
سال ها دل طلب یاس نو از ما می کرد
رای دادیم و خدا قسمت ما کیهان کرد!
درود بر مهربان یاران
این عکس غاده السمان است. شاعر و چکامه نویس اهل کشور سوریه
بسیار پوزش می خواهم از دوستانی که این روز ها نمیتوانم به بلاگ هایشان سر بزنم.
یعنی سر می زنم اما نقد نمی کنم چون فرصت و دسترسی به اینترنت برایم محدود است.
این روز ها همش این شهر و آن شهر می روم و کلی دارد خوش می گذرد. مدام هم این جلسه و آن جلسه دعوت می شوم.
و با نوشته های دوستانم آشنا می شوم. همیشه هم کلی داستان به من می دهند که بخوانم و نظر بدهم. حالا انگاری من چه پخی هستم.
البته نمی دانم چرا با تمام این اوصاف خوشحال نیستم. دوست دارم بروم یک جای بسیار بسیار دور که هیچ کس مرا نشناسد. دوست دارم تمام گذشته و آینده یک جا پاک شود. دوست دارم سیال باشم ، محو باشم، خوشحال باشم اما نمی شود.دلم برای رشت تنگ شده است. چه قدر زود دلم برای رشت و آدم هایش تنگ می شود و این احساس چه قدر بد است.
دیروز ظهر یک نقد بر کتاب حافظ خیاوی نوشتم."مردی که گورش گم شد" اما جایی ندارم تایپش کنم . یک مهمانی خوب هم رفتم که رونمایی از یک کتاب بود. به زودی معرفی اش می کنم . یک داستان هم دارد توی دلم قیلی ویلی می کند و اما هنوز آماده بیرون ریزی نشده است و شاید همین بیشتر کلافه ام می کند.
یک شعر خانم ستاره قره باغ نژاد برایم فرستاد از یک شاعر سوری اما بد جوری انگاری حرف دل خودم بود.
برایتان می گذارم اگر حوصله دارید بخوانید!
با احترام و سپاس
سروش علیزاده
جایی که هوایش و مردمانش مانند رشت نیستند!
شعري از غاده السمان شاعره سوري
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سياه
ميخواهم روي چهرهام خط بکشم
تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يک مداد پاک کن بده براي محو لبها
نمي خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اينها راحتتر به بهشت ميروم گويا!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري کمي بيانديشم!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم
ميخواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود، ميخواهم هر روز انديشههايم را سانسور کنم!
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشوي مغزي!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند
تا آرمان هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت.
مي داني که؟ بايد واقعبين بود !
صداخفهکن هم اگر گير آوردي بگير!
ميخواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،
برچسب ف/ا/ح/ش/ه ميزنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپي از هويتم را هم ميخواهم
براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم ميکنند،
به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي ميفروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح ميدهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسانم!