۱۳۹۳/۰۲/۲۷

گفت‌وگو با «حورا یاوری» درباره روانکاوی در آثار ادبی ایران

 پاییز ۸۹ بودومادست به کارتدارک مطالب ویژه‌نامه‌ا‌ی برای هوشنگ گلشیری؛که درحین کاربه صرافت گشودن زاویه‌ای افتادم ناظربر «نسبت روانکاوی وشخصیت‌های آثار گلشیری».زاویه‌ای که پس ازبررسی مواردی چند،سرآخردرگفت‌وگوبادکترحورایاوری گشوده شد.کسی که درفهرست تالیفاتش هم«گفتار‮هایی درنقدادبی»دیده می‌شود،هم«روانکاوی و ادبیات»و هم دیگر سوابق‌اش نشان می‌دادکه برای گفت‌وگودرباره موضوع موردنظرم گزینه‌ نامناسبی نیست.به هرحال گفت‌وگوی من با«پژوهشگر ارشدمرکز مطالعات ایران دردانشگاه کلمبیا»گویا تقدیرش این بودکه حالا درقانون منتشرشود؛همزمان با ۵۲ اسفندوبه بهانه‌ ۷۴ سالگی گلشیری.
  در طول یکی دو دهه گذشته، پیرامون آثارگلشیری بااو و دیگران،کم گفت‌وگو نشده اماکمتربه یادداریم گفت‌وگویانقدی راکه به طورمشخص برموضوع روانکاوی شخصیت‌های آثارش متمرکز شده باشد. شما میان آثار گلشیری و مسئله روانکاوی، چه نسبتی قائل هستید؟
نویسندگان خوب روانکاوان خوبی هم هستند.گلشیری هم نویسنده بزرگی است  باآن چه درون آدم‌ها را برمی‌آشوبد آشناست.اومی‌داندکه ذره‌بین راازچه زاویه‌ای برحرکات رفتارآدم‌هایی که می‌بیندو می‌شناسد- ودرسال‌های بعدداستان زندگی‌شان رامی‌نویسد -میزان کندو از همه مهم‌تر این‌که به جای یک ذره‌بین دوذره‌بین دردست می‌گیردو بااین ذره‌بین دوم پستوهاوزاویه‌های تاریک درون خودش راهم زیرورو می‌کند. گلشیری درشمار آن گروه ا نویسندگانی است که میان زندگی خودش و زندگی دیگران خطی نمی‌کشد.[او]هم دیگران راا چشم خودش می‌بیندوهم خودش راازچشم دیگران.به همین جهت هم در فضای داستان‌هایش دوربین‌هاوآینه‌های متعددکارمی‌گذارد.می‌دانیم که آینه در نوشته‌های گلشیری یک ایمای مرکزی است. آینه‌های تودرتو، آینه‌های دردار، آینه‌هایی که تصویرها را مکرر می‌کنند و تصویرهایی که هر کدام به گوشه‌ای از ذهن و روان شخصیت‌های داستانی -و خود نویسنده-  اشاره می‌کنند. به کارگیری آینه‌های رودررو یا قصه‌های تودرتو به ‌خصوص در آن گروه از داستان‌های گلشیری که وجهه اتوبیوگرافیک آشکارتری دارند، بیشتر از هر چیز دیگر کلنجارهای گلشیری با خودش و راه پرافت و خیزی را که او برای شناختن  احیانأ کنار آمدن با خودش پشت سر می‌گذارددربرابرماقرار می‌دهد.نگاه کردن در آینه،سرآغازوسرانجام راه خودشناسی است وخودشناسی راهی است که شاعران وعارفان درآن گام زده‌اند و روان‌شناسان هم طی کردن آن را به همه آدم‌ها توصیه می‌کنند.
  و این،گویا مصداق همان جمله‌ معروف است که «هرکس خودراشناخت،خدای خود را شناخته است».
بله؛گلشیری شناختن زندگی وجهان راازشناختن وکاویدن درون خودش آغاز می‌کندولبه تیزشمشیررابه جای دیگران به طرف خودش برمی‌گرداند.همین نگاه انتقادی به خود است که به نوشتن داستان‌هایی مثل «جن‌نامه»و«آینه‌های دردار»می‌انجامدودر«شازده احتجاب»درامی می‌آفریند که نه در جهان بیرون، بلکه در ذهن و روان شازده  می‌گذرد.گلشیری درآخرین شب زندگی شازده احتجاب شلاق به دست در کنار او می‌ایستدووادارش می‌کند که به صدای مراد که دردالان‌های تاریخ ایران واعماق روان شازده طنین‌انداز است،گوش بسپاردوپایان زندگی خودش راکه باپایان فرارسنده دیرپاترین دوره تاریخ ایران همزمان است،باور کندامادرنگاه ریشه‌ای گلشیری به تاریخ و فرهنگ ایران و ذهن و روان ایرانیان،پایان  غمبارزندگی شازده احتجاب -به جای آن که مثل خیلی ازداستان‌های ایدئولوژی‌زده،پیک رهایی ومبشر فرارسیدن بامدادی دل انگیز، آسمانی آبی و بهاری عبیرآمیز باشد-سرآغازراه درازوپرافت وخیزی است که مردم ایران برای رهاشدن ازرسوبات ساختارهای استبدادی -که به جای جهان بیرون دردرون تک تک آنها ریشه دوانیده است‌ـ از پیمودن آن ناگزیرند.رسوباتی که زندگی آنها رابه همه رنج‌ها وسردرگمی‌هایی پیوندمی‌زندکه «مراد» اسیربرصندلی چرخدار داستان باآن دست به گریبان است.دستیابی به این نگاه متأمل انتقادی و برخورد با ریشه‌ها و بنیان‌های مشکلات اجتماعی و آسیب‌های فرهنگی، جز از راه شناختن ساختار روان انسانی و مکانیزم‌های دفاعی و جبرانی آن ممکن نیست. به ویژه از نظر نقد روانشناختی فرهنگی که در پی یافتن و به گفت‌وگو گذاشتن وجوه همسانی میان ساختارهای روایی و ساختارهای فرهنگی است، اهمیت فراوان پیدا می‌کند.
  غور کردن درمجموعه آثارگلشیری، دریافتی به دست می‌دهدمبنی براینکه گرایش نویسنده درحوزه روانشناسی،بیشتر به سمت نوعی روانشناسی قومی است تاروانکاوی فردی که شاید از یک جنبه مربوط به دغدغه‌های رایج روشنفکران ایرانی درسال‌هایی باشد که قصه‌های مورد بحث مانوشته شده‌.
خُب بله.به عنوان نمونه می‌توان به خود«جن‌نامه»که زندگینامه گلشیری هم هست اشاره کرد.«جن‌نامه»بیش ازآن که سرگذشت شخصیت اصلی داستان باشد،قصه پرآب چشم سرزمینی است که هنوزدرتسخیرخرافات ومعجزه‌هاست وهنوز تاریخ وشعروادبیات آن بوی سحروجادو می‌دهد.به سخن دیگر،گلشیری می‌داندکه دراعماق روان مردمی که قرن‌ها،فرورفته درغبارافسون وجادو واسیردرچنگال زورگویان،به قول زیبای بیهقی،پروای «چخیدن» نداشته‌اند،چه می‌گذرد.اومی‌داند که همه آنها،درست مثل مرادداستان«شازده احتجاب» بایدسال‌هاودهه‌هاباخودشان ودیگران کلنجار بروندتاغبارخرافه راازسرو روی‌شان بزدایند.بایدباآزادی،نه به عنوان یک دستاوردبیرونی بلکه به عنوان یک تجربه درونی آشنا شوندو حقوق برابر آدمیان رادرعمق وبنیان بپذیرند.برخوردهوشمندانه وبه طنزآغشته گلشیری باگفت‌وگوهای پایان ناپذیروچه بسابیهوده ایرانیان مقیم کشورهای خارجی در«آینه‌های دردار»وکلنجاررفتن‌های آن‌هابرای ترسیم نقشه راهی که بایدسرازآزادی ودموکراسی دربیاورد،نمونه درخشانی ازبرخورداورابابنیان‌هاو ریشه‌های گرفتاری‌های سیاسی وفرهنگی -که همه مشتقی ازساختارهای روان ماست-دربرابرمان می‌گذارد.
  به نظر می‌رسدشما بیش ازاینکه قائل به وامدار بودن ادبیات ازروانکاوی باشید،معتقدید که روانکاوی مدیون ادبیات است.این‌طور نیست؟
همین طوراست.من براین باورم که به جای آنکه ازدِین نویسندگان به فرضیه‌های روانکاوی سخن بگوییم، به دینی اشاره کنیم که ادبیات به گردن روانشناسی به طور اعم وروانکاوی به طور اخص دارد.دینی که فروید،یونگ،لاکان  بسیاری ازروانکاوان دیگربه صورت‌های گوناگون ادا کرده اند. فروید که بسیاری ازمفاهیم دانش روانکاوی را از ادبیات به وام گرفته، نویسندگان را برگزیده‌ترین روانکاوان جهان می‌داندویونگ معتقد است که معنای سخنانش برشاعران ا زهمه آشکارتر است روزی که سوفوکل،اودیپ رامی‌نوشت،ازدانش روانکاوی نامی درمیان نبوداما چشمان سوفوکل نویسنده میان رویدادهای گیج‌کننده زندگی اودیپ ودرام‌های کودکی‌اش پیوندی می‌دید.مااززندگی خودسوفوکل چیززیادی نمی‌دانیم اماازدوران کودکی فروید -به برکت نوشته‌های خودش- باخبریم ومی‌دانیم که فروید که قرن‌ها بعد ازسوفوکل کتاب او رامی‌خواند. بین رویدادهای زندگی اودیپ  سال‌های کودکی خودش رگه‌هایی ازشباهت  پیوند می‌بیندوباتعمق وتأمل در همین پیوندها و شباهت‌ها میل به مادر و از میان برداشتن پدر را به عنوان یک ویژگی مشترک انسانی دربرابرچشم جهانیان می‌گذاردوباپرده برداشتن ازتاریکی‌های قلمروی ناخودآگاه روان خواب جهان رادر سپیده‌دم قرن بیستم آشفته می‌کند.گلشیری به دلیل همین آگاهی‌ها وآشنایی‌اش باساختارروان انسانی است که -درست برخلاف بسیاری ازساده‌اندیشان داستان نویس ما- به جای نسخه پیچیدن و راه حل نشان دادن،مشکلات وتنگناهارا به نمایش می‌گذاردوازاین جهت درکنارنویسندگانی مثل هدایت قرار می‌گیردکه باساختارپیچیده روان انسانی آشنایندوعوامل بیرون ازشمارودرهم پیچیده ای راکه در پیدایش نژندی‌هاوبیماری‌های اجتماعی نقش وسهمی دارندمی‌شناسندودرست به همین دلیل بیشتر از آن که با طبقی ازپاسخ‌های لعاب‌زده به سراغ خوانندگانشان بروند،آنهاراباپرسش‌هایی روبه‌رو می‌کنند که ازپاسخ به آن‌هاناگزیرند.
  آیا می‌توان به طور مشخص ردی از آموزه‌های علم روانشناسی در سده اخیر را به عنوان تمهیدی مستقیم  در آثار گلشیری یافت؟
گلشیری باجهانی که نیچه وفروید و برگسن وپروست درآن زیسته اندبیگانه نیست ونشانه‌های آشنایی با فرضیه‌های روانشناسی،نقش وکارکردهای حافظه،همچنین ساختارروان وتوانایی ذهن درزیستن همزمان درفضاهاوزمان‌های ناهمزمان درنوشته‌هایش به طور آشکاربه چشم می‌خورد.درداستان‌های گلشیری آنچه اهمیت داردخودرویدادهاوحادثه‌ها نیست،بلکه به یادآوردن رویدادهاوحادثه‌هاست که مهم است.روایت‌های گلشیری معمولأبرمحورخاطره‌هاوبازتاب رویدادهادرروان شخصیت‌های داستانی پیش می‌رود. آن هم بدون این که میان رویدادهاویادهارابطه سربه‌سربرقرار کند.به سخن دیگرگلشیری می‌داند که کار حافظه در یک فرآیندپیچیده غربال کننده، بازآفرینی گذشته است براساس نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه امروز و نه یادآوری رویدادهابه گونه‌ای که دردیروزرخ داده است.همان‌طورکه خودش در«آینه‌های دردار»می‌نویسد«گاهی آدم نمی‌داندبعضی چیزهابه کجایاکی تعلق دارد –می‌نویسیم تا یادمان بیاید،وگاهی تاآن پاره به یادآمده رامحقق کنیم برایش زمان ومکان می‌تراشیم.گاهی هم چیزی رامثل وصله‌ای برپارچه‌ای می‌دوزیم تاآن تکه عریان شده رابپوشانیم-امابعدمی‌فهمیم آن عریانی همچنان هست».
  به نظر شمامفهوم زمان که درروایت داستانی اهمیت ویژه‌ای داردو ازمفاهیم کلیدی روان‌شناسی هم هست،چه مختصاتی درآثار گلشیری دارد؟
