرداختن به داستان‌های جنگ در روايت‌های داستان‌نویس هاي ایرانی همیشه با کلیشه‌هایی چون «پلاک» و «چفیه» و «پوتین» همراه بوده که آرش سنجابي به نرمی با این کلیشه‌ها برخورد می‌کند و از زاویه‌ای مختص به خود به مقوله جنگ می‌پردازد و نیشتری به کلیشه‌های رایج داستان‌های جنگ می‌زند تا زخم چرکین یک جنگ واقعی را با قرار دادن شخصیت‌ها در موقعیت‌های دشوار انتخاب بین مرگ و زندگی به تصویر بکشد. «مرگ فاصله سرباز و گروهبان را کم کرده» و ناگزیری و انتخاب ما را به خوانش داستانی ضد جنگ از طرف نویسنده‌ای که از نظر سنی نمی‌توانسته در جنگ باشد راهنمایی می‌کند.

تک‌گویی درونی سرباز مرده در جای جای داستان بار روایت را به دوش می‌کشد و یادآور داستان مردگان محمد حسین محمدی در «انجیر‌های سرخ مزار» است. دیالوگ‌های جذاب سرباز و گروهبان که روایتگر دیگری است به دور از دیالوگ‌های پینگ پونگی در ایجاد نقطه‌ی عدم تعادل داستان که به آتش کشیدن جنازه‌های داخل وانت است بسیار به‌جا و حساب شده عمل می‌کند.

توضیحات:
نویسنده درباره‌ی اصطلاحات خاصی که در این مقاله به‌کار برده توضیح می‌دهد:
دانای کل دراماتیک نمایشی: دانای کلی است که وارد ذهنیات شخصیت‌ها نمی‌شود و هر آنچه را که می‌بیند روایت می‌کند.
چرخش فضایی راوی‌ها: فاصله بین دو فضا در یک داستان است که نویسنده با آوردن دیالوگ آن را پر می‌کند و با این تمهید چرخشی در فضای روایت ایجاد می‌کند.
دانای کل تخاطبی: دوم شخصی که بر همه چیز احاطه‌ی کامل دارد اما خطاب به خود راوی روایت می‌کند.

شناسنامه کتاب:
از میان تارهای مرتعش، آرش سنجابی، انتشارات مروارید، تهران