‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات داستانی ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات داستانی ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۴/۲۳

مردها همه هیولا هستند!

نگاهی به مجموعه داستان «آدم‌های دوبخشی» نوشته‌ی نینا گلستانی
سروش علیزاده
سروش علیزاده - مجموعه داستان «آدم‌های دوبخشی» دومین مجموعه داستانی‌ست که «نینا گلستانی» نوشته و توسط نشر «ایلیا» منتشر شده است. «آدم‌های دو بخشی» دربردارنده‌ی ۱۰ داستان کوتاه است که در کمتر از ۸۰ صفحه در این کتاب گرد آمده‌‌اند.
در همه‌ی داستان‌های این مجموعه فضای فمینیستی حاکم است. اکثر شخصیت‌ها زن هستند و موقعیت‌های داستانی در محیطی آپارتمانی و به اصطلاح آشپزخانه‌ای شکل می‌گیرند. شخصیت های اول داستان‌های این مجموعه جز دو داستان زنانی هستند که نگاه و تجربه‌ی نویسنده از زندگی را بیان می‌کنند.

اکثر زن‌ها در موقعیت‌های مشابه قرار دارند: آنها از خیانت شوهر‌هایشان رنج می‌‌برند و در تنهایی و انزوا دست و پا می‌زنند. این مسأله، یعنی تکرار سوژه‌های تقریباً مشابه با فضای دراماتیک یکسان، خواننده را با ملال رو‌به‌رو می‌کند.

داستان‌ها با روایت‌هایی مشابه و زبانی یکدست و متناسب با موضوع به‌طور «خطی» اتفاق می‌افتند. دیالوگ‌ها و گفتارهای درونی بر مبنای یک طرح اندیشیده و از پیش تعیین‌شده در جهانی ساده شکل می‌گیرند و هرگز به لایه‌ی دوم راه پیدا نمی‌کنند. نویسنده تلاش می‌کند وقایع را آن‌گونه که در زندگی روزانه‌ی شهری جاری و ساری‌ست به تصویر بکشد. در مجموع می‌توان گفت «زنانه‌نویسی» از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان‌های نینا گلستانی در مجموعه‌ی «آدم‌های دوبخشی»‌ست.

«مادرم» از بهترین داستان‌های این مجموعه است. فضاسازی به بهترین شکل در این داستان وجود دارد. نویسنده با راوی اول شخص، «من» با حوصله از تمامی امکانات این زاویه دید برای خلق شخصیت‌ها و خلق موقعیت و فضای داستان بهره می‌برد. راوی با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می‌شود. پشت خط پدر اوست که خبر می‌دهد مادر راوی داستان را ترک کرده است. شخصیت مادر اما در ابهام می‌ماند و با وجود آن‌که در هیچ جای داستان حضور ندارد اما مانند تفنگی که ترس از شلیک شدنش همیشه وجود دارد در تمام فضای این داستان جاری است و رویدادها، همه بر محور شخصیت او شکل می‌گیرند. شوهر راوی، پدر او و همچنین غیبت اسرارآمیز مادر و انتظار راوی داستان که تلفنی با مادر صحبت کند، فضای جذاب و پر تعلیقی را ایجاد کرده است.
سروش علیزاده: مرد‌هایی که در داستان‌های گلستانی با آن‌ها آشنا می‌شویم، خیانت‌پیشه و بی‌وفا هستند. زن‌هایشان هر کدام به دلیلی مجبورند در برابر خیانتکاری آن‌ها سکوت کنند. پزشک در «زن پهلوان» یک مرد زن‌باره و هرزه است. او از هر نظر نمونه‌ی کاملی‌ست از تصور نویسنده از شخصیت هیولاوار یک مرد. درک ناقص و مچاله‌شده از فمینیسم را در شخصیت‌های سیاه و هیولاصفتی که نویسنده از مرد ارائه می‌دهد، می‌توان دید.
 
«یک روز بارانی» یکی از دو داستانی است که در این مجموعه توسط شخصیت اول مرد روایت می‌شود. راوی داستان راننده تاکسی است. او زنی را سوار می‌کند و نویسنده تا رسیدن به مقصد از تمام صداهای موجود در محیط، از شر شر باران و قیژ قیژ برف‌پاکن تاکسی تا صدای گوینده‌های رادیو برای ساختن فضای بسته‌ی داخل تاکسی استفاده می‌کند و داستان را به پیش می‌برد. فضاسازی از طریق «صدا» در این داستان آن‌قدر اهمیت دارد که اگر هر کدام از صداهای محیط را حذف کنیم، ساختار داستان فرومی‌ریزد. با این‌حال در همین داستان بی‌دقتی‌هایی وجود دارد: راننده ظاهراً در اوقات فراغت از کار اولش مسافرکشی می‌کند. او وقتی به خانه برمی‌گردد، برای جلب توجه همسرش درباره‌ی زنی که سوار کرده، دروغ‌هایی سر هم می‌کند. نویسنده خیلی دیر راننده را به خانه‌اش برمی‌گرداند و علاوه بر این هیچ‌گونه سابقه‌ای از زندگی زناشویی راننده ذبه‌دست نمی‌دهد. برای همین وقتی فضا تغییر می‌کند، داستان هم دچاری گسست می‌شود و در مجموع دو صحنه‌ی این داستان در پیوند درونی با هم قرار نمی‌گیرند و مثل این است که دو داستان با یک شخصیت را کنار هم قرار گرفته باشد.
«تولد» داستان زنی است که مربی ورزش است. دوست او که سارا نام دارد، مدت‌ها بچه‌دار نمی‌شده و حالا برای لاغر شدن به باشگاه مراجعه می‌کند. او بچه‌اش را سقط می‌کند و در همان حال نمی‌دانسته حامله است. این موضوع هم البته کمی بعید است. هر زنی با قطع شدن عادت ماهیانه‌اش به احتمال حاملگی فکر می‌کند، به‌ویژه اگر مثل سارا مدت‌ها در انتظار کودکی بوده باشد. علاوه بر این وقتی از سقط جنین صحبت می‌کنیم، قاعدتاًٌ می‌بایست چند هفته از بارداری سارا گذشته باشد. در حالی‌که در داستان همه‌ی این جزئیات در ابهام قرار می‌گیرد و داستان را غیر قابل باور جلوه می‌دهد.
مرد‌هایی که در داستان‌های گلستانی با آن‌ها آشنا می‌شویم، خیانت‌پیشه و بی‌وفا هستند.
زن‌هایشان هر کدام به دلیلی مجبورند در برابر خیانتکاری آن‌ها سکوت کنند. پزشک در «زن پهلوان» یک مرد زن‌باره و هرزه است. او از هر نظر نمونه‌ی کاملی‌ست از تصور نویسنده از شخصیت هیولاوار یک مرد. درک ناقص و مچاله‌شده از فمینیسم را در شخصیت‌های سیاه و هیولاصفتی که نویسنده از مرد ارائه می‌دهد، می‌توان دید.

در «شنبه‌های بی‌طعم» برادر‌زاده و عمه و مادر دور هم نشسته‌اند و درباره‌ی موضوعات پیش‌پاافتاده‌ای مثل گربه‌ی عمه و خاطرات او از یک زندگی سپری‌شده صحبت می‌کنند. داستان ناگهان با جمله به‌طور غیرمنتظره‌ای به پایان می‌رسد: «شنبه بود که عمه مصی به هفتاد نرسیده دراز شد...»