در بیشترداستان‌های گشیری بازمان خطی سروکارنداریم بلکه دیروزوامروز دردایره‌های متداخل زمانی همزمان می‌شوند.قرارگرفتن همزمان درفضاهای ناهمزمان ازمهم‌ترین کارکردهای حافظه است.در«شازده احتجاب» می‌بینیم که به دیوارهای اتاقی که شازده آخرین روزهای عمرش رادرآن می‌گذراند،ساعت‌های متعددی آویزان است که عقربه‌های آن‌ها به زمان‌های متفاوت اشاره می‌کنندوامواج متلاطمی رانشان می‌دهند که از اعماق و از رویدادهای ناهمزمان زندگی شازده وگذشتگانش پاگرفته‌اند.ساختارقصه‌ای که درآن چند داستان به موازات هم حرکت می‌کنندومیان رویدادهای اصلی و فرعی فرق آشکاری نیست،به ساختار حافظه شبیه است.بیشتر داستان‌های گلشیری داستان دیروز است.دیروز یک شهر، یک خانواده و یک انسان؛ و همه درجست‌وجوی زمان‌های رفته و همه آنچه سال‌‌هاست بربادرفته است. حتی روزهای خوش عاشقی هم همه فرورفته درزنگاری ازهجران وغباری ازیادرفتگی،ازنوبه یادمی‌آیند.در آینه های دردار سه روایت، که به ترتیب درگذشته دور،گذشته نزدیک و امروز می گذرند، به موازات هم پیش می روند و تصویرهای متفاوتی از واقعیت‌هاورویدادهابه دست می‌دهند.تفاوت و گاه تضاد این تصویرها فضیلت شک راجانشین هرگونه یقین می‌کند.جسم راوی داستان درزمان تقویمی زندگی می‌کند و ذهن او درتلاش پایان ناپذیرش،رشته‌های ازهم پاشیده یادهاوخاطره‌هاراکنارهم می‌چیندودیروزو امروزرابه هم می‌آمیزدوچیزی راآرزو می‌کندکه هرگزبازنخواهد آمد.ساختارچندصدایی و مرکزگریز «آینه‌های دردار»،«جن‌نامه»و«شازده احتجاب»،نشان‌دهنده آگاهی گلشیری ازگسستگی‌ها وچندپارگی‌هایی است که بازتاب رویدادهای بیرونی رادرذهن ازآن چه دربیرون ازذهن می گذردجدا می‌کند.دربیشتر داستان‌های گلشیری،گره‌ها دردرون آدم‌هاست نه دررویدادهای سیاسی واجتماعی.گره‌های درهم پیچیده‌ای که سرنوشت شخصیت‌های داستانی را رقم می زنندواگرچه به قلم توانای گلشیری دربرابر چشم خواننده قرار می‌گیرند،اما برگشودنی و بازکردنی نیستند.گلشیری باشناساندن منطق و پیوندی که در پس ظاهر پراکنده و بی‌پیوندتک‌گویی‌های درونی پنهان است،بیشتر ازآن چه داستانی بیافریند، آینه‌ای دربرابرچشمان ما قرار می‌دهدکه اگرچه به گفته زیبای عین القضات «آن راصورتی نیست»اماهرکه درآن نگرد«صورت خودتوانددیدن که نقدحال وروزگاراو»هم هست.
  گلشیری به مسئله جنسیت چه نگاهی دارد؟آیا می‌توان به طورحتم،نگرش اوبه مناسبات میان دو جنس فیزیولوژیکی رامبتنی بردریافتی از فرویدیسم دانست؟
آن چه شمابه عنوان مسئله جنسیت درداستان‌های گلشیری به آن اشاره می‌کنید،ازیک سو مشتقی است ازنگاه گلشیری به کلیت زندگی و سرنوشت انسانی و ازدیگرسو فصلی است ازسرگذشت خواندنی وپر از سایه روشن تصویر زن درادبیات فارسی که با نو شدن شعروداستان درایران ازسال‌های پیش ازانقلاب مشروطه به بعد،رنگ‌های تازه‌ای هم برآن پاشیده شده است.شایدبتوان ادبیات معاصر فارسی رابرپایه همین بازتاب چهره زن درشعروداستان دوره بندی کرد.درادبیات دوران مشروطیت زن خیالین غزل‌ فارسی کم‌کم پابه زمین می‌گذاردوسرگذشتی پیدامی‌کندبازیروبم‌هاوبالاوپایین‌شدن‌هایی که از ویژگی جوامعی است که ازسکون وثبات سنت فاصله می‌گیرندوباپریشانی‌هاودرهم فروریختگی‌های جهان مدرن کلنجار می‌روند.