
درود بر مهربان ياران
براي اين پست داستاني به نام "صداهاي عجيب" از بهروز انوار را برايتان مي گذارم.
اميد است مانند هميشه در بررسي اين داستان يار روايت پارسي باشيد.
نقدي كه هم بر دانش همگي بيافزايد و هم بي هيچ رو دروايسي باشد.
بيوگرافي اش را هم فرستاده براي آشنايي بيشتر با شما مهربان ياران.
با احترام
سروش عليزاده
رشت
بهروز انوار زاده شهریار و بزرگ شده قم.
مردادی هستم از نوع 64.عاشق ادبیات و سینما و موسیقی جاز.ریچارد براتیگان ولویی آرمسترانگ و چارلی پارکر و پل آستر و رابرت برسون و کیارستمی را خیلی دوست دارم و خیلی های دیگر را.
توی یک هفته نامه استانی ستون دارم و با نشریات تهرانی مثل ماهنامه گلستانه هم در ارتباط هستم.
این داستان رو هم در شماره 98 یعنی خرداد گلستانه به انتخاب سردبیر چاپ کردند.
فیلم نامه هم مینویسم .چند تا فیلم نامه نوشتم که دو تا از آنها ساخته شده با نام های گاهی زندگی و پیراهن نارنجی
صداهای عجیب
آقای صادقی یک دستگاه فنر سازی داشت ویکی از اتاق های خانه اجاره ای اش را کرده بود اتاق کار.صبح تا شب قرچ قرچ فنر تولید می کرد و وقتی به چند هزار تا که می رسید از طرف کارخانه ها می آمدند و می بردند.او محکم به دنیایی که داشت چسبیده بود و حسابی از آن راضی بود.اگر می توانست یک خانه بخرد که دیگر می شد بهشت عدن.
چند وقتی بود شبها اضافه کاری می کرد.این کار اصلاً خسته اش نمی کرد چون پول بیشتری توی جیب هایش می دید.یک شب همین طور که مفتول آهنی را وارد دستگاه می کرد تا از آن طرف فنر تحویل بگیرد صدای عجیبی از کوجه شنید.مفتول را وارد دستگاه کرد و توجهی نکرد.دوباره آن صدای عجیب را شنید.با احتیاط به سمت در خانه رفت و در را باز کرد اما هر چه بیرون را نگاه کرد چیز خاصی ندید.به خانه برگشت و مشغول کار شد.
فردای آن روز همینطور که داشت فنر تولید می کرد باز آن صدای عجیب را شنید.خیلی کنجکاو شده بود.با عجله به کوچه رفت اما جز چند بچه که داشتند تیله بازی می کردند چیزی ندید.از آنها پرسید:شما چیزی ندیدید.
بچه ها:نچ نچ نچ نچ .با تعجب به خانه برگشت.چندروزی همینطور صدای عجیب میشنید به کوچه می رفت اما چیزی نمی دید.موضوع را با زنش در میان گذاشت.زنش که ازآن خانه راضی نبود ازآب گل آلود ماهی گرفت و گفت:این طرف ها همین طوره.پر از چیز های عجیب غریبه.بیا خونه رو عوض کنیم بریم یک منطقه بهتر.آقای صادقی به حرفهای زنش گوش کردو هر چه پس انداز داشت و از کارخانه ها طلب داشت جمع کرد و پول پیش یک خانه در یک منطقه خوب را داد از آن خانه رفتند.چند روز اول خیلی خوش گذشت.محله با کلاس وبی سرو صدایی بود .آقای صادقی بدون دغدغه و با ذوق و شوق فنر تولید می کرد که باز آن صدای عجیب را شنبد.کفرش در آمده بود.پابرهنه با لباس کار به خیابان دوید اما چیزی ندید و باز به خانه برگشت.فکربکری به سرش زد.دو تا ته سیگار برداشت کاغذش را کندو توی گوشش کرد .به طوری که صدای دستگاه را هم به زور می شنید .با خیال راحت به اریکه فنر سازی اش تکیه زد و مشغول کار شد.هنوز ساعتی نگذشته بود که دوباره آن صدای عجیب را شنید.از تعجب داشت شاخ در می آورد.ته سیگارها را از گوشش خارج کرد وبه سمت کوچه رفت.همه جا را مو به مو گشت اما باز هم چیزی ندیدبه خانه برگشت.به زنش گفت دیدی از محله نبود.زنش گفت:پس چرا من چیزی نمی شنوم.با عصبانیت گفت:یعنی می خوای بگی من دیوونه شدم.زنش گفت:نه.شاید ازخستگی باشه.می خوای شب کاری رو بگذار کنار.همون روزها بسه.آقای صادقی گفت:اگه شبها کارنکنم پول اجاره خانه رو چطور بدم.زنش کمی فکر کرد و گفت:پس سعی کن با آن صداها کنار بیای کم کم برات عادی میشن.در همین زمان آقای صادقی دوباره
آن صدای عجیب را شنید.خودش را به نشنیدن زد.کمی چشمهایش را مالیدو رفت سراغ کارش.زنش پوزخندی زد وبا خودش گفت:صدای عجیب!صدای عجیب!مردک دیوانه
چند وقتی بود شبها اضافه کاری می کرد.این کار اصلاً خسته اش نمی کرد چون پول بیشتری توی جیب هایش می دید.یک شب همین طور که مفتول آهنی را وارد دستگاه می کرد تا از آن طرف فنر تحویل بگیرد صدای عجیبی از کوجه شنید.مفتول را وارد دستگاه کرد و توجهی نکرد.دوباره آن صدای عجیب را شنید.با احتیاط به سمت در خانه رفت و در را باز کرد اما هر چه بیرون را نگاه کرد چیز خاصی ندید.به خانه برگشت و مشغول کار شد.
فردای آن روز همینطور که داشت فنر تولید می کرد باز آن صدای عجیب را شنید.خیلی کنجکاو شده بود.با عجله به کوچه رفت اما جز چند بچه که داشتند تیله بازی می کردند چیزی ندید.از آنها پرسید:شما چیزی ندیدید.
بچه ها:نچ نچ نچ نچ .با تعجب به خانه برگشت.چندروزی همینطور صدای عجیب میشنید به کوچه می رفت اما چیزی نمی دید.موضوع را با زنش در میان گذاشت.زنش که ازآن خانه راضی نبود ازآب گل آلود ماهی گرفت و گفت:این طرف ها همین طوره.پر از چیز های عجیب غریبه.بیا خونه رو عوض کنیم بریم یک منطقه بهتر.آقای صادقی به حرفهای زنش گوش کردو هر چه پس انداز داشت و از کارخانه ها طلب داشت جمع کرد و پول پیش یک خانه در یک منطقه خوب را داد از آن خانه رفتند.چند روز اول خیلی خوش گذشت.محله با کلاس وبی سرو صدایی بود .آقای صادقی بدون دغدغه و با ذوق و شوق فنر تولید می کرد که باز آن صدای عجیب را شنبد.کفرش در آمده بود.پابرهنه با لباس کار به خیابان دوید اما چیزی ندید و باز به خانه برگشت.فکربکری به سرش زد.دو تا ته سیگار برداشت کاغذش را کندو توی گوشش کرد .به طوری که صدای دستگاه را هم به زور می شنید .با خیال راحت به اریکه فنر سازی اش تکیه زد و مشغول کار شد.هنوز ساعتی نگذشته بود که دوباره آن صدای عجیب را شنید.از تعجب داشت شاخ در می آورد.ته سیگارها را از گوشش خارج کرد وبه سمت کوچه رفت.همه جا را مو به مو گشت اما باز هم چیزی ندیدبه خانه برگشت.به زنش گفت دیدی از محله نبود.زنش گفت:پس چرا من چیزی نمی شنوم.با عصبانیت گفت:یعنی می خوای بگی من دیوونه شدم.زنش گفت:نه.شاید ازخستگی باشه.می خوای شب کاری رو بگذار کنار.همون روزها بسه.آقای صادقی گفت:اگه شبها کارنکنم پول اجاره خانه رو چطور بدم.زنش کمی فکر کرد و گفت:پس سعی کن با آن صداها کنار بیای کم کم برات عادی میشن.در همین زمان آقای صادقی دوباره
آن صدای عجیب را شنید.خودش را به نشنیدن زد.کمی چشمهایش را مالیدو رفت سراغ کارش.زنش پوزخندی زد وبا خودش گفت:صدای عجیب!صدای عجیب!مردک دیوانه