نینا گلستانی زبان خوب و یکدستی دارد و بر فضا‌پردازی و شخصیت‌پردازی هم تسلط دارد. با این حال در داستان‌های او اتفاقی نمی‌افتد و به یک معنا گلستانی «قصه»‌ای ندارد که برای خواننده‌اش تعریف کند. برای همین داستان‌های او بیشتر به «طرح» شباهت دارند تا داستان هایی جذاب و پرکشش که باورپذیر باشند و مخاطب را با خود همراه کنند. رویدادها در داستان‌های گلستانی در سطح می‌مانند و به خواننده امکان کشف نمی‌دهند. این امر کتاب را ملال‌آور می‌کند. چگونگی هم‌نشینی داستان‌ها در این مجموعه هم در ملال‌آور بودن کتاب بی‌تأثیر نیست. داستان‌های ضعیف در آغاز و داستان‌های قوی‌تر در انتهای کتاب آمده است. اگر نویسنده در هم‌نشینی داستان‌ها بیشتر دقت می‌کرد، می توانست از یکنواختی این مجموعه بکاهد.


شناسنامه کتاب:
آدم های دوبخشی، نینا گلستانی، فرهنگ ایلیا- مجموعه کتاب عصر چهارشنبه ،چاپ نخست:۱۳۹۰


داستان‌هایی از نینا گلستانی: :
::تلفن::
     ::صدا::
     ::آینه::
     ::شنبه‌های بی‌طعم::

۱۳۹۰/۰۴/۱۱

بی‌اخلاقی رایج در میان جوان‌ها




نگاهی به دنیای باسمه‌ای لات‌ها در «لب بر تیغ» حسین سناپور
سروش علیزاده
سروش علیزاده - «لب بر تیغ» نوشته‌ی «حسین سناپور» رمانی است برای بازنویسی یک تم همیشگی و قدیمی و تا حدی کلیشه‌ای در قالب فرمی نسبتاً تازه که کمتر در رمان‌نویسی ایرانی به کار گرفته شده و البته پیش از این نمونه‌ای از آن را در رمان «نسیمی در کویر» نوشته‌ی «مجید دانش آراسته» در بیش از ۳۵ سال پیش سراغ داریم و در رمان‌های خارجی به‌خصوص در آثار «ماریو بارگاس یوسا» به شکل زیبا‌تری کار شده است.
بحث بر سر عشق پسری از طبقه‌ی فرودست جامعه به دختری از طبقه‌ی نسبتاً مرفه است با‌‌ همان فضاهای یاسمه‌ای و چاقوکشی‌ها و لات‌بازی‌های کلاه مخملی‌های دهه‌ی هشتادی! که نویسنده هیچ سعی نکرده آنها را مدرن کند. البته وقتی از «کلاه مخملی» صحبت می‌کنیم به این معنا نیست که شخصیت‌ها واقعاً کلاه مخملی بر سر گذاشته‌اند. آنها کسانی هستند که‌ از همان ویژگی‌های شخصیتی کلاه مخملی‌های پیش از انقلاب برخوردارند.

یکی از شخصیت‌های رمان پدری است به نام «سیروس» که مانند تمام پدر‌های این‌گونه داستان‌ها شخصیتی منفعل و تکراری دارد. او نیز مانند دیگر شخصیت‌ها در یک قالب نسبتاً مناسب جای گرفته‌ و جا افتاده‌ است. هر کدام از بخش‌های رمان به یک شخصیت تعلق دارد و رویدادها از منظر دانای کل محدود به ذهن از دریچه‌ی چشم‌‌ همان شخصیت روایت می‌گردد. البته خوب بود که در این فرم، هر یک از شخصیت‌ها زاویه‌ی دید مخصوص به خود را داشت؛ شبیه فرمی که یوسا در «سور بز» به کار گرفته است. اگر چنین بود دست‌کم داستان کلیشه‌ای رمان «لب بر تیغ» در قالب یک فرم کلاسیک - مدرن تا حدی نجات می‌یافت و باورپذیرتر می‌شد.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همین سال گذشته یک نفر در خیابان کاخ جلوی چشم مأموران و انبوه مردم که به تماشا ایستاده بودند یک نفر دیگر را با چاقو به قتل رساند و همه بدون اینکه عکس‌العملی انجام دهند فقط با دوربین‌هایشان مشغول فیلمبرداری از صحنه‌ی قتل شدند. پس موضوع بحث فرهنگ چاقوکشی نیست، بلکه نحوه‌ی روایت کردن و به شخصیت نرساندن و تیپ باقی ماندن مهره‌هایی است که سناپور در رمان خود می‌آفریند.

سروش علیزاده: دیالوگ‌ها در این رمان [لب بر تیغ] که زبان نسبتاً خوب و سرراستی دارد از لحاظ لحن با روایت تفاوت ندارند. مثل این است که همه‌ی تیپ‌های این رمان با یک لحن و به یک شکل صحبت می‌کنند. در این میان دیالوگ‌های سیروس بسیار کلیشه‌ای و تا حد زیادی حتی شعاری است.
این رمان بیانگر ماجرای عشق و عاشقی جوانی است که از تمام ویژگی‌های قهرمان فیلم سینمایی «رضا موتوری» ساخته‌ی مسعود کیمیایی برخوردار است. رضا موتوری در این رمان به داوود موتوری تبدیل شده و شباهت بین این دو آنقدر زیاد است که در جایی از رمان فرنگیس، نامادری سمانه به داوود می‌گوید: «رضاموتوری بازی در نیار! بدو زود‌تر یک آ‍ژانس بگیر» هر چند سناپور با تمهیداتی مانند چسباندن پوستر بازیگر‌های قدیمی به دیوار اتاق داوود و چیدن نسخه‌های ویدیویی فیلمفارسی در اتاق او تلاش می‌کند شخصیت داوود را توجیه کند، اما در این‌کار بسیار ناموفق است. چون او نمی‌داند در زمانه‌ای که شخصیت‌های داستان در دهه‌ی ۸۰ زندگی می‌کنند و برای مثال موبایل دارند، حتی اگر عاشق «رضا موتوری» باشند، قطعاً کنش‌شان با شخصیت‌هایی این‌چنین در سال‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ تفاوت دارد. یک مخاطب ایرانی می‌داند که موبایل از سال ۱۳۷۷ به این شکل که سناپور در رمانش به کار برده در ایران باب شده بود و فضای رمان او هم قاعدتاً در همین سال‌ها، یعنی بین ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۴ که ذائقه‌ی جوان‌های ایرانی و به‌خصوص تهرانی عوض شده، شکل گرفته است. اگر اینگونه جوان‌ها ماهواره و اینترنت نداشته باشند، قطعاً فیلم ویدیویی وی اچ اس هم نگاه نمی‌کنند. پس سناپور باید روایت تازه‌تر و متأخرتری از رضا موتوری ارائه می‌داد تا داستانش را باورپذیر کند، اما این کار را نکرده است و در حد‌‌ همان تصاویری که کیمایی در «رضا موتوری» یا مثلاً تهمینه میلانی در فیلم دوزن با بازی «محمد رضا فروتن» ارائه می‌دهد باقی می‌ماند. اگر رضا موتوری شخصیتی ماندگار در سینمای ایران شد، داوود موتوری یک تیپ باسمه‌ای در در داستان‌نویسی ایران باقی خواهد ماند.

دو مادر در این رمان نقش دارند: «بتول» مادر داوود و فرنگیس نامادری او. سناپور هر چند که در از کار درآوردن شخصیت داوود ناکام مانده، اما از تمام امکانات موجود در رمان برای ساختن شخصیت این دو زن استفاده می‌کند. مادر داوود در این میان باورپذیرتر از کار درآمده و در مجموع‌‌ همان زنی است که در این نوع تیپ زن‌ها می‌توان سراغ گرفت. اما فرنگیس که سر و سری با «ثقفی» دارد، خودش یک پا لات است. در این میان ثقفی هم کسی است که دارو دسته رضا و سایر اوباش را برای به دست آوردن مدارکی از سیروس ترغیب می‌کند سمانه را بدزدند. در هر حال وقتی نویسنده می‌خواهد فرنگیس را به خواننده‌اش معرفی کند، این کلمات را در دهان او می‌گذارد:

«نمی‌دانم. ببین اگر قرار باشد کسی کاری در حق آدم بکند، می‌توانی بفهمی که چقدر ممکن است برات مایه بگذارد، اما وقتی کسی می‌خواهد شاخ توی جیبت بگذارد، هیچ معلوم نیست چه جور شاخی برایت کارسازی کند»

سروش علیزاده: از دیگر مشکلات این رمان [لب بر تیغ] قابل پیش‌بینی بودن تمام فصل‌هاست که تعلیق را کشته و هنوز به اواسط داستان نرسیده، خواننده می‌تواند پایان داستان را حدس بزند.
گفته‌های فرنگیس می‌بایست از گذشته‌اش، در سال‌هایی که با سیروس ازدواج نکرده بود نشان داشته باشد. وقتی هم که گوشی تلفن را برمی‌دارد و با ثقفی درباره‌ی چگونگی دزدیدن سمانه قرار و مدارهایش را می‌گذارد بیشتر به نقش او در این ماجرا‌ها پی می‌بریم. در هر حال سناپور او را به نامادری سیندرلا تبدیل نمی‌کند. بلکه فرنگیس در مجموع از زندگی‌اش با سیروس و سمانه راضی است. گاهی سعی می‌کند کار‌ها را درست کند و یا مانند یک مادر از سمانه حمایت کند و همین‌هاست که کمی شخصیت او را خاکستری می‌کند و در رمانی که همه شخصیت‌هایش سفید و سیاه هستند این شخصیت خاکستری، در واقع از تیپ بودن و باسمه‌ی دیگر شخصیت‌ها فرار می‌کند.

دیالوگ‌ها در این رمان که زبان نسبتاً خوب و سرراستی دارد از لحاظ لحن با روایت تفاوت ندارند. مثل این است که همه‌ی تیپ‌های این رمان با یک لحن و به یک شکل صحبت می‌کنند. در این میان دیالوگ‌های سیروس بسیار کلیشه‌ای و تا حد زیادی حتی شعاری است. حرف‌هایی مانند «کارشان را کرده‌اند، وظیفه‌شان است. حقوق می‌گیرند تا آدم‌هایی مثل تو، که امروز و فردای این مملکت را می‌سازند نترسند از بی‌سرو پا‌ها» در میان گفته‌های او بسیار یافت می‌شود. یا در جای دیگر می‌گوید: «این آزادی که باید داشته باشد، و من هم از دادنش ناگزیرم، به چه قیمتی ممکن است تمام بشود؟ با این بی‌اخلاقی رایج در میان جوان‌ها،..» مثل این است که نمایشنامه‌ای از شکسپیر را در دست گرفته‌ایم و با صدای بلند می‌خوانیم.
از دیگر مشکلات این رمان قابل پیش‌بینی بودن تمام فصل‌هاست که تعلیق را کشته و هنوز به اواسط داستان نرسیده، خواننده می‌تواند پایان داستان را حدس بزند. ممکن است به اعتبار آثاری که از سناپور خوانده‌ایم، آثاری مانند «با گارد باز» و «سمت تاریک کلمات» و «ده جستار داستان‌نویسی» و «جادوی داستان» رمان را نیمه‌خوانده به گوشه‌ای پرت نکنیم، اما می‌دانیم در پایان رمان که داستانی خطی را طی می‌کند، سرانجام پلیس‌ها به منزل داوود خواهند ریخت و سمانه در آن میان برای نجات داوود دست و پا خواهد زد.
منبع : راديو زمانه

۱۳۹۰/۰۳/۲۰

سمفونی واقعی جنگ



سروش علیزاده
سروش علیزاده - «از میان تار‌های مرتعش» نوشته‌ی آرش سنجابی، داستان‌نویس و مترجم كرد، بر خلاف اکثر مجموعه‌داستان‌های این ‌روز‌ها که نامی از داستان‌های داخل مجموعه را برای عنوان کتاب برمی‌گزینند، نامی مستقل از داستان‌ها انتخاب شده و با طرح جلدی زیبا که داستان «دست» را به‌یاد می‌آورد، در خواننده کششی را ایجاد می‌کند که دست ببرد به قفسه‌ی کتاب‌فروشی برای برداشتن این مجموعه داستان.
اما آنچه سبب قضاوت در عیار این مجموعه داستان می‌شود تنها در اسم داستان یا طرح روی جلدش نیست. به جرأت می‌توان گفت که زبان فخیم و لحن متناسب شخصیت‌ها، نقطه‌ی قوت این مجموعه داستان است.

نویسنده زبان را می‌شناسد و با دایره‌ی واژگانی گسترده‌ای که دارد به‌راحتی کشش را در خوانش متن برای مخاطب امروز داستان ایرانی ایجاد می‌کند. و با جابه‌جایی آگاهانه‌ی قواعد نحوی زبان، قدرت خود را به رخ می‌کشد، بی‌آنکه این جا‌به‌جایی نحوی با عدم تناسب توی ذوق مخاطب بزند.

نویسنده از طریق لحن شخصیت‌ها از ذهنیت آنان رمزگشایی می‌کند. برای نمونه می‌توان به داستان «شش روایت از شش شاهد در مرگ معصومه» نام برد که هر کدام به نوعی با یک لحن مخصوص به خود در مورد مرده‌ی جوانی به نام معصومه اظهار نظر می‌کنند و به جز یک شاهد که اشاره می‌کند «یخ بابا... گفتم که ... هیچی بیلمیرم.» بقیه شاهد‌ها به نوعی نگاهی اروتیک به این مرده‌ی زیبا دارند و پیامی از آنچه خودشان دوست دارند در مورد معصومه بگویند بر زبان جاری می‌کنند. تو گویی که هر کسی با ظن خود یار معصومه در روایت مرگ او می‌شود. با این همه شش روایت از مرگ معصومه در هر بند مختص‌‌ همان روایت، تنها از یک اتفاق روایتی ارایه می‌دهند که با نگاه به همه‌ی شش روایت با اغماض می‌توان به یک کل داستانی دست یافت.

بازی‌های فرمی دلمشغولی اصلی نويسنده‌ی داستان‌های این مجموعه است که در داستان‌های «رشته‌های موازی» و «زیر آفتاب»، و «توی دشت» به اوج خود می‌رسد و در سایر داستان‌ها به نوعی تکرار ضعیف از یک شگرد است که همه‌ی روایت را از دو یا چند منظر نگاه می‌کنند و مخاطبی که در جست‌وجوی شگرد‌های نوین در یک مجموعه داستان کوتاه است را با اندکی دلزدگی مواجه می‌کند.
«رشته‌های موازی» سه روایت ناتمام است که به نوعی در ذهن مخاطب در هم تنیده می‌شوند و با اینکه سه اپیزود جداگانه دارد اما به راحتی در اپیزود بعدی جای گرفته و هضم می‌شود. اپیزود نخست روایت دانای کل محدود به ذهن چاه‌کنی است که در ته چاه مشغول عرق ریختن است و به دوستی فکر می‌کند که استاد او بوده و شب گذشته بر اثر سکته قلبی فوت کرده است. نویسنده در این روایت که قوی‌تر از دو روایت دیگر است، با هر کلنگ مخاطب را با خود همراه می‌کند و با توجه به‌موقع به جزئیات و ارایه دادن تصویر‌های ناب، سعی دارد توجیه کند که چرا به مراسم خاکسپاری استاد چاه‌کن نرفته است. چاهی که او می‌کند، هر آن می‌تواند گوری برای خود راوی باشد.