چهره زن درشعرهای عشقی،که یادآورصفای روستاوپاکیزگی‌های کوهستان است درداستان‌های محمدمسعود،مشفق کاظمی وعباس خلیلی به سیاهی‌های شهری آلوده می‌شود ودربسیاری ازداستان‌هایی که در یک تعریف کلی رئالیست اجتماعی هستند،مثل همه طبقات محروم اجتماعی دیگر،قربانی نظام‌های استبدادی تصویر می‌شودواین به چهره‌ای از زن که درداستان‌های هدایت و گلشیری وخیلی ازنویسندگان امروزی،می‌بینیم شباهت آشکاری ندارد.شاید به صورت دیگری هم بتوان به بازتاب چهره زن درآثارنویسندگان شناخته‌شده‌تر نگاه کرد.مثلازنان داستان‌های دشتی وبزرگ علوی بیشترشهرنشین‌اندوبارمزورازهای عاشقانه مدرن دم‌خوروآشنا.بیشترزنان داستان‌های ساعدی پیرند، بیشترزنان قصه‌های کوتاه بهرام صادقی چهره‌ای مادرانه وغمگسار دارندوبیشترزنان داستان‌های شهرنوش پارسی‌پورازطبقه متوسط‌اندودرجست‌وجوی معنایی برای زندگی؛ اما زنان داستان‌های گلشیری،مثل زنان داستان‌های هدایت درتعریف خاصی نمی‌گنجند.بیشترخاطره‌اندتاواقعیت ودرست مثل خاطره‌هایی که ازگذشته‌های دوربه یادمی‌آیند،تکه‌تکه‌های وجودشان رابه امروزوبه همه صورت‌های زنانه‌ای که درداستان‌های این دو نویسنده می‌بینیم،قرض می‌دهند.سروکله«صنم بانو»ی فریبای«آینه‌های دردار» که یادبه جامانده‌ای ازعشقی نخستین است،تقریبأدرتمام داستان‌های گلشیری پیدا می‌شودوپای داستان رابه گذشته‌های دور می‌کشاند.تصویرصنم بانو درگذرگلشیری ازسال‌هاو دهه‌های زندگی‌اش،هزاربارترک خورده،تکه‌تکه‌های تصویرش درآینه داستان‌هایی که گلشیری درطول این سال‌ها نوشته به صورت‌های گوناگون مجموع شده ویابه قول خودگلشیری در«آینه‌های دردار»تکه‌پاره‌های وجودش رابه شخصیت‌های داستانی وام داده است:«دستهات را شاید…خال رابه خیلی‌ها داده‌ام.البته هربارجایی است که اینجا نیست که تو داری».گزینش اسم‌هادرهمه داستان‌های گلشیری به خصوص در «آینه‌های دردار»،برخوردپیچیده اوراباهمه زندگی‌اش وهمه زنان زندگی‌اش نشان می‌دهد.نام شخصیت اصلی «آینه‌های دردار»، «ابراهیم» است ونام زن آرزوهایش«صنم»که معنای بت داردکه شایدکاراصلی ابراهیم شکستن اوست تاازدوباره سوار کردن تکه‌های درهم شکسته وجودش زن تازه ای یا خدای تازه‌ای بیافریندوشایدهم همان‌طور تکه‌تکه به امان خدا رهایش کند:«کودکی زن‌هایم همیشه همان نیست که کودکی تو بوده،برای همین همیشه چیزهاتکه تکه یادم می‌آید.شایدبرای همین می‌نویسم تاجمع‌شان کنم،درعالم خیال درجایی کنارهم».
  این تکه‌تکه بودن واین چند پارگی، آیابه‌طور کلی ویژگی جهان قصه‌های گلشیری نیست که زن به مثابه مشتی نمونه خروارازاین جهان است؟
بله،زن داستان‌های گلشیری،مثل خود گلشیری،مثل جهانی که درآن زندگی می‌کندومثل داستان‌هایی که برای این جهان می‌نویسد،تکه‌تکه و هزارپاره است.نه آسمانی است ونه زمین زیرپایش سفت ومحکم است؛امااین بخت بلندراداردکه به برکت آشنایی گلشیری باافسون واژه وجادوی قصه،درذهن خوانندگان داستان‌های نویسنده برای همیشه زندگی کند.
منبع :رادیو زمانه

۱۳۹۳/۰۱/۰۷

 شعری از "میترا فردوسی"

هر کس زمان هایی را لای دفترهای کاهی جست و جو می کند ...
هر کس رویاهایی داشته که حالا زمان انکارشان فرا رسیده است
هر کس در تکرار خویش زندگی می کند ...
من اما
بی هیچ گذشته ای،
تنها عابری هستم که هر روز سر زده خیابان را غافلگیر می‌کند
هر روز منقطع بر رد پای روز پشین خود
روی سنگ فرش ها نقاشی می کشد..


کسی که شب ها فارغ از مرور ها
تنها به صدا ها گوش می دهد
به صداها نگاه می کند
صداهایی که از
از لای روزنه های مشبکی شب
از کانال کولر
از گوش میانی... عبور می کنند
اری صداها تنها عبور می کنند
تو هم که می خندی
می بینم صدات عبور می کند از بهت من
که دور می شود صدات

و تنها ته نشینی بر حافظه می ماند...
×××
پاپیچ چشمانم نشو...
ببین من شاعر عاشقانه های شیک و شریف،
من شاعر وصل و هجران های فلسفی نیستم ...
سردرد می گیرم فقط از عشق
گاهی خمیازه ...
گاهی هم دیوانه گی هایم به همین کافه های نزدیک می رسد
گاهی در یک چایی حل می شود
خورده می شود ...
گاهی در یک مکث، طولانی می شود...مضمن می شود...
ببین من خیلی وقت پیش فاتحه ی روزهای سر به زیر را خوانده ام
این دیوانه ای که روبه رویت نشانده‌ای
ادامه اش دارد توی خیابان لی لی می کند
می دود
جیغ می کشد
ببین این زن
عصیان مسلمی است که سادگی
در چشمان معصومیت زده اش
سوال های پیچیده ای طرح کرده است
ببین
هوای خودم را داشته باش
این زن سر به هوا
مزه باد زیر زبانش رفته و ذاتی ش شده سرگیجه..
ببین همین حالا هم
حال وهوای شهرویوری ام سرما خورده روی تخت دراز کشیده دارد هذیان می گوید
/ می بینی خیلی عجیب است
فرو رفته ام توی روزها و شب ها و هی نعش خسته ام را، خورشید و ماه دست به دست می کنند
یادت هست قبل ترها
وقتی که دستانم تازه بالغ شده بودند
توی دفترت نوشتم از روز بدم می اید
از نور
از روزمرگی
از نور مرگی
؟
یادت هست چقدر من و تو و دفتر و خودکار از کشف این شباهت بی معنی خندیدیم...
حالا ببین چقدر تلخ شده‌ام ...
ببین چقدر روزها در من رسوخ کرده اند...
ببین چطور سوال های بدخیمت
رشد می کنند
ببین چطور داستان بدون حل معماهایش
به تعلیق می رسد
ببین چگونه در تعلیق می ماند
و این کلاغ سرگردان کوچه و خیابان می شود و می ترسد.../
×××
می ترسم..
تو می دانستی من از دنبال کردن لب هایت می ترسم
و از خیرگی های نابلد کلمات ناگفتنی ت
اصلا من از ترس ترسیدن بود که
صراط مسقیم همراهی ات را دور زدم
...
دیدی
نیالوده به تو
چقدر خاطره درو کردم
اما بس است ....
/حالا وقت مرور کردن است
وقت فرار
وقت برگشتی شکوهمند به گذشته
وقت تمام کردن ترس های نیمه کاره رها شده
وقت فرو رفتتن در گسل ها
می دانی.. وقتی که می ترسی
وقتی که خیلی می ترسی
هیچ جایی امن تر از عمق فاجعه نیست
باید از ترس زلزله های احتمالی
به درون گسل ها خزید
می دانی... تنها وقتی که به کانون فاجعه نزدیک باشی
کنترل ترس ها ممکن می شود...
/شب شهریور 91/
«میترا فردوسی»

۱۳۹۲/۱۲/۱۶

نامزدهای سیزدهمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری اعلام شدند

نامزدهای سیزدهمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری اعلام شدند. در این دوره، فهرست آثار واجد شرایط (نخستین رمان یا مجموعه ­داستان نویسنده که برای اولین بار در سال ۱۳۹۱ در ایران منتشر شده بودند) تهیه و در سایت بنیاد گلشیری منتشر شده است.
فرزانه طاهری، مدیر بنیاد و جایزه ادبی هوشنگ گلشیری
به گزارش بنیاد گلشیری فهرست آثار واجد شرایط در طی چند ماه تکمیل و اصلاح شده. همچنین کتاب‌هایی که در سیزدهمین دوره جایزه بنیاد گلشیری با هم رقابت می‌کنند تهیه شده و در اختیار داوران قرار گرفته است.
بنیاد گلشیری در سایتش گزارش داده است که مجموعه داستان‌های «بهت‌زدگی و داستان‌های دیگر» از پیام ناصر (نشر مرکز)، «در هوای گرگ و میش» از محسن عباسی، (رخداد نو)، «شما از کجا بادمجان می‌‌خرید» نوشته دینا کاویانی (هیلا)، «کاج‌های مورب» از علی چنگیزی (چشمه)، «کتلت سرد» نوشته امید پناهی ‌آذر (هیلا) به عنوان نخستین مجموعه داستان‌های این نویسندگان، نامزد دریافت جایزه گلشیری شده‌اند.
این آثار توسط هلن اولیائی‌نیا، شاپور بهیان، علی خدایی، مهدی ربی و فرهاد کشوری بررسی می‌شوند.
همچنین «دکتر داتیس»، نوشته حامد اسماعیلیون (زاوش)، «گرمازده» از مهام میقانی (چشمه)، «نامحرم» نوشته یاسر نوروزی (آموت) و «یک رمانس دانشگاهی مرگبار» از محمود سعیدنیا نخستین رمان‌ها و داستان‌های بلند نویسندگانی هستند که در سیزدهمین دوره جایزه بنیاد گلشیری با هم رقابت می‌کنند.
داوران بخش رمان عبارت‌اند از فرشته احمدی، محمد حسینی و کامران سپهران.
فرزانه طاهری، مدیر عامل بنیاد گلشیری پیش از این به خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفته بود: «انتظاری که از ارشاد و سایر سازمان‌ها و نهادهای حکومتی وجود دارد این است که از در اختیار گذاشتن سالن‌ها برای برگزاری مراسم‌های اختتامیه نهراسند. همچنین برداشتن نگاه‌ امنیتی و سنگ‌اندازی‌های مختلف که در مراحل مختلف برگزاری جایزه ما را آزار می‌دهد، انتظار دیگر ماست.»
بنیاد گلشیری در سال‌های گذشته همواره با مشکلات عدیده‌ای، از جمله مشکلاتی در زمینه تهیه سالن برای برگزاری مراسم اهدای جوایزش مواجه بوده است.
مدیر عامل بنیاد گلشیری در این زمینه گفته است: «مسئولان باید بدانند که این سالن‌ها از پول مالیات من و شما ساخته شده‌اند و ما به لحاظ مدنی و قانونی حق استفاده‌ از آنها را داریم؛ حقی که سال‌هاست از ما گرفته شده است.»

۱۳۹۲/۱۱/۱۷

بهمن فرزانه، مترجم برجسته درگذشت

 بی گمان تاثیر گدار ترین مترجم بود در عرصه ادبیات داستانی ایران
روحش شاد
سروش علیزاده
-----------------------

بهمن فرزانه، مترجم سر‌شناس «صد سال تنهایی» نوشته گابریل گارسیا مارکز در ۷۵ سالگی در تهران درگذشت.