در اپیزود دوم، داستان چاه‌کن کتابی است که راوی اول شخص در بیمارستان می‌خواند و در همان حال از دوستش که در بیمارستان بستری است، پرستاری می‌کند.

اپیزود سوم راوی دوم شخص یا «دانای کل تخاطبی» است. راوی مردی است که خواب دیده در بیمارستان از دوستش پرستاری می‌کند و داستان مرد چاه‌کنی را می‌خواند و خود نیز هم اکنون تحت فشار شدید بازجو‌ها قرار دارد. با اینکه هر سه اپیزود ناتمام است، با در کنار هم قرار گرفتن سه اپیزود به داستانی کامل می‌رسیم.
بهترین داستان این مجموعه را می‌توان «زیر آفتاب، توی دشت» نامید. نویسنده با انتخاب راوی‌های متعدد در ابتدا با دانای کل دراماتیک نمایشی و فضاسازی‌ها و تصویرسازی‌های مناسب عطش و گرما و بوی تعفن و جنازه را به مخاطب می‌باوراند.

نویسنده بر خلاف اکثر داستان‌های این مجموعه که زبان‌محورند اما ایستا، مخاطب را با داستانی دینامیک و پویا رو‌به‌رو می‌کند و با استفاده از فرمی مطلوب و چرخش فضایی راوی‌ها از بازی‌های زبانی هم بهره می‌گیرد. شاید پرداختن به داستان‌های جنگ در روايت‌های داستان‌نویس هاي ایرانی همیشه با کلیشه‌هایی چون «پلاک» و «چفیه» و «پوتین» همراه بوده که آرش سنجابي به نرمی با این کلیشه‌ها برخورد می‌کند و از زاویه‌ای مختص به خود به مقوله جنگ می‌پردازد و نیشتری به کلیشه‌های رایج داستان‌های جنگ می‌زند تا زخم چرکین یک جنگ واقعی را با قرار دادن شخصیت‌ها در موقعیت‌های دشوار انتخاب بین مرگ و زندگی به تصویر بکشد. «مرگ فاصله سرباز و گروهبان را کم کرده» و ناگزیری و انتخاب ما را به خوانش داستانی ضد جنگ از طرف نویسنده‌ای که از نظر سنی نمی‌توانسته در جنگ باشد راهنمایی می‌کند.

تک‌گویی درونی سرباز مرده در جای جای داستان بار روایت را به دوش می‌کشد و یادآور داستان مردگان محمد حسین محمدی در «انجیر‌های سرخ مزار» است. دیالوگ‌های جذاب سرباز و گروهبان که روایتگر دیگری است به دور از دیالوگ‌های پینگ پونگی در ایجاد نقطه‌ی عدم تعادل داستان که به آتش کشیدن جنازه‌های داخل وانت است بسیار به‌جا و حساب شده عمل می‌کند.

توضیحات:
نویسنده درباره‌ی اصطلاحات خاصی که در این مقاله به‌کار برده توضیح می‌دهد:
دانای کل دراماتیک نمایشی: دانای کلی است که وارد ذهنیات شخصیت‌ها نمی‌شود و هر آنچه را که می‌بیند روایت می‌کند.
چرخش فضایی راوی‌ها: فاصله بین دو فضا در یک داستان است که نویسنده با آوردن دیالوگ آن را پر می‌کند و با این تمهید چرخشی در فضای روایت ایجاد می‌کند.
دانای کل تخاطبی: دوم شخصی که بر همه چیز احاطه‌ی کامل دارد اما خطاب به خود راوی روایت می‌کند.

شناسنامه کتاب:
از میان تارهای مرتعش، آرش سنجابی، انتشارات مروارید، تهران