بهمن فرزانه، مترجم برجسته ایران
ستاره فرزانه، خواهر این مترجم خبر درگذشت او را تأیید کرده است. او به خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت که بهمن فرزانه در اثر عفونت و ابتلا به بیماری دیابت، امروز پنج‌شنبه ۱۷ بهمن‌ماه (۶ فوریه) چشم بر جهان فروبست.
بهمن فرزانه: «هفت ماه مداوم نشستم و کار کردم. آخر من با دست می‌نویسم و کامپیو‌تر و اینجور چیز‌ها بلد نیستم. خیلی خسته می‌شوم. دستم درد می‌گیرد و بعد از مدتی نوشتن دیگر ذهنم قاطی می‌شود و حس می‌کنم دیگر نه فارسی بلدم، نه ایتالیایی و نه هیچی.»
ستاره فرزانه احتمال داده که پیکر بهمن فرزانه شنبه، ۱۹ بهمن‌ماه (۸ فوریه) به خاک سپرده شود.
بهمن فرزانه به دلیل عفونت ریوی چهارم دی‌ماه در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستانی در تهران بستری شده بود و پای چپ او را هم قطع کرده بودند.
بهمن فرزانه که به زبان‌های ایتالیایی، اسپانیایی، انگلیسی و فرانسه مسلط بود، آثاری را از گابریل گارسیا مارکز، آلبا دسس پدس، گراتزیا کوزیما دلدا، لوئیچی پیراندلو، آنا کریستی، اینیاتسیو سیلونه، رولد دال، گابریل دانونزیو، واسکو پراتولینی، ایروینگ استون، جین استون و… به فارسی برگردانده ‌است. «صد سال تنهایی» و «عشق سال‌های وبا» از رمان‌های مارکز معروف‌ترین آن‌ها هستند.
ترجمه او از «صد سال تنهایی» توسط انتشارات امیرکبیر منتشر شد و تا سال ۱۳۵۷ چهار بار تجدید چاپ شد. با وجود ناآرامی‌هایی که انقلاب در سطح جامعه به وجود آورد، ترجمه فرزانه از «صد سال تنهایی» ادبیات معاصر ایران را تحت تأثیر قرار داد و عده‌ای از نویسندگان ایرانی را با سبک «رئالیسم جادوئی» آشنا کرد.
بهمن فرزانه در بستر بیماری
بهمن فرزانه در بستر بیماری
رادیو زمانه در سال ۱۳۸۵ با بهمن فرزانه گفت‌و‌گویی انجام داد. در آن زمان قرار بود مارکز به ایران سفر کند، اما سفرش را لغو کرد و به ایران نرفت. اما فرزانه، مترجم آثار او سال‌ها بعد به ایران بازگشت که بعد از نیم‌قرن دوری از کشورش در ایران چشم بر جهان ما فروبندد.
با وجود ناآرامی‌هایی که انقلاب در سطح جامعه به وجود آورد، ترجمه فرزانه از «صد سال تنهایی» ادبیات معاصر ایران را تحت تأثیر قرار داد و عده‌ای از نویسندگان ایرانی را با سبک «رئالیسم جادوئی» آشنا کرد.
او به رادیو زمانه گفته بود که هفت ماه برای ترجمه «صد سال تنهایی» وقت صرف کرده است: «هفت ماه مداوم نشستم و کار کردم. آخر من با دست می‌نویسم و کامپیو‌تر و اینجور چیز‌ها بلد نیستم. خیلی خسته می‌شوم. دستم درد می‌گیرد و بعد از مدتی نوشتن دیگر ذهنم قاطی می‌شود و حس می‌کنم دیگر نه فارسی بلدم، نه ایتالیایی و نه هیچی.»
یکی از آرزوهای بهمن فرزانه این بود که بتواند با گابریل گارسیا مارکز دیدار کند. اما هرگز این دیدار، جز یک لحظه گذرا دست نداد. او در این‌باره به رادیو زمانه گفته بود: «اولین باری که همینطوری به هم برخوردیم، خانه‌ دوستم بود. در همین ایتالیا. رفته بودم آنجا، سال ۶۸ میلادی بود. یک آقایی می‌آمد از خانه بیرون. وقتی رفتم خانه دوستم، دیدم کتاب “صد سال تنهایی” آنجا هست. گفت این کتاب دوست من گابریل گارسیا مارکز است، یک نویسنده‌ کلمبیایی که کتابش تازه درآمده. همین که الان رفت بیرون. در نتیجه فقط یک لحظه دیدمش که از خانه دوستم بیرون می‌رفت.»
بهمن فرزانه در بهار سال جاری پس از ۵۰ سال زندگی در ایتالیا به ایران بازگشت.
فیلمنامه «در نیمه‌بسته»، رمان «سرباز دل» و همچنین مجموعه داستان‌ «سوزن‌های گمشده» از آثار اوست.
منبع: رادیو زمانه 
لینکی دیگر از ایسنا برای خاک سپاری بهمن فرزانه

۱۳۹۱/۰۹/۲۷

دست چپم خواب موهای تو را می بیند -کوروش رنجبر


گاهی
فقط گاهی
به دست های من فکر کن
وقتی از گردش شبانه موهای تو بر می گردند

و شعری دیگر از این مجموعه:

 دست مرا گرفت و برد،خیال تو
به آن اتاق های کوچک کم نور
که دست های ما به سلام کردند
و با اشتیاق یکی شدند
من به عاشقانه های نفس های تو گوش می دادم
تو به نفس های دست های من
خیال تو از پوستم نمی رود بیرون
میان رگانم که می گردد.
«از مجموعه دست چپم خواب موهای تو را می بیند- کوروش رنجبر-1390